تنفس صبح

*

هجری به سالهای فراوان کشیده ام

وصلی به طول مدت هجرانم آرزوست

 

و چقدر زیباست،

عشقِ نهفته در این بیت...

 

 

پی نوشت:

سلامٌ عَلی آلِ یاسین...

.... السلامُ علیک حین ترکع و تسجد

سلام بر تو ای آخرین فرستاده ی خدا،

سلام بر تو آنگاه که نامه ی اعمال مرا میخوانی،

سلام بر اشکهای روان تو،

سلام بر بغض در گلوی تو از داغ سیلیِ مادر،

و سلام بر تو ای سلاله ی علی، پادشاه خیبر،

سلام  ای آواره ی خیابانهای شهر...

___

مولای من،

اشکهایت،

وجودم را آتش میزند،

و طلب مغفرتت برای چون منی،

شرمساری ام را تکمیل میکند...

چه بگویم از تو

که سکوت،

 گویاتر از واژه های من است.

 

یا مهدی

 

.. مَروه .. ۵ نظر ۰ خوشم اومد

سرزنش عوض نمیکند مرا

***

از فرار،

از فرار و روزهای بی بهار

خسته ام

سرزنش عوض نمیکند مرا،

پس ببخش

دستها به سوی توست،

قلب من فشرده است

باز هم فقط مرا ببخش

 

 

93.5.25

***

فالبداهه بود،به بزرگواری خودتون ضعفهاش رو نادیده بگیرید.

+ مشتاق انتقادهای شما هستم.

.. مَروه .. ۵ نظر ۰ خوشم اومد

شاید فردایی نباشد...



عاقبت،

لحظه ای فرا می رسد،

که ثانیه ها می روند و تو می مانی؛

سرد،

خاموش،

در سکون...

و شاید آن روز، آخرین شاهکار تو یک «نقطه» باشد، پایانِ تمامِ حرفهایت...

و یا صفحه ای سفید و قلمی در دست...

شاید دیگر فردایی نباشد که واژه هایت را زیباتر کنی، و نوشته هایت را بهبود بخشی..

شاید فردایی نباشد تا بتوانی احساس را پی ریزی کنی،

و شاید «فردا» روز فروریختنِ تو باشد...


«فردا»
همان روزی که تمام تلاشهایت را بر دوشَش انداخته ای، فرا می رسد...

و شاید زمانی برسد،

که شانه هایت،
آسایشی برای رهایی از سرما ندارند،

و واژه های نگفته ات،
خاموشی ات را تداوم می بخشند...

شاید فردا، زمانی برسد که دستانت، قلمی را آرزو کنند برای خط زدن،
قلمی برای زدودنِ آلودگی های دفترت،

و شاید آن روز،

دستانی بخواهی که با احساس همنوا شوند،

و قدمهایی، که راه های نرفته را از فردا پس بگیرند،

*

و اما «سکون»

اجازه نمی دهد...


به ناچار،

می ایستی

و ثانیه ها،

می روند...


___________________
93.2.29

 

 

 

.. مَروه .. ۲ نظر ۰ خوشم اومد

اشکهای سرشار از تمنای تو ام آرزوست!!

دستهای به آسمان رسیده ات

چشمهای روشنِ زلال و خاکی ات،

گامهای محکمت،

                       ذکرهای هر شبت،

و سجده های خالصانه ی خدایی ات،  مدام،

قصه می شوند در خیال من...

 

***

92.10.19

***

پ.ن:این منِ مجنون،

سیراب نمی شود از روایت عطش عاشقی تو..

 

 

 

___________

این نوشته به شدت نیازمند نقدهای ویرایشی و محتوایی شماست.

من رو بی نصیب نگذارید.

 

 

 

.. مَروه .. ۱ نظر ۰ خوشم اومد

من به تو فکر میکنم، تو به هر چه جز من!

در میان کاغذهای پراحساسِ دست خورده ات،

و لابلای ردپای قلم،

که افکار شبانه ات را واژه کرد و اشکهایت را جاری

گشت میزنم پیِ نوشته ای...

نوشته ای که «عشق» را معنا کند و وجودم را مسرور

نوشته ای که مرا مستقل کند از «آه»...

 

و اما یافت نمی شود!

 

می دانم،

از میان امواج طوفانی افکارت،

                                  قطره ای از آنِ من نیست...

 

92.9.9

.. مَروه .. ۲ نظر ۰ خوشم اومد

به سبک شهدا 3 (مهریه)

مهریه ما یک جلد کلام الله مجید بود و یک سکه طلا.

سکه را بعد عقد بخشیدم.

 اما آن یک جلد قرآن را محمد بعد از ازدواج خرید و صفحه اولش اینطور نوشت:

 امیدم به اینست که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر،

که همه چیز فنا پذیر است جز این کتاب.

حالا هر چند وقت یکبار که خستگی بر من غلبه میکند،این نوشنه ها را میخوانم و آرام میگیرم.  

 

شهید محمد جهان آرا



.. مَروه .. ۳ نظر ۱ خوشم اومد

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر...

واژه های بلوری - ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر...ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر...با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
رده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

آقاسی

.. مَروه .. ۰ نظر ۰ خوشم اومد

بغض...

واژه های بلوری - بغض...بغض...بغض...

فلسفی ترین احساس بشری است،

بغض، لبریز از سکوت...

 

.. مَروه .. ۰ نظر ۰ خوشم اومد

حجم تنهایی تو بیشتر از بودنِِ ماست...

واژه های بلوری - حجم تنهایی تو بیشتر از بودنِِ ماست...حجم تنهایی تو بیشتر از بودنِِ ماست...

****

کجای تاریخ بود،

که شناسنامه ام را گم کردم؟

و مذهب،

به کدامین گناه، از یاد رفت...؟

چه کرده ام با دلِ خویش،

که یاد تو،

اشکهایم را جاری نمی کند،

و شعرهایم،

ناتمام تر از همیشه،

تمام می شوند...

*****

93.3.22




.. مَروه .. ۰ نظر ۱ خوشم اومد
بسم رب الزهراء
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
یه شاعر دیگه ای میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...

**
خیلی خوش اومدین به وبم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم