و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

حرف بزن،حرف بزن،سالهاست/تشنه ی یک صحبت طولانی ام

گوشی من یه مشکلی داره
وقتی روی صوت هاشه
و متوقفه پخش صوت
مثلا یهو اشتباهی یه چیزی پخش میکنه
منم می‌خواستم برم سراغ صوت های گوشی، یه پندی نصیحتی پیدا کنم
یهو یه تیکه،و فقط همین یه تیکه از نمیدونم کدوم صوت گوشی ام پخش شد و بعد رفت:

«برای چی به دنیا اومدیم؟
الذی خلق الموتَ و الحیاة....»

منصرف شدم از اینکه برم تو صوت ها
ادامه ی آیه رو پیدا کردم
«الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا...»

مرگ و زندگی رو خلق کردم
تا شماها رو بیازمایم
که کدوم تون عمل بهتری دارید...
*
این رو میذارمش رو صوت مطلب قبلی
و هدیه میدم به تفکر خودم....
**
از اونجا که: نفس را اقبال و ادباری بُود
به مدتی سکوت و خلوت احتیاج دارم.
*
برای مطلب قبلی دنبال یه صحبت دیگه ای از استاد بودم
پیدا نکردم
اگه پیدا بشه اینجا میذارم

«خودت رو دست کم نگیر»

عنوانش این بود.





ای ساربان،آهسته رو کآرام جانم می ورد...

خاله ام خوابش رو دیده...
تو جلسه ی نهج البلاغه خوانی بوده
گفته بابا، مجلس زنونه است
اینجا چیکار می کنی؟
جواب داده:
من نمیدونم
امام حسین(ع) هر جا میره منو با خودش می بره...

**
خدایا خدایا
تو که یک ماه ما رو اینقدر تحویل گرفتی و بزرگ دونستی
کاش منم از این به بعد خودم رو تحویل بگیرم
بزرگ بدونم.

مثل ایشون:



این صوت کوتاه رو بشنویم:




قدس،ای قبله ی آغاز که پایان با توست...

شب جمعه است
شب بیست و سوم ماه رمضان
شبی که فرداش قراره بریم راهپیمایی
مثلا میشه یهو خبر برسه
تو اومدی؟؟؟
انقدری انرژی میگیریم که تا خود اسراییل میریم....
با هم میریم تا محوشون کنیم از صحنه ی هستی
با همین قدم ها میریم روی حنجر نتانیاهو
که بمیره و بلرزه از ترس
که یک عالم ظالم ستیز
خشمگینن از جنایت هاش...
که ما شیعیانِ مردی هستیم که فرمود کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا....

مثلا میشه اون جمعه ی موعود
همین فردا باشه مولاجان؟
همین فردا
همین فردا......

نمیدونم چقدر پای حرف هام می مونم
اما واقعا دیگه دام نمیخواد هیچ بچه ای مظلوم کشته بشه
هیچوقت جنگ، امنیت زنان و مردان رو بگیره....
دوست دارم صدای فریادهای مرگ بر اسرائیل گوش تون رو کر کنه
و چی از این امیدوارکننده تر
که بتونی با قدم زدنت
با فریادت
با یه اقدام به ظاهر ساده
اما به جا
از هزاران مظلوم دفاع کنی و بیزاری ات از تفکر ظالمانه رو اعلام کنی
و دشمن رو بترسونی....
چنین نقش بزرگی
با همین اقدام ساده.....
*
بخاطر خوب های عالم
بخاطر تلاش های خالصانه ی بعضی ها
بخاطر شهدای بسیار امت اسلام
بخاطر تمناهای از ته دل بزرگان مون
دلم میگه میای...
امید دارم
که همین روزها
ببینمت......

و کاش که
سرفرازانه
تموم بشه
دنیای بدون تو...
*

نتانیاهیو از ما خواسته شرکت نکنیم،خواستم بگم واسه دق دادن تو هم که شده میایم، دیدم بهتره نیت والامون رو با بغض بر تو حیفش نکنم... ما میایم بخاطر رضایت مولامون...فقط همین.


