همقدم با شهدا، قسمت دوم


غروب رسیدیم موکبی که دوستم خادم بود،گفتم من چند دقیقه برم دوستم رو ببینم و برگردم.
پدرم گفتن پس ما زیر این تابلو ایستادیم.
رفتم و دوستم رو دیدم و ده دقیقه ای برگشتم سریع خودم رو رسوندم به تابلو که برای نماز مغرب و جای خواب پیدا کردن دیر نشه.
ولی خانواده نبودن...گفتم خب شاید همین حوالی دارن چایی میخورن.
پنج دقیقه...ده دقیقه...پانزده دقیقه....
نه،
 نیستن انگار...
هوا داشت تاریک می‌شد...
دستم رو بردم بالا،
رفتم رو بلندی،
 هر چی چشم چرخوندم...
نبودن انگار...
مگه میشه یه ویلچر با دوتا آدمو نتونم ببینم.
نیم ساعتی شده بود که از پیش دوستم برگشته بودم، نزدیک اذان هم شده بود، دیگه داشت دیر می‌شد...
به سرم زد برم سر عمودی که از هم جدا شدیم شاید دیدن نیومدم، رفتن اونجا.
بدو بدو خودمو رسوندم به عمود،
ولی کسی نبود
صدای اذان مغرب از موکب های مسیر پخش شد...
داشتم به مامان اینا فکر میکردم که الان منتظرن، ولی کجا؟
به اینکه بابا گفت امشب دیر نشه...
و همینطوری که فکر می‌کردم و برمیگشتم سمت قرارمون، تو مسیریه تابلوی کوچیک دیدم که عکس دوتا شهید عراقی روش بود
نگاهم زوم شد روی شهیدی که سمت چپ بود،یه اسم جالبی داشتن که یادم نیست الان، با ناراحتی گفتم مگه شما زنده نیستین، پیدام کن دیگه،دیر شد.
بعد دوباره رفتم سر قرار، زیر تابلویی که ایستاده بودم.
یه خرده ایستادم دیدم داداشم همونجور که دستش بالاست و چشماش می چرخه دنبالم، داره این سمتی میاد. خیلی خوشحال شدم، رفتم سریع سمتش.
گفتم کجا بودین؟ من خیلی وقته اومدم.
گفت قرارمون اینجا نبود که، و همونطور که با سرعت منو می برد سمت موکبی که برای نماز پیدا کرده بود، گفت ما اینجا بودیم،
زیر این یکی تابلو.
و تابلو،
همون عکسِ شهید عراقی بود
حس کردم لبخندش،
داره ذوبم می کنه...
*

پی نوشت: این نوشته در بخش ادامه ی مطلبِ قسمت پنجم سفرنامه هم ارسال شد.
یه جوری تا اینجا دقیق نوشتم که حالا دلم نمیاد بقیه رو سرسری رد بشم:) ولی از اونجایی که تازه تا روز دوم پیاده روی نوشتم و حالا موونده روز آخرش و کربلا و یه نوشته ی تو راه برگشتم، انگار تا عید مشغولم:)
فقط الان یادم رفته شب دوم کجا موندیم، دیگه خدا بقیشو بخیر کنه:))


حالا کلا تا اینجا نظری دارید به سفرنامه ها؟ اونهایی که مطالعه کردند...


.. مَروه .. ۶ نظر ۱ خوشم اومد

خدا رحم کرد...

وقتی خودت از اول تا آخر برنامه رو حضور داشتی
و تمام جزییات برنامه رو میدونی
بعدا که میری خبرش رو تو خبرگزاری ها بخونی
می‌فهمی کدوم رسانه ها خبر رو درست منتقل میکنن
کدوم خبرگزاری ها هم عادت دارن حقیقت رو یه جور دیگه تعریف کنن...
*
یکشنبه 18 آذرماه 97 حجت الاسلام و المسلمین رییسی میهمان دانشگاه شهید بهشتی بود.
بیش از حدود 20 خبرگزاری در سالن حضور داشتند.
بعد از سخنرانی و در بخش پرسش و پاسخ، اولین سوالی که از سمت دانشجویان مطرح و قرائت شد، این بود: اگه شما رییس جمهور می‌شدید  چیکار می‌کردید؟

و ایشان با خنده گفتند: خوب شد ما رییس جمهور نشدیم که دلار بشه 5000 تومن!!

