و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اربعین_حسینی» ثبت شده است

مهران، مرز، در راه نجف...(2)

چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ب.ظ

جمعه ساعت حدود ده بود که رسیدیم مهران. ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز...

البته بخاطر شلوغی اتوبوس ها چندکیلومتر دورتر نگه می داشتن، و ما باید پیاده می رفتیم.

همین جاها و سوار و پیاده شدن به اتوبوس بود که حس کردم ویلچر خیلی کارمون رو سخت می‌کنه.

چندجای شهر ویزاهامون رو چک می کردن که باز مثل دوسال پیش یه عده با بی نظمی و شلوغ کاری راه مردم رو سد نکنن.

جمعیت در یک ترافیک سبک و روانی از گیت رد میشد.

نیروهای امنیتی مون تمام نقاط شهر و مسیر مرز ایستاده بودند، با غرور و عزت...

از گیت بازرسی رد شدیم و بعد هم، خروج از خاک ایران، نقطه ی صفر مرزی و بعد هم ورود به سرزمین عراق...

من و مادر رد شدیم و منتظر موندیم که مردهامون بیان.

چهل دقیقه ای طول کشید. شلوغتر بود اون طرف انگار...تو این فاصله اذان ظهر رو گفتند.

وقتی رسیدند دونفر دونفر رفتیم برای وضوگرفتن. و نماز هم همونجا اقامه کردیم. من تو نمازخونه مامان رو ویلچرش.یه میز هم پیدا شد که بردیم مادر رو پشت میز.

(الان شک کردم نماز رو تو نقطه صفر مرزی خوندیم یا عراق)

خلاصه تا بریم سمت ترمینال و جایی که ماشین های نجف و کاظمین و سامرا هست فکر میکنم ساعت سه شده بود.

ما ایستادیم محمد بره پرس و جو کنه یه ماشین با قیمت خوب...

دوازده دینار چهارده دینار می گفتن ون ها...

یه ایرانیه اومد به بابا گفت ماشین ما شش نفر جاداره 120 تومن، میاین؟

منتظیر شدیم محمد برگرده، اونم با همین قیمت یه ماشین پیدا کرده بود که چهار نفر می خواست.ولی دور بود ماشینش.

دنبال همین آقای ایرانی رفتیم ماشین رو نشون مون بده،راننده اش هم ایستاد تو جاده که دونفر دیگه پیدا کنه. تو راه که داشتیم می رفتیم دیدیم اینم دوره که:) وسط راه اون بنده خدا انگار گم کرده بود ماشین رو...

دیدیم یه راننده عراقی میگه اتوبوس صدتومان صدتومان...

ما یه نگاه بهم کردیم یه نگاه به ایرانیه...بعد هم خداحافظی کردیم:)

انگار قسمت بود بریم اون وسط گم بشیم که ماشین ارزونتر گیرمون بیاد.

خلاصه سوار شدیم.

تقریبا تکمیل بود.مامان بابا جلو بودن، من و محمد عقب...

همینجا بود توی راه که دیدم خیییلی انگار دیر میرسیم نجف.(مثلا ده یازده شب.)

جای خواب رو چه کنیم؟ امشب اگر خوب استراحت نکنیم خستگی راه کاملا طی سفر می مونه برامون...

به ذهن مون زد به «دینا» پیام بدم.

دوست عراقی ای که پارسال ما رو به زور برده بودن خونه شون و همین چندروز پیش هم ازم خبر گرفته بود که کجایید؟ کی میاید عراق؟

این اولین بار بود که می خواستم برای رفتن به خونه آشنایان عراقی مون اقدام کنم...

نت رو روشن کردم و بهش پیام دادم ما تو راهیم ولی نمیدونم کی میرسیم. (خونه خاله مون هم بخوایم بریم انقدر راحت و بی برنامه خودمونو دعوت نمی کنیم.قربون امام حسین برم..) 

دینا خیلی خوشحال شد. نشونی دقیق شون و شماره همسرش رو داد و گفت هر وقت رسیدیم حتما زنگ بزنیم،بدون تعارف. 