دل بکن،آینه انقدر تماشایی نیست...

مدت زیادیه
یکی از بهترین هدیه های زندگی ام
که شدیدا دوستش دارم
گم شده
سر رکعت دوم نماز مغرب شب ماه رمضون،
داشتم فکر میکردم مثلا شاید فلان جا باشه که نگشتمش هنوز
رکعت بعدی رو به این فکر کردم که تا حالا کجاها رو گشتم و نبوده
موقع سلام یادم می افته دارم نماز میخونم بعد میگم میدونی عمرت انقدری مهلت میده که این نماز رو تموم کنی بعد دنبالش بگردی؟
بعد فرضا پیداش کردی،مدال میدن بهت؟
سلام آخر رو میدم و میرم سجده...میگم شکرلله ولی تو ذهنمه که حالا که ندارمش انگار بخشی از هویتم نیست...
هنوز هم نفهمیدم ارزش آدم ها رو یکی دیگه تعیین میکنه و فقط همون یکیه که مهمه،برای همین هم گرما رو بهونه میکنم که زودتر چادرم رو دربیارم و دنبالش بگردم...
نیست
پیدا هم نشد
ولی نمازِ مغرب اون شب ماه رمضونم
از دست رفت...
*
یاد مرگ
از بهترین روش های تربیتیه که سفارش شده
لذت از زندگی رو صدها برابر میکنه
فرصت سوزی ها رو به اقل می رسونه
و حاصل کارمون رو با لطف خدا بهبود زیادی می بخشه...

این تازه داره جا میفته برام
اگه نتونی از یه هدیه ی محبوب دل بکنی،لحظه مرگ،چطوری میخوای از همه ی دوست داشتنی هایی که یه عمر براشون زحمت کشیدی،یه عمر باهاشون دمخور بودی،یه عمر بهشون فکر کردی و در سر پروروندی،دل بکنی؟؟
خانواده ات،عزیزانت،اعتبارت، شغلت، مدرک تحصیلی ات، هر چندتا کتابی که خوندی و لغاتی که بلدی،هر چندتا مهارتی که بلدی، وسایل هات که دیگه خیلی اندکن در برابر اینهمه محبوب....
و فقط روحت رو می‌بری
اعمالت...
عاقلانه اینه که به چیزی دل ببندی که میتونی ببری
بقیه اش،کم و زیاد و سخت و خوش،تموم میشه...
باور کن تموم میشه...
کندن رو انقدر سخت نکن...

*
شب قدر آخره...
برم حساب کتاب کنم ببینم اوضاعم  چه قدر داغونه و چه قدر آماده...
*

حالم بده از تفاوت مروه ای که می شناسم، با مروه ای که دیگران فکر میکنند...
حالم بده اصلا از اینکه به مروه در نگاه دیگران فکر میکنم...
همش دارم گریز به گذشته میزنم،به وقت هایی که خیلی رها بودم، حرف میزدم، سوال می‌پرسیدم،به چالش میکشیدم، فرق نداشت طرف مقابلم کیه،دغدغه هام یه جور دیگه بود... (رهایی رو به بی توجهی به حال دیگران یکی نکردم ها،حرفم چیز دیگه ایه)
یا محول الحول و الاحوال.....


فاقرءوا ما تیسر...