بعد!
یه سری خبرگزاری
یه سری پیج اینستا
و یه روزنامه ی معتبر رسمی به نام «اعتماد» !!!!!
تیتر زده که
رییسی: خدا رو شکر رئیس جمهور نشدم.
همین
الان این جمله همونه؟
:/
*
اینم گروهِ سرودِ ....
:)



.. مَروه .. ۹ نظر ۳ خوشم اومد

روز دوم،همقدم با شهدا...(5)

یکشنبه 6 آبان 97 بود، صبح زود راه افتادیم... هوا سررد بود
رفتیم و طی مسیر صبحانه خوردیم.
اون روز هم امام حسین جدا تحویل مون گرفت
 هر سی، چهل تا عمود قرار میذاشتیم .هر بار دوتا دوتا با هم می رفتیم،گاهی هم چهارتایی، ویلچر که بین پدر و برادر دست به دست میشد به تبعش من همقدم با فرد بی ویلچر میشدم.
یه جایی تو مسیر من به داداشم گفت بیام دونه دونه به نیت همه ی اقوام و آشنایان قدم برداریم.گفت بی خیال همینجوری بگیم «همه»... بعد منم اندر مزایای تک تک اسم بردن براش گفتم که آدم وقتی از بالا تا پایین اقوام رو اینجا اسم میبره از بعضی هاشون باید بگذره...وقتی قرار میکنی به همه چهار قدم هدیه کنی، دلت صاف میشه. میبخشی... بعضی ها که دلشون خیلی کربلا بوده رو هم وقتی اسمشون میاد از ته دل دعا میکنی، سبک میشی. حس می‌کنی اون حسرت شون که روی قلب تو هم نقش بسته، التیام پیدا می کنه.
یا وقتی میری سراغ استادها همینطور...اینکه تونستی دربرابر حقی که برگردنت دارن کاری کنی،حالت خوب میشه.
 وقتی اسم آشناها رو می‌بری، میدونی بعدا که برگردی اگه کسی بگه دعام کردی؟ شرمنده نیستی موقع جواب دادن،که بگی نه فقط فکر خودم و خوردن خودم و حاجت هام بودم. هیچکس دیگه برام مهم نبود.
اصلا وقتی برای حاجت های دیگران از ته دل دعا کنی، انگار سختی های خودت کوچیک میشه. وقتی همه چیز رو با هم ببینی انگار روحت بزرگتر میشه...
خلاصه قانع شد.
اول هم از شهدا شروع کردیم... همه ی اون رفیقانی که جون دادن،زحمت کشیدن، خانواده هاشون به زحمت افتادن، خیلیا کربلا هم نتونستن برن. حس می‌کردم زیر دین همه شونم...ده قدم برای برخی و برخی بیشتر... بعد مثلا یادمون می افتاد: شهدای امنیت، بیست تا قدم هدیه به این عزیزان میرفتیم... شهدای مرزبانی، شهدای بهزیستی. شهدای منا، شهدای گمنام، شهدایی که مثل امثال شیخ زکزاکی گوشه گوشه ی دنیا بی صدا کار جهادی کردن، زحمت هااا کشیدن...و ما اصلا خبردار نشدیم.
بعد هم پوشه ی تصاویر شهدا رو تو گوشیم باز کردم یکی یکی رد می کردیم و به نیابت شون تو مسیر کربلا، قدم برمیداشتیم...
انقدر انرژی گرفته بودیم و هی شهدای مختلف به یادمون می اومد که اصلا خسته نشدیم و توقف هم نکردیم، همین طوری دوست داشتیم بریم جلو و اسمشون رو ببریم.
اون روز رو با همین روال سپری کردیم.
عمود 757 رسیدیم سر قرارمون با والدین
 حدودا 40،50 دقیقه قبل از اذان مغرب شده بود. دوست من یکی از خادم های موکب های اونجا بود. بنا شد تا وقتی خانواده استراحت می‌کنن برم و غافلگیرانه یه سری بهش بزنم.پدرم گفت زودتر بیا که برای اذان جای نماز و استراحت پیدا کنیم.
گفتم چشم همینجور بدو بدو که ازشون جدا می شدم پدر گفتن، ما میریم اونجا زیر اون تابلو.برگشتی بیا اینجا.
و اما  اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد...
در قسمت بعدی:))