ساعت یازده رسیدیم،خونه شون دور بود و درحاشیه شهر.

نشانی هاشون هم معلوم نیست چجوریه حی الفلان یعنی چی و...

از حافظه ام و تمام مغزم مدد گرفتم عربی برای داداش نوشتم چی بگه، آدرس بگیره و بپرسه چجوری بیایم. زنگ زد به همسرش. خوب نمیفهمیدیم چی میگه. گفت یه عراقی هست کنارت بهش بگم؟:) دادیم به یه عراقی بعد ایشون ما رو توجیه کرد که به راننده باید چی بگیم.

ولی باز میزبان دلش آروم نشد، زنگ زد گفت ماشین گرفتید؟ گوشی رو بده راننده من بهش آدرس بدم.

ما هم گوش کردیم دادیم تلفن رو به راننده:) آدرس دقیق خونه شون رو به راننده گفت که از کجا بیاد و به کجا برسه. اینجا دیگه من خاطرجمع شدم که گم نمیشیم.

 پیاده هم که شدیم یه جور گرم استقبال کرد اصلا حس نکردم غریبه ان. 

اصلا گاهی انقدر صمیمی باهامون برخورد میشد یادم می رفت حتی زبون مون یکی نیست.

ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۱
.. مَروه ..

از تهران تا مهران(1)

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ق.ظ

پنجشنبه ظهر همه بار و بندیل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم سمت مرز...

پدرم و مادرم و برادرم و من.

مثل پارسال کوله ها رو سبک بستیم. یه کوله برای من و مادرم. محمد و بابا هم دوتا کوله ی سبک.

و امسال یک مهمان ویژه هم داشتیم!

ویلچر

برای مامان... 

اولش من برای حمل ویلچر نگران بودم. اصلا از شما چه پنهون امسال اول سفر بنظرم سخت می اومد و شیطان هم انقدر نقاط منفی رو برای من بزرگ کرد که داشتم مثل دختربچه های لجباز به ارباب میگفتم دیگه اربعین منو نیار...چرا همش بهم سختی میدی.

به چند جهت: اولا برادر بزرگم همراه مون نبود،خب ما دو سفر اخیر رو با داداش رفته بودیم و داداش هم دیگه حرفه ای شده بود،جوری سفر رو مدیریت می کرد به کسی سخت نگذره. دوما که عربی هم بلده.نیازی نبود سر هر کاری من وارد بشم.

سوما بودن ویلچر و کمردرد بابا و...

کلا نگران بودم. ولی میتونم بگم به بهترین شکل گذشت. چرا؟

چون مدیریت با کس دیگه است

چون اصلا برنامه این نیست که ما راحت باشیم، و بهترین بودن به این نیست، برنامه رشد کردن ما است. 

به علاوه، وقتی خانوادگی میری خیلی خیلی زیاد میتونی در بهبود روابط خانوادگی ات از جریان امام حسین بهره ببری. تو اینکه بهتر همو بشناسید، بیشتر همو درک کنید و...

*

هر سال موکب اول ما همدانه، خونه ی خاله:)

غروب شده بود که رسیدیم، کلید رو از همسایه روبرویی شون گرفتیم. (خاله اینها خودشون نزدیک مهران بودند.) زنگ زدم گفت ناهار آماده هست و میوه هست و پتو هست و...

ما هم غذا رو خوردیم و تا غروب اونجا استراحت کردیم. بعد دوباره راه افتادیم دوتا پتو هم برای تو راه برداشتیم:) (اینها رو با منظور بیان میکنم.)

بارون می بارید و کمی سرد بود.

ساعت سه شب تا نماز صبح هم تو یه مسجد بین راه خوابیدیم. 

جمعه حدود ساعت 11، مهران بودیم.

ادامه دارد...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۱
.. مَروه ..

خاطره نویسی

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۰۶ ب.ظ

امسال خیلی دوست داشتم که هر چه بیشتر با خود عرب ها در ارتباط باشم و سطح سوادم رو محک بزنم...
خصوصا که تا حدودی لهجه ی عراقی هم تمرین کرده بودم و یه سری سوال ها و حرف ها داشتم و شدیدا مشتاق،که کلی چیز جدید یاد بگیرم...