خونه شون که میری نمیدونم چرا
هم آرامش احساس میشه و هم طوریه که آدم دوست داره کتاب بخونه...
شاید بخاطر این باشه که نوعروس خونه گفته بود به بوفه و ویترین برای به نمایش گذاشتن ظروف لوکس اعتقادی ندارم
اصلا هم وسیله ی تزیینی اضافه ای که به کار نیاد نخرید...
بجای بوفه کنار اپن شون یه کتابخونه ی نقلی تعبیه شده که قرآن گل سر سبدشه...
این قرآن رنگی زیباشون رو ندیده بودم،
برداشتم و صفحاتش رو ورق زدم،
خیلی دلنشینه
به حدی ذوق و احساس به آدم منتقل میکنه که دوست داری بشینی ساعت ها بخونی و بخونی و بخونی...
داشتیم با هم راجع بهش حرف میزدیم، گفتم بنظرت صفحه 313 اش چه رنگیه؟(میدونم که این صفحه رو دوست داره باهاش خاطره هاا داره)
پرسید میدونی چه سوره ایه؟
گفتم طه
انتظار نداشت جواب بدم،گفت آیه اش هم میدونی؟
گفتم 31 ،شایدم 13
گفت حافظی؟؟ :)
چه سوال لذت بخشی بود...کاش بودم...
یه لحظه چقدر انرژی داد بهم،همین تصور که تمام قرآن در روح و قلب و ذهنم باشه...
*
قبلا فکر میکردم حفظ قرآن چندان اثر نداره
آنچه اثر داره تدبر و تفکر در قرآنه و عمل بهش...
اما از وقتی خداوند یکی از بهترین دوستانم رو از حافظان قرآن انتخاب کرد،طی تعامل باهاش دیدم هرجا کشف نکردم چطور انقدر خوبه بخاطر قرآن بوده...
یعنی اصلش قرآن بوده...
البته صرف حفظ قرآن پاکی نمیاره اما مسلما کسی که برای حفظ برنامه داره، لحظاتی که صرف حفظ قرآن میشه صرف خوندن ترجمه و تفسیر میشه برای حفظ بهتر، صرف شنیدن و مرور آیات میشه،بیشتر از منِ نوعیه،که با ادعاهای روشنفکرانه از قرآن دور موندم...

همنشینی و مجالست با قرآن بسیار عالی و ثمربخشه...
همنشین خوب برای آدم زرنگ،سکوی رشد قویه...
اما خب برای برخی هم، لا یزیدهم الا کفرا...
*
دوست دارم هر روز بدی های باطنیم رو پاک کنم و رو به طهارت برم و با همین حال، از همنشینی با قرآن بهره مند شم...
از لذت گشتن و پیمودن باغ های انبوه و پندهای لرزاننده و تکان دهنده ی کتاب خدا....
**

/مدتها این نوشته در صف انتشار بود، که مرتب تر بشه،دیدم بهترین فرصت ماه رمضانه که منتشر بشه.../


تصویر صرفا جهت تنبه، و الا دوست داشتم چند مورد حدیث در این زمینه بیارم...مخصوصا اون که میگه «هنگامی که فتنه ها چون پاره های شب تار شما را فرا گرفت،به قرآن پناه ببرید....»
پناه....
*
این تصویر کتابخونه ی مذکوره:



وحشتِ دنیای بی علی...ع

درد وحشتناکیه
الحق که ترس داره
بی پدر شدن...
آن هم پدری که وصیِ آخرین پیامبر(ص) خداست......
امام معصومی که تازه طعم دلنشین عدالتش
و چشمان پر مهر و دستان پینه بسته اش از کارهای بسیار،
دارد به پیکره ی جامعه، می نشیند
اما....
نه از سر مرگ طبیعی
که به دست همین مردمان
به دست یکی از همین مخاطبان که شب ها بی خواب و بی قرار دنیا و آخرتشان است و خطبه ها برای هدایت شان فرموده،
در محراب عبادتش
و در سجده ی در برابر خدا.........
شهید می شود...

چقدر بی شرم است این دنیا
که اقتدار و عدالت و محبت تو را
تاب نیاورد
مولا جانم....
*
امشب
برای یتیمان کوفه
شب وحشتناکی است
وحشتناک

مگر می شود از پدری به خوبی تو
دل کند؟؟؟

فدای اهل بیت تو که امشب با چه حالی تا سحر، بیدارند.....
*

/چشم هایی یتیمِ ندیدنت/
مولانا
ابانا
امشب دعای شما چیست؟
کجا
بر گناهان شیعیان تان
اشک خون می ریزید....
ای حضرت پدر.....