.. مَروه .. ۲ نظر ۲ خوشم اومد

و اما ارشد...


می خواستم نرم دانشگاه
ولی دلم نیومد
غیبت هام هم که پر شده...
سر کلاس دیدم نمی‌تونم بشینم
دوستام گفتن به استاد بگو و برو دراز بکش نمازخونه
همون استادی که یه خانم جوونه
همون استاد دلسوزی که سخت گیره و عمیقا دوستش دارم
گفتم استاد میشه برم؟
استاد انگار خیلی وقته منتظرمه برم مثل گذشته دفترش، سوال بپرسم، حرف بزنم، پرانرژی باشم، گفت: چِته؟
فهمیدم که منظورش الانم نیست...
سکوت کردم...سرم و انداختم پایین
استاد گفت: چند وقته حواسم بهت هست... کجایی؟

حیفه ها
حیف جوونی ات
حیف استعدادت
حیف اینهمه انگیزه ات...

راستش
بغضم گرفت
بغضم گرفت
و الان توی نمازخونه
دارم به خودم میگم
اگه من با اینهمه انگیزه و استعداد سرشارم
با اینهمه علاقه که منو تا اینجا کشونده،
ارشد نخونم
و ادامه ندم
و از این دانش دوست داشتنی رزق حلال کسب نکنم و شغل های خوب رو نگیرم
کی جای منو می گیره؟
همین ها که انقدر بی میلن؟ همین ها که عربی رو فقط یه زبان میدونن نه یه ارق دینی، نه یه ابزار فوق العاده...
حیففف نیست؟
:(
*
من بلند میشم
می دونم
من خیلی توانمندم
من از این سخت ترهاش رو سپری کردم
من نمیذااارم که بی برنامگی نابودم کنه.
من درس خوندن برای ارشد رو می چپونم توی روزمره هام(اگر خدا بخواد)
سخته
همت میخواد
ولی اگهه تصمیم قطعی ام رو بگیرم،
پاش می مونم...
تو همه ی شب ها و روزهای سخت...

.. مَروه .. ۹ نظر ۳ خوشم اومد

من دختر تو ام

مادرم می‌گفت:
عاشق درس خوندن بودم
عاشق کتاب هام...
دوران دانشجویی
با دوتا بچه ی کوچیک
و کارهای خونه
نمیرسیدم اون جور که دلم میخواد درس بخونم.
وقتی یه بچه روی پا میخوابوندم و غذا هم روی گاز قل میخورد،
کتاب هام رو که می دیدم
گریه ام می گرفت...
*
امروز صبح
با همت و انگیزه کتاب عروض رو باز کردم تمارین رو بنویسم،
ولی کاری پیش اومد بلند شدم
بعد دوساعت که سرم یه ذره خلوت شد
همینطور که تو ذهنم مسائلی رو حل میکردم وارد اتاق شدم و این صحنه رو که دیدم...،





دقیقا یاد اون حال مادرم افتادم... و راستشو بخواید، کیف کردم...