جدای از بحث مسیر دوست داشتنی کربلا، دقت کردن به آدم ها و خواسته هاشون، فرهنگ ها و سبک زندگی ها رو خیلی دوست دارم...
خصوصا وقتی یه کشور دیگه میری و یک عالمه آدم میبینی که هدفشون یکیه اما بسیار با هم متفاوتند، بستر مناسبِ مناسبه برای همین فکر کردن ها و دقت ها...
*

یک شب بین راه، دوتا پسر حدودا شش هفت ساله دویدن وسط جاده و گفتن مبیت منزل...
بسیار هم بانمک و خوش رو بودن
هنوز خیلی راه نرفته بودیم و از نجف خارج نشده بودیم(رقم عمودش هم یادمه:) اما هوا داشت تاریک میشد...و پدر مادر بنظر خسته بودن،گفتیم بریم...
بدین ترتیب اولین اسکان بین راهی ما به این خونه ختم شد...
وارد حیاط شدیم این دوتا پسر که بعد معلوم شد اسمشون حسن و حسین هست مردها رو به سمت مردانه هدایت کردند و چند خانم خوشروی محجبه هم به استقبال ما اومدند...

ساخت خونه تقریبا مثل منزل شب گذشته بود،از آشپزخونه عبور کردیم و به سمت اتاق انتهایی راهنمایی شدیم...
اون شب خیلی جالب بود
رفتیم و یک گوشه نشستیم
هنوز جز ما مهمان دیگری وارد اون منزل نشده بود...
دخترهای قد و نیم قد یکی یکی وارد اتاق میشدند
اسامی همه فوق العاده زیبا بود، زهرا رقیه فاطمه نور حلیمه زینب...

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۶
.. مَروه ..

پیاده نظام

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۴ ب.ظ

یک روز هم می‌رسد
که ما هر کدام
یک کوله به دوش
بی دغدغه ی غذا
بی دغدغه ی سرپناه
بی دغدغه ی خستگی
دنبال تو
پیاده نظام #تو می شویم
امامِ زمانِ عزیزم....(عج)

چون تویی که ما را پناه میدهی
چون وقتی مغناطیسِ #امام باشد،
اگر چه سخت
هیچ رنجی
جلودار اشتیاق مان نیست...

مولاجانم
پس کی آماده ی دیدارت خواهیم شد؟



/وقتی حین پاک کردن حافظه گوشی ات،با این تصاویر روبرو بشی.......

/یادم رفته بود امام حسین(ع) دارم...

/متن بوقت دومین شب جمعه ی سال 97


/ روز پدر بر پدرِ عصر ما، امام مهدی(عج) مبارک... عجب عیدیه امشب... ولادت امیرالمومنین....به به....


۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۴
.. مَروه ..

ستون یک هزار و چهارصد یعنی سلام آقا....

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

زیارت

به ورودی شهر کربلا که رسیدیم،نزدیک اذان مغرب بود
از همون ابتداش،مردم ایستاده بودن که زوار خسته از راه رو ببرن خونه شون...
دم غروب چه حااالی بود اول کربلا،خدا میدونه...
دو سه نفر گفتن مبیت، توجهی نکردیم و جلو رفتیم...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
.. مَروه ..

یهویی با امام...!

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۷ ق.ظ


هر چند بار هم که بری کربلا دلیل نمیشه که حسینی شدی اما،شاکر بودن باعث میشه نعمتت زیاد بشه...
اولین بار که از کربلا برمیگردی حالت خیلی داغونه(البته بذارید فقط خودم رو بگم چون تو قلب و فکر دیگران نیستم) همش داری فکر میکنی از این به بعد چجوری سر کنی...
وقتی میگن کربلا،وقتی میری هیئت میری روضه،وقتی هیچ حسینیه و هیئتی نباشه که بری....
تازه اینها حرفهای موقع برگشته که با خودت میگی...
یکی دو ماه که بگذره،اگه منصف باشی و فراموشت نشه کجا بودی،سر تا پای زندگیت میشه یادآور فراق...
و این فراق یه جوری تو رو میسازه که فکرش هم نمیکنی!