رزق وبلاگی!

امروز خیلی اتفاقی به یه وبلاگ خوب و متفاوت برخوردم.

http://02nafar.blogfa.com

لینکش رو گذاشتم چون شاید برای شما هم جالب و مفید باشه...

+

پیشنهاد میکنم به پیوندها و لینک های وبلاگ هم حتما رجوع کنید...(لینک هایی که مورد نیاز خودتونه)



ذکر یک نکته و عذرخواهی

مطلب آخرم رو حذف کردم.
چون اونچه به ذهنم رسید رو قبل اون که در آرامش بررسی کنم و گسترده تر به موضوع نگاه کنم بیان کردم، احتمال اشتباه بودنش خیلی بالا میره...
شتابزدگی در بیان فکر خوب نیست.
ممکنه تبعات خوبی نداشته باشه.






افطاری ساده

مواد لازم برای یک افطاری ساده:

چند قرص نان(سنگک،بربری،حتی لواش)
یک قالب پنیر
یک بسته خرما
روی خوش به میزان لازم!
سبزی هم نخریدید و پاک نکردید عیب نداره، ولی بهتره که یه چیزی باشه کنار پنیر...
مثلا گردو #اگر براتون مقدوره...

اینها رو اگه ظرف پلاستیکی هم نخریدید ایرادی نداره، یا لقمه کنید یا یک برش نون مقداری پنیر و مقداری سبزی یا گردو،بگذارید کنارش، به علاوه یک تا دو عدد خرما...
بعد مرتب و تمیز بگذارید تو کیسه فریزر(دارم از حداقلل ها میگم، پر واضحه که بیشتر از اینش به توان مالی زمانی و ایده ای خودتون مربوطه)

سپس این روزی های صمیمی ساده ی با برکت رو می‌برید یه جایی نزدیک منزل خودتون که مثلا اون ساعات نزدیک اذان شلوغه...
از نیم ساعت مونده به اذان برید مثلا،که اذیت نشید خودتون هم...
یه جایی مثل نزدیک ایستگاه مترو یا بی آر تی یا یه همچین جایی اگه هست نزدیک منزلتون...

اینجا با کمک اون روی خوش که ذکر شد بدید خدمت رهگذرها که تا قبل از به خونه رسیدن افطار سبکی خورده باشن...
*
این حداقل ایده ی من بود برای افطاری ساده...
دیشب یه بنده خدایی به چند نفر انسانِ در راه مانده که ما یکی اش باشیم آب معدنی و خرما داد و بعدش تی تاپ و آبمیوه، شدیدا بنظرم مورد لطف خدا واقع شد،چون از مرگ نجات پیدا کردیم:)))
به عمرم آبمیوه های صنعتی رو انقدر خوشمزه نچشیده بودم...!
شما هم ایده ها،نظریات و حتی تجربه هاتون رو در زمینه ی #افطاری_ساده به ما بگید.
باشد که امسال این توفیق نصیبمون بشه.
**
در مجموع افطاری دادن در ماه رمضان بسیاار ثواب داره.
ساده ترین راهش بنظرم اینه که قبل اینکه خانواده بجنبند برای سفره انداختن یا تدارک افطار،ما پیش قدم بشیم،ولو چایی دم دادن باشه.

دوم اینکه مهمانی بدیم،اگه تصمیم گیرنده هم ما نیستیم پیشنهاد بدیم و بعد در آماده کردن خونه و غذا کمک کنیم...

خلاصه تلاش خودمون رو در این راستا مبذول داریم،
باشد که تجربه های جدیدی در ماه رمضان امسال مون کسب کنیم.
(یه وقت نشه تموم بشه و بگیم کاش این کار رو کرده بودم...)