*

یادداشت روز تولد مادر، یکم آذرماه 1397


.. مَروه .. ۵ نظر ۲ خوشم اومد

گاهی لازمه بگم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
.. مَروه ..

برداشت آزاد

همیشه خیلی انتقاد داشت
به بالا تا پایین مجموعه
و یک عالمه ایده برای اجرا
امسال، با اصرار خودش
گذاشتنش مسئول فرهنگی.

هنوز دو ماه نشده
پدر هممون رو درآورده:)
انتقاداتی که می‌گفت الان به خودش میگن
و هفته پیش انقدر خسته شده بود از حجم کاری و می‌گفت نمیتونم هم ایده بدم هم اجرا کنم هم هماهنگ شم با بقیه هم...
میخوام مسئولیتمو تحویل بدم.
*
هیچی
همین
متن گویاست.

.. مَروه .. ۴ نظر ۲ خوشم اومد

وادی السلام، روز اول پیاده روی (4)

شنبه بعد از نماز ظهر و عصر راه افتادیم که پیاده روی مون رو از مسیر وادی السلام شروع کنیم.
قبر آیت الله قاضی و چند عالم دیگه رو زیارت کردیم. داداشم واضحا به وجد اومده بود، گفتم پیش شهید ذوالفقاری هم بریم ها،گفت مگه میشه پیش محمدهادی نریم؟
شهید ذوالفقاری دومین دوست شهیدم بود، خیلی زود هم دوست داداش محمد شد، یادمه وقتی کتاب #پسرک_فلافل_فروش رو میخوندم بهش می‌گفتم روحیاتش خیلی شبیهته...البته قبل از اونکه معنویتش خیلی زیاد شه:)
رفتیم سر مزارش و برخلاف سال های قبل که ما بودیم و شهید و خلوت و سکوت وادی السلام، خیلی شلوغ بود. یه کاروان ایرانی سر مزارشون بودن، روحانی کاروان شون هم داشت روایت می کرد از شهید.پدر بزرگوارشون هم بود...
لبخند دائمی شون هم که مرهمی بر حرمِ پدر را ندیدن...