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۷
.. مَروه ..

ندانم کجا می کشانی مرا...

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

برای سومین بار که میخواستم برم،اطرافیان که با خبر شدن میگفتن بسه دیگه،چقدر میری.... زیارتت قبول باشه،دو بار رفتی کافیه...
با شوخی و خنده فقط اینو میگفتم: تا سه نشه بازی نشه...
سه بار که برم تازه بازی شروع میشه!:)
*
اربعین 96 سفر چهارمم به کربلا بود، سفر کربلا هر بار متفاوته،بدون شک،

ولی این دفعه انگار خیلی فرق داشت...خیلی بیشتر...
مدل رفتن مون همون بود،

مسیر رو می شناختم،برنامه داشتم

،ولی احساسم جدید بود،درکش نمیکردم...
اون حالتی که برای زیارت اولی ها پیش میاد،اون بُهت و ناباوری...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۰
.. مَروه ..

بزم محبت

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ

شب بود که از مرز رد شدیم،پشت سر هم اتوبوس و ماشین بود برای نجف و شهرهای زیارتی دیگر...
اما انقدر جمعیت زیاد بود ما شاء الله که نوبت به ما نمیرسید...
ایستاده بودیم که مردی با دشداشه ی مشکی جلو اومد و گفت مبیت،  استراحة، حمام، صبح نجف...و رفتیم...سوار موتور_تاکسی هاشون شدیم و رسیدیم منزل شون،شهر بدره

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۲
.. مَروه ..

این چه شوری است که جان ها...

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

ساعتی تا اذان صبح مانده بود...

روی صندلی های کنار موکب نشسته بودیم و منتظر که باقی اعضا بیایند...

صدای قدم زدن های کاروانیان،در سکوت شب،می پیچید...

پرچم های رنگارنگ کشورها، نواهای حسینی،چه خوب در دل شب،روح مان را به حرکت وا می داشت...

گذرشان را به نظاره نشسته بودم...

عده ای با پرچم آذربایجان...

پشت سرشان عده ای از اسپانیا...

چندتا خانم و آقا که از لباسشان میشد فهمید که از هند آمده اند...

دخترک کوچک عراقی با سربند یا رقیه... 

جوانی که با اصرار کالسکه را از دست بانوی سیاه پوست گرفت.....


چه عشقی؟

چه غایتی؟

چه منطقی؟

اینهمه آدم را،

از سراسر دنیا

که شاید هیچگاه آبشان با هم در یک جوی نرود،

اینقدر صمیمانه و بامهر،

اینقدر بی توقع و ایثارگر،

در کنار هم،به سوی مقصدی واحد،

در نیمه ی سرد شب،

به راه انداخته؟؟


در گذر این راه

چه انگیزه ی والایی هست

که از کودکان شیرخوار تا پیران سالخورده را به خود می خواند؟

چه هویت و اصالتی

که ترک و لر و فارس،عراق و سوریه و لبنان،هند و آذربایجان و پاکستان،ترکیه و اندونزی و سودان و سوییس و اسپانیا و آمریکا و کانادا و.....

همه را در پی خود کشیده و به یک مقام برابر در کنار هم،می درخشند؟

آری

حب الحسین هویتنا...


این راه

راه دل دلدادگان است...

از آن جوان که کناره راه تمام سرمایه ی یک سالش را در دیگ ها می جوشاند و با شور فریاد می زد هلا بیکم یا زوار،هلا بیکم

تا آن دخترک عراقی شیرین زبان،که به دست زوار حسین(ع)،عطر می زد و لبخند بر لب می کاشت....


این راه،

راه آزادگان است...

از آن زن شافعی نسب که کنار تنور با سرعت نان میپخت و به زوار میداد...

تا آن جوانی که میگفت این رفیقم مرا کشاند...من حاضر نبودم لحظه ای مغازه ی بزرگم را در بازار رها کنم...میگفت قول داده ام دیگر نماز هایم را بخوانم...


آه...چه بگویم از آن شور

چه بنامم این مسیر را؟



۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۴
.. مَروه ..