گفتگوی یک درگیر با خود!

از یه طرف بطرز عجیب و چشمگیری دلم میخواد حرف بزنم.
از یه طرف دلم نمیخواد هیچکدوم از نوشته هام رو منتشر کنم.
یه وقت میگم به فلانی زنگ بزنم
یه وقت میگم....
*
همین متن هم الان دو خط بیشتر طول بدم ممکنه از انتشارش منصرف بشم.
*
هزااار بار نوشتم و نیمه کاره رها کردم
چندتا مسئله تو ذهنمه که لازمه حل بشه
و نمیدونم منی که عادت کردم به «بلند فکر کردن» چجوری دارم حلش میکنم....
نمیتونم بگم چرا انقدر برام سنگینن....
تازه امروز به فکر داستان نویسی هم افتادم!! (بلکه این میل شدید به حرف زدن ساماندهی شه)
*
امروز یکم تلاش کردم ذهنم رو پیاده کنم و کلیی با خودم مباحثه کنم تا به نتیجه برسم
ولی علت اصلی گرفتگی ام رو فکر کنم فهمیدم
دلم میگه نمیخوام خودت حلش کنی
میگه اصلا من این مسائل رو انقدر بزرگ کردم که بری با دیگران حرف بزنی
من از تو «ارتباط» میخوام نه حل مسئله...
از اونور هم میام بنویسم میگم آخه دل محترم،چقدر توضیح میخوای بدی که ملت بتونن شرایط رو تصور کنن... تهشم خودتی که میتونی حلش کنی و تصمیم بگیری....
در اینجا دل قانع میشه تقریبا
ولی باز دو دقیقه دیگه میگه به من چه،من میخوام حرف بزنم....
**
این حالت زیاد برام پیش میاد
کلا یکی از گفتگوهای ثابت من و خودمه این قضیه...
خب بعضی جاها واقعا نمیشه بذاری حرف بزنه
یا طرف مقابل یه جور دیگه کلا تصور میکنه
یا اصلا خودتی که باید حلش کنی و....
*
راضی به گفتگوی با خدا هم نمیشه، میگه من پاسخ عینی میخوام
گرچه خییلی وقت ها عینا جواب گرفتم از قرآن یا ...

ولی خب الان روی دنده لجه....


**
در حاشیه و کاملا بی ربط باید بگم: طعنه شنیدن خیلی بده و تحملش سختتت
گاهی البته
برای چیزی که محکمی روش سخت نیست
اما گاهی سخته خیلی...
*
و در پی نوشت باید بگم
همه مون محتاج دعاییم
منم این روزها درست و حسابی عبادت نکردم اما هر وقت یادم افتاده و سر افطار،دعاتون کردم
لطفا برامون خیر بخواید از خدا...
*
چندسال پیش یه بیتی داشتم مصرع اول مضمونش این بود که: خیلی از این در و اون در دارم حرف میزنم اما... مصرع دوم: ساکت ترم از همیشه ی خویش...(یادم نمیادش کامل،همینجا هست اگه بگردم)
و دقیقا با حال این روزام مناسبه که چندتا مطلب گذاشتم خیلیی مطلب نوشتم(که باز هیچکدوم حرف دل نبوده) دو سه تا اینجا و اونجا و دفتر و... منتشر کردم ولی مغزم داره از بارش واژه منفجر میشه...
شاید بهتر باشه شعر یه شاعر دیگه رو اینجا مثال بزنم:
مرا مدح تو بر جان و از آنِ دیگران بر لب
که دریا دُر نهد در قعر و خاشاک آورد بر سر...
*
اگه سرتون شلوغه یا کم حوصله اید پیشنهاد میکنم چند روزی بهم سر نزنید... چون ممکنه حرف دلمو گوش کنم و خیلی خیلی رها #بنویسم....و ممکنه هم باز برای ساکت کردنش از در و دیوار حرف بزنم
و مغز درد بگیریم دور هم:)