بعد زیارت شهید مسیر پیاده روی رو ادامه دادیم. قدری هم درباره شهید و شهادت با خانواده صحبت شد.
توی ذهنم صدای این مداحی، طنین انداز می شد:
پشت سر مرقد مولا،
 روبرو جاده و صحرا
بدرقه با خود حیدر
پیش رو، حضرت زهرا...س
اون روز بعد تموم کردن عمودهای شهر نجف و اقامه نماز مغرب و عشا، دوباره راه افتادیم. اینکه کی بریم، چقدر بریم رو سپرده  بودیم دست بابا، چون ما که جوون بودیم، مامان هم نشسته روی ویلچر، بابا بود که حال خودش رو می سنجید و بهمون خط می داد.
اون شب قرار شد حدود ساعت 21 بزنیم بغل برای خواب و شام هم تو راه بخوریم.
رفته بودیم،به عمود 140 اینطورا دیگه شب شده بود، ساعت هفت و نیم بود حدودا. داشتیم خسته می شدیم. من گفته بودم اگه میخوایم جای خواب گیرمون بیاد نهایتا تا نیم ساعت بعد اذان مغربه، ولی خب اصرار نکردم روی حرفم. سه شنبه اربعین بود و ما خیلی عقب بودیم هنوز...
رفتیم تو لاین کندرو، که اگه کسی گفت مبیت، بریم و بخوابیم.
ولی کسی نبود، تقریبا تا اون موقع موکب ها پر شده بود.
محمد پیشنهاد کرد بریم تو کوچه ها، این ساعت میزبان ها دیگه ناامیدن از زائر پیدا کردن مگر اینکه تو کوچه هاشون ببینی شون.
هر جا کوچه بود میدوید تو و منم سر کوچه... یه جا دیدم چندتا آقا دیده و دارن حرف میزنن رفتم کمک، سختم بود خودم حرف بزنم، برا داداش ترجمه می کردم اون می گفت...
یکی از اون آقایون صاحبخونه بود و داشت یه جماعتی رو می برد خونه شون.برای ما هم جا داشت. گفت پنج دقیقه صبر کنید همینجا تا برم و بیام...
فکر کنم حدود ساعت هشت و نیم بود که رسیده بودیم اونجا(ینی از وقتی زدیم تو لاین کندرو همچنان پیش رفته بودیم 60 عمود) عمود 200 و اندی.
بابا شدیدا خسته شده بود، موکب ها هم غالبا پر بود، یا حداقل برای خانم ها پر بود...یا مثلا یکی دوتا موکب پیدا شد که واردش شدن برای مادر سخت بود.
خلاصه ایستادیم تو کوچه منتظر.
دو سه تا ایرانی رد شدن گفتن جا دارید؟ میخواستن اگه جا نداریم بریم مبیتی که خودشون پیدا کردن...
چند دقیقه بعد صاحبخونه اومد و ما رو برد...یه دختر کوچولوی دوست داشتنی که اسمش نوره بود ما رو راهنمایی کرد.
یه ساختمون دو طبقه که طبقه دومش زنونه بود.
بعد خودش دید مادرم سختش میشه، ما رو برد یه خونه دیگه که طبقه همکف بود. پدر و برادرم رفتن همون دوطبقه.
اولین بار بود که خستگی خادم های عزیز امام حسین رو می دیدم.
خب ما روزهای آخر منتهی به اربعین رسیده بودین. این خانم و آقاها دست کم هفت روز بود شبانه روزی برای زوار زحمت می کشیدن. خود غذا پختن اونم اینهمه خیلی انرژی می گیره...
چندتا خانم صاحبخونه تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بودن. طبق معمول بچه ها رو فرستادن پیش مهمون که تنها نباشه.
نرجس که اومد بعدش مادربزرگش با چای اومدن و نشستن پیش ما.
کمرش، پاهاش، خیلی خسته بود، خیلی...
بعدتر عروس خانواده هم اومد، و یک مهمان عراقی اومد بهشون سر زد و رفت.
از عروسش پرسیدم چند روزه میزبان هستید؟ گفت حدود هشت روز.ازش تشکر کردم.
کم حرف بود. شاید هم خسته... باردار هم بود و دست به کمر راه می رفت...
حتی خجالت کشیدم ازش بپرسم پریز برق کجاست، سعی کردم زودتر بخوابیم که این بندگان خدا هم خستگی در کنن.
*
صبح خروس شون برای نماز بیدارمون کرد. البته مادرم می گفت از ساعت دو شب داشته می خونده خداروشکر امام حسین هوای خواب منو داشت، فقط موقع اذان صداشو شنیدم.
اون روز بدون خوردن صبحانه زدیم بیرون.

ادامه دارد...

.. مَروه .. ۲ نظر ۲ خوشم اومد

آنچه در نجف گذشت...(3)

شب رو منزل دینا اینها سپری کردیم. البته دینا خودش نبود. همون روز رفته بود منزل مادرش ولی به ما نگفت که یوقت معذب نشیم. مادرشوهرش و جاری اش بودن خونه...هیچ مهمون دیگه ای هم نبود...
صبح بعد صبحانه راهی حرم امام علی جانم شدیم...
اینکه من تا چه حد دلتنگشون بودم خدا عالمه. اینکه هنوز هم چقدر دلتنگم خدا عالمه. اینکه دارم پر می‌کشم برای زیارتشون برای دیدن اون صحن طلایی شون....
به محمد گفتم این سومین ساله که میام نجف و نمیتونم برم زیارت... امسال تا هر جا میتونی منو ببر جلو.
صحن نسبتا خلوت تر بود،صبح شنبه بود و میشه گفت اکثر جمعیت راهی کربلا شده بودن.
رفتیم نزدیک ورودی ضریح مولا، ویلچر رو پارک کردیم، کوله ها و کفش هامون رو گذاشتیم پیش مامان و بابا که بریم ببینیم میشه رفت زیارت یا نه. تقریبا یک ساعت تا نماز ظهر فاصله بود.
محمد دستاش رو دور من حلقه کرد و زدیم به دل جمعیت، روبروی دخول النسا سلام دادیم و قرار گذاشتیم بعد زیارت زیر فلان بنر باشیم.
هنوز حال روحم خوب نشده بود،از اینکه قبل سفر زبانم رو تقویت نکرده بودم کلافه بودم شیطان هم هی حس ناتوانی بهم میداد. دیگه کلا حرف نمیزدم، خودمو باخته بودم.
رفتم سمت ورودی خانم ها. دیدم در بسته است و خادم حرم میگه بعد نماز باز میشه...اینهمه مدت بایستم اینجا؟ مامان بابا چی؟ که منتظرن ما برگردیم پیش شون و اگه ممکن بود برن زیارت.
از اینکه نتونم باز برم حرم داشت گریه ام می گرفت.
اما سعی کردم حداقل اونجا که هستم گره مردمو باز کنم. تو پرانتز عرض کنم ایرانی های گل! که در این جریان حسینی کاروان به کاروان راهی میشید و هر کدوم مبلغ این نهضتید، حتما سختی هاش هم بگید. حتما افرادی که می آرید رو توجیه کنید اگه الفاظ فارسی رو شمرده شمرده بگی تاثیری در فهمیدنش توسط یک عرب زبان نداره:) یعنی نود درصد اونهایی که پشت در بودن ایرانی بودن و بندگان خدا پیرزن هایی که به عشق زیارت اومدن داد بیداد راه انداخته بودن که با زور برن تو و هی میگفتن چرا هر چی ازش می پرسیم کی در رو باز می کنی جواب نمیده؟ و رسما داشت دعوایی در می گرفت که من دیدم باید از حال خودم بیام بیرون، و هی مردمو توجیه کنم که قربون قلب عاشقت، این بنده خدا که زبون شما رو نمی فهمه،بعدم هی پیام های اون خانم ها رو منتقل کنم و باز توجیه کنم که تا قبل نماز باز نمیشه دیگه عزیزم، زوری که نیست.
یه عده موندن، یه عده رفتن، یه عده آروم شدن. خلاصه جو به آرامش متمایل شد خداروشکر..

.. مَروه .. ۵ نظر ۱ خوشم اومد

مهران، مرز، در راه نجف...(2)

جمعه ساعت حدود ده بود که رسیدیم مهران. ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز...

البته بخاطر شلوغی اتوبوس ها چندکیلومتر دورتر نگه می داشتن، و ما باید پیاده می رفتیم.

همین جاها و سوار و پیاده شدن به اتوبوس بود که حس کردم ویلچر خیلی کارمون رو سخت می‌کنه.

چندجای شهر ویزاهامون رو چک می کردن که باز مثل دوسال پیش یه عده با بی نظمی و شلوغ کاری راه مردم رو سد نکنن.

جمعیت در یک ترافیک سبک و روانی از گیت رد میشد.

نیروهای امنیتی مون تمام نقاط شهر و مسیر مرز ایستاده بودند، با غرور و عزت...

از گیت بازرسی رد شدیم و بعد هم، خروج از خاک ایران، نقطه ی صفر مرزی و بعد هم ورود به سرزمین عراق...

من و مادر رد شدیم و منتظر موندیم که مردهامون بیان.

چهل دقیقه ای طول کشید. شلوغتر بود اون طرف انگار...تو این فاصله اذان ظهر رو گفتند.

وقتی رسیدند دونفر دونفر رفتیم برای وضوگرفتن. و نماز هم همونجا اقامه کردیم. من تو نمازخونه مامان رو ویلچرش.یه میز هم پیدا شد که بردیم مادر رو پشت میز.

(الان شک کردم نماز رو تو نقطه صفر مرزی خوندیم یا عراق)

خلاصه تا بریم سمت ترمینال و جایی که ماشین های نجف و کاظمین و سامرا هست فکر میکنم ساعت سه شده بود.

ما ایستادیم محمد بره پرس و جو کنه یه ماشین با قیمت خوب...

دوازده دینار چهارده دینار می گفتن ون ها...

یه ایرانیه اومد به بابا گفت ماشین ما شش نفر جاداره 120 تومن، میاین؟

منتظیر شدیم محمد برگرده، اونم با همین قیمت یه ماشین پیدا کرده بود که چهار نفر می خواست.ولی دور بود ماشینش.

دنبال همین آقای ایرانی رفتیم ماشین رو نشون مون بده،راننده اش هم ایستاد تو جاده که دونفر دیگه پیدا کنه. تو راه که داشتیم می رفتیم دیدیم اینم دوره که:) وسط راه اون بنده خدا انگار گم کرده بود ماشین رو...

دیدیم یه راننده عراقی میگه اتوبوس صدتومان صدتومان...

ما یه نگاه بهم کردیم یه نگاه به ایرانیه...بعد هم خداحافظی کردیم:)

انگار قسمت بود بریم اون وسط گم بشیم که ماشین ارزونتر گیرمون بیاد.

خلاصه سوار شدیم.

تقریبا تکمیل بود.مامان بابا جلو بودن، من و محمد عقب...

همینجا بود توی راه که دیدم خیییلی انگار دیر میرسیم نجف.(مثلا ده یازده شب.)

جای خواب رو چه کنیم؟ امشب اگر خوب استراحت نکنیم خستگی راه کاملا طی سفر می مونه برامون...

به ذهن مون زد به «دینا» پیام بدم.

دوست عراقی ای که پارسال ما رو به زور برده بودن خونه شون و همین چندروز پیش هم ازم خبر گرفته بود که کجایید؟ کی میاید عراق؟

این اولین بار بود که می خواستم برای رفتن به خونه آشنایان عراقی مون اقدام کنم...

نت رو روشن کردم و بهش پیام دادم ما تو راهیم ولی نمیدونم کی میرسیم. (خونه خاله مون هم بخوایم بریم انقدر راحت و بی برنامه خودمونو دعوت نمی کنیم.قربون امام حسین برم..) 

دینا خیلی خوشحال شد. نشونی دقیق شون و شماره همسرش رو داد و گفت هر وقت رسیدیم حتما زنگ بزنیم،بدون تعارف. 

ساعت یازده رسیدیم،خونه شون دور بود و درحاشیه شهر.

نشانی هاشون هم معلوم نیست چجوریه حی الفلان یعنی چی و...

از حافظه ام و تمام مغزم مدد گرفتم عربی برای داداش نوشتم چی بگه، آدرس بگیره و بپرسه چجوری بیایم. زنگ زد به همسرش. خوب نمیفهمیدیم چی میگه. گفت یه عراقی هست کنارت بهش بگم؟:) دادیم به یه عراقی بعد ایشون ما رو توجیه کرد که به راننده باید چی بگیم.

ولی باز میزبان دلش آروم نشد، زنگ زد گفت ماشین گرفتید؟ گوشی رو بده راننده من بهش آدرس بدم.

ما هم گوش کردیم دادیم تلفن رو به راننده:) آدرس دقیق خونه شون رو به راننده گفت که از کجا بیاد و به کجا برسه. اینجا دیگه من خاطرجمع شدم که گم نمیشیم.

 پیاده هم که شدیم یه جور گرم استقبال کرد اصلا حس نکردم غریبه ان. 

اصلا گاهی انقدر صمیمی باهامون برخورد میشد یادم می رفت حتی زبون مون یکی نیست.

ادامه دارد...

.. مَروه .. ۵ نظر ۲ خوشم اومد
بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم