خودتو ازم نگیر...

همه چیز از اونجا شروع شد که مادرم و برادرم تصمیم گرفتن برن کربلا...

مرداد ۹۴ بود
تازه کنکور داده بودم و نمی‌دونم چرا منو توی محاسباتشون برای این سفر، راه ندادن. فقط میدونم که دلم شکست...
دلم شکست و از ته ته دلم به امام حسین گفتم: آخ! چقدر کربلا می خوام!
دلم شکست و چند روز بعد،
یه آدمی که تازگی ها باهاش دوست شده بودم، یه فیلم بیست دقیقه ای روبروی حرم ارباب، بین الحرمین، برام فرستاد!
کاروان شون، یه گروه تقریبا ده نفره، روبروی حرم حسین، با یه حال زار عاشقانه ای، دم همیشگی هیئت شون رو میخوندن:
نوحه خون گفت: فکر می‌کردی یه روز همگی باهم تو بین الحرمین اینو بخونیم؟
«آرزوم حرم حرم حرم حرم، روبروم حرم حرم حرم....»
دوربین از جمعیت عاشق، به سمت گنبدش چرخید
و من....مثل زائرهای اون کاروان،
زار زار،
گریه کردم....
بارها
و بارها...
فیلم رو دیدم و دلم رفت...
منی که کربلا ندیده بودم، با اون فیلم، یاد اون هیئتی افتادم که پارسال محرم، پرچم گنبد حضرت عباس رو آوردن و دلها رو بردن و بیچاره مون کردن از عشق...
دلم شکست و همینطور شکسته موند... بی قرار... ولی فقط دل بود که می‌خواست بره زیارت امام حسین... هیچ فکر دیگه ای نداشتم.
تا رسید به روزهای دانشجویی.
یه دختر تازه دانشجو شده ی از همه بی خبر، میره اردوی ویژه ی ورودی ها
و مرضیه، دختر باحجابی که مسئول اردو بود انگار، ولی مثل یه رفیق قدیمی صمیمی با من رفتار می کرد...
اون روز توی نمازخونه که همه جمع بودیم تا فیلم ببینیم، اومد جلو و گفت، یه خبر دارم ولی قبلش، یه کلیپی میذارم.
از تمام اون کلیپ کوتاه، فقط این تصویر توی ذهنمه، که یه دختر کوچولو، چندتا پرتقال به زور توی دستاش جا داده و تو یه خیابون ایستاده و به همه تعارف می‌کنه.
اون اولین تصویری بود که من از اربعین دیدم.
مرضیه اومد و گفت: می‌خوایم برای کربلا، ثبت نام کنیم...
مات و مبهوت شدم!
مات و مبهوت...
می‌دونستم کسی منو راه نمیده، می‌دونستم که هیچکس راضی نیست ولی بدون اختیار و از سر عشق، فقط گفتم بذار بپرسم چه شرایطی داره.
تاریخ رفتنش، هزینه اش، پاسپورت نداشتنم، اجازه خانوادم، هیچی! من هیچی از شرایطو نداشتم،
 بجز شوق...
رفتم توی سایت و ثبت نام کردم، شااااید اسمم در بیاد.
و دیگه هیچی به هیچکی نگفتم.
دو هفته بعد، یادم افتاد راستی! یه ثبت نام کربلایی بود! چی شد؟
به مرضیه پیام دادم. مطمئن بودم که من توی قرعه کشی ها هیچ شانسی نداشته و ندارم.
که مرضیه پیام داد: خوشا سعادت، اسمت در اومده.
یادمه پشت گوشی، دستم سر شد و مغزم ایستاد. یادمه خشک شده بود بدنم و نمیتونستم هیچی بگم!
مادرم گفت چی شده؟!
گوشیو دادم به برادرم که اون هم با تعجب منو نگاه می کرد.
پیامو خوند...
کم کم، ذهنم یاری کرد و قفل زبونم وا شد و گفتم: من کربلا ثبت نام کرده بودم!  با خودم گفتم الان میگن: بی اجازه؟!
ولی نه! امامی که منو دعوت کرده بود، همه چیز رو خودش..... مادرم دستاشو بالا برد و اشک شوق توی چشم هاش دوید. داداشم گفت: کی؟ کجا؟!
گفتم اربعین!
اولین چیزی که تو ذهنم بود این بود: کی جرئت داره به بابا بگه؟!
مادرم خودش وساطت کرد. به بابا گفت. بابای سرسخت من، با دو سه تا جمله سر ده دقیقه راضی شد!!! اصلا چی شد که مامان اون حرفها رو زد؟ چی شد که اینهمه راحت همه چیز پیش رفت؟
هیچ چی جز اراده امام حسین، نمیتونست پشت این قصه باشه!
سه روز تا پایان ثبت نام مونده بود و پاسپورت نداشتم!
با استرس زیاااد رفتیم اداره گذرنامه. و درست، آخرین روز ثبت نام، پاسپورت من رسید! سه روزه!
تاسوعای اون سال، دیگه میدونستم که قراره کربلایی شم.
ولی تا نرسیدم و ندیدم گنبد طلایی و پرچم سرخشو،
باورم نشد...
باورم نشد که گریه های اون شبهای بی امید
تا خدا رسید...
و من، بدون اینکه از دلم،با احدی حرف بزنم، اومدم...
اومدم و دیدمش و بهترین سفر تنهایی عمرم رو با حسین(ع)، رفتم...

از اون روزهای شیرین، بهترین خاطره های من، به یادم مونده...
از اون روزها، بهترین یافته های زندگی من، به من رسیده...
و من،

همون روزها بود قصد کردم مثل اون دوستم، مثل مرضیه، انقدر از حسین بگم، تا همه دل ها بشکنه

تا یه روزی که خیلی تنها شدین، یه روزی که هیچکی حرفتون رو نشنید، به امام بگین... بگین منم میخوام..

**

بابا حسین....
می میرم من اگه امسال، راهم ندین...
نمی‌دونم، شاید اصلا زیارت، روزیم نباشه اما، می میرم. می میرم اگه بعد پنج سال زائر اربعین شدن، جا بمونم. نمیگم حتما زیارت، ولی آقا، یه جوری بهم بفهمون که امسال هم، زائرت میشم...
برسون منو به کربلات...حسین جان....
تو که ثابت کردی، فقط اراده کافیه، برای اینکه کنارت باشیم
نه هیچ چیز دیگه ای...
ما رو جا نذار...
بذار بازم بیایم...

 

 

.. مَروه .. ۶ نظر ۱۲ خوشم اومد

دعوتنامه _ مطلب رمز دارد.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
.. مَروه ..

وقتی همه هستند، اما او که باید نیست

وقتی کسی گم ‌گشته ‌ای را در سفر دارد
دائم دلش با بی ‌قراری دردسر دارد

 

مشغول هر کاری که باشد باز ممکن نیست
یک لحظه از چشم ‌انتظاری دست بردارد

 

ناخوش که باشی بدتر از هر درد , حیرانی ‌ست
وقتی نمی‌ دانی چه دارویی اثر دارد !

 

از دست عالم خسته ‌ام , مثل یتیمی که
تنهاست ؛ در حالی که می‌ داند پدر دارد

 

وقتی همه هستند ؛ اما او که باید , نیست
در باغ باشی یا قفس ؛ فرقی مگر دارد ؟!

 

آه ای مسیحا , کی می ‌آیی , بی تو این دنیا
وضعی شبیه حال و روز محتضر دارد

 

از رقّه تا کشمیر , از بغداد تا پاریس …
عالم مگر شکلی از این آماده تر دارد ؟

 

این درد دل ها هم همه از روی دلتنگی ‌ست ؛
ما بی خبر هستیم , … او از ما خبر دارد

 

این طور می‌ خواهیم او را و خدا را شکر
لیلای ما مجنون‌ تر از ما آن ‌قَدَر دارد …

*

 

روز میلاد امام زمانمون، به همه مبارک....

توی این روزهای قرنطینه که الحق فرصتهای ناب خودشناسی و خودسازی و خلوت با خودمون و خدا پدید آورد،  تلخ تر از همه فراق ها و تعطیلی ها، غریبانه گذشتن اعیاد و عزاداری های آل الله بود...

اما یه غریبانه ی درس آموز....

یه غریبانه ی سازنده....

 

.. مَروه .. ۵ نظر ۹ خوشم اومد

مطلع حسین(ع) و مقصد، نراه قریبا.....

یه توفیق اجباری بود، یه نرمش قهرمانانه، اینکه محکم تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم
و این رو با تمام قلبم پذیرفتم
که وظیفه جدید زندگی برای من اینه...
وقتی همسرم با دلیل بهم گفت که دیگه دوست نداره تو فضای عمومی نوشته های شخصیم رو بنویسم، وقتی دیدم که چقدر این مساله داره آزارش میده، به خودم حرام کردم که بخوام کاری کنم، مهم ترین بنیان اسلام، متزلزل بشه... «خانواده»
من اعتقاد دارم که ازدواج، تو رو محدود نمی‌کنه،بلکه خدا تو یه قالب جدید، مدیریت زندگی تو رو برعهده می‌گیره،
ازدواج، تو رو بزرگت می‌کنه، بزرگتر از خودت...بزرگ به اندازه جامعه، که خانواده، مهمترین عضو جامعه است، ریشه جامعه است...
وقتی خدا بهم میگه به همسرت چشم بگو، ازش نمی پرسم چرا، چون منطقی بودن حرف هاش بهم ثابت شده.
وقتی که بارها و بارها تصمیم می‌گیرم ننویسم اما نمی‌تونم؛
خدا این حرف ها رو توی دهان همسرم میگذاره برای رشد من... برای استقلال من...
به خودم میگم پس استعدادم چی؟ خدا خودش زبون گویا و روان به من داده برای حرف زدن
اما بعد اندکی، می‌بینم قبل اینکه تکلیف «گذشتن از وبلاگ» رو بهم بده، بستر زبون بازی هام رو تو دنیای حقیقی بهم داده، فقط نمی بینم شون...
به خودم میگم ابالفضل العباس رو می شناسی؟ یه جنگاور شجاع و قدرتمند که استعداد کشتن خیل دشمن رو داشت
اما باید صبر میکرد... چون کار عباس فقط این نبود...
خودم رو دست بالا می‌گیرم، میگم تو اینجا به ولی زندگیت (که کوچکترین نمونه اش همسرته)، چشم بگو و ابالفضل العباس شو برای زندگیت، برای امام زمانت...
به خودم میگم تو کارهای بزرگتری داری
وبلاگ یه روزی بهترین کار تو بود
یه روزی هم شد یه کار خوب
و حالا دیگه شاید فقط بشه درجا زدن....
به خودم میگم، خدا همه بنده هاش رو عالی می‌خواد، بیا و تو هم برا خودت کم نخواه...
خلاصه من با همه قلبم، تصمیمی رو گرفتم که شاید هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم
و شاید تنها راه خدا برای دل کندن من از این مدل نویسندگی، امر کردن بود... با همین صراحت...
باز هم خدا بهترین تصمیم رو برای من گرفت
من به این دل کندنه نیاز دارم، خیلی هم نیاز دارم...
*
یه کسی توی دلم می پرسه، چطوری کسی که هر روز یه چیز رو سوژه نوشتن می‌کنه ننویسه؟ بهش میگم بنویس، اما بذار فرصتی شه برای اینکه بدون به رخ کشیدن، بدون دخیل کردن دیگران، با خودت روراست بشی، محکم بشی، بیا روراست حرف بزنیم، خلوت کنیم... بذار درونی بشه این حرف ها...
*
کربلا، برای عاقبت به خیری همه دعا کردم و برای قوی شدن روح هامون...
لطفاً شما هم، برای ما دعا کنید...

درباره اوضاع کشور هم، فقط این رو می‌دونم که باید متخصص بشیم، باید هر کدوم مون انقدر قوی و توانمند بشیم (روحی، فکری و حتی اقتصادی) که در دولت حضرت حجت، بتونیم باری رو برداریم، بتونیم کاره ای بشیم... نیروی انقلابی و آماده به خدمت برای حضرت لازمه... نه منتقدان کارنابلد‌.... باید برای هر عیبی که در جامعه هست، ایده ای داشته باشیم....

 

.. مَروه .. ۹ نظر ۱۴ خوشم اومد

خواهرانه، چندمیه؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
.. مَروه ..

آمدم، بیا، منتظرم...

بهش میگن اباعبدالله...

یعنی هر چی بیشتر عبد بشی

بیشتر برات پدری می کنه...

 

صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

 

.. مَروه .. ۷ نظر ۱۰ خوشم اومد

میاد خاطراتم جلوی چشام... من اون خستگی تو راهو میخوام

تا صبح همین امروز
در تب و تاب بودم...

و حالا که فهمیدم زائرم، می نویسم:

اربعین بازی نکنیم!

سال اول که می‌رفتیم زیارت، بند بند وجودمون رو متصل به ارباب می دیدیم، و وابسته...
این درک وابستگی چه برکت ها که نداشت
و سفر رو چقدر شیرین تر کرد...
انگار که در تمام راه، ارباب، با عشق، همراهی ات می کنه...
کم محبت ندیدم از حسین...ع
و چه شیرینه احساس شرمی که از اربابت داری...

به خودم گفتم مروه، تو همون مروه ی نابلد ۴ سال قبلی...همون که اولین بار، بدون خانواده و دوستان و آشنایان، راهی کربلا شد... با همون وابستگی

حواسمون باشه، دور برمون نداره وقتی ارباب محبت می‌کنه و چند سال پشت سرهم راهمون میده تو سپاه پیاده نظامش، سیاهی لشکر باشیم.
گفتم: شان خودت رو بدون، تو نوکری...تا میتونی مایه رضایت اربابت باش، با زائرهای دیگه، با جامونده ها، خوش رفتاری کن.
گفتم: عراقی و پاکستانی و افغانی و ایرانی نداره، همه مهمان حسین اند و مهمان حبیب خدا، ننگ بر تو اگه ذره ای موجب ناراحتی حبیب الله بشی...
گفتم: شهدا رو فراموش نکن، اونها بودن که با نوای «کربلا کربلا ما داریم می آییم» جون گرفتن، جون دادن، و راه ما رو باز کردن...
گفتم: اربعین که میری، مهربونتر باش، خالص شو، بذار همه بدونن داشتن حسین، بزرگترین نعمت عالمه ...بذار رضایت و شادی و لذت تو رو تو این مسیر، همه ببینن....
گفتم: مروه، تو هنوز همون اندازه وابسته ای، حتی خیلی بیشتر... بدون هنوز، اربابه که تو رو راهی می‌کنه، بدون مادره که کوله ات رو می‌بنده، بدون مولا علی جانه که مهر ورود و خروج تو رو ثبت می‌کنه... بدون تو یه ذره ی ناچیزی از این سیل خروشان حسینی...
فکر نکن چون سفر ششم شده، تو، بدون ارباب، کسی هستی...
هر چه داریم از حسینه...
تو صفری، تو صفری، تو صفری...
یک خداست، یک اربابه... تو بدون ارباب، هیچی نیستی....

مروه، تو این اجتماع بزرگ، حواست باشه که داری برای چی میری، برای کی میری، اربعین بازی نکن، نکنه بری و بیای و «توجه» نکنی کجا بودی...
نکنه اربعین رو یه خاله بازی عادی ببینی..‌. نکنه.........
^
همین که فهمیدم مادرم هم راهی میشه، آرومم....
تا همین الان نمیتونستم راحت برم پیش جد مادرم، بعد بگم مادرم رو گذاشتم اومدم؟؟
بحول الله و قوته، یکشنبه، راهی دیار محبوبیم... و مایه مباهات من اینه که زائر اولی داریم، و همچنین زائرانی که از اعماق قلب شون ارباب رو صدا زدن با اینکه شرایط سفر رو واقعا نداشتن، اما ارباب، مرکز مغناطیس عالم، فقط با قلب ها کار داره... اونها راهی شدن، تا به طفیلی دعاهاشون، خیر دو دنیا رو به ما نوکرها هم بدن....

خدا به ما لطف کنه به دعاکردن تمامی شما... حلال مون کنین
با دل های شکسته تون، دعاگوی ما باشین... دعاگوی فرج...

 

«اربعین باید تو اوج سادگی بری

مثل اربابت حسین، خونوادگی بری...»

.. مَروه .. ۷ نظر ۸ خوشم اومد

آخه از الاااننن؟

روزانه 86 بار و نصفی به خودم میگم «وبلاگ نویسی برای تو اولویت نیست» خیلی منطقی می پذیرمش بعدم قرار می کنم دیگه ننویسم، اما بعدُ خمسة دقائق فقط(با لهجه غلیظ عربی الاصل خوانده شود)، مغزم یه ایده برای نوشتن پیدا می‌کنه و برای این نوشتن یعنی به هررر دری می‌زنه، از فلسفه و حکمت و قرآن و احادیث گرفته تاااا ساده ترین وقایع روز... یه پند معمولی هم وصل می‌کنه تهش که مثلا به شخص بنده ثابت کنه انتشار این مطلب مفیده! :)
یعنی من شیفته این طبع پرحرفم شدم :) 
میریم ک داشته باشیم ی نمونه قصه پردازی های امروزش رو:

«تو بوفه دانشگاه جدیدم که حقیقتا مصداق لم یکن شیئا مذکورا است، ایستاده بودم و متأمل به قفسه خوراکی ها نگاه می کردم بلکه یه شکم پرکنی پیدا بشه با طعم مناسب و صدالبته قیمت مکفی...
از اونجایی که اساسا فقط در لحظه احتضار حاضر به مصرف خوراکی های کارخونه ای هستم، یکی یکی کیک ها رو برمیداشتم و قیمت هاش رو می خوندم تا یه کالای بهینه انتخاب کرده باشم. 
همزمان هم خودم رو مورد سرزنش قرار داده بودم که دخترم! صبح بهت گفتم اون سنگک مشتی خوشمزه رو بردار لقمه کن، الان اینه عاقبت کسانی که از سنگک روی گردان شده اند...
بعد یه لحظه مچ سرزنشگر درون رو گرفتم گفتم مگه قرار نبود نقش آفرینی تو رو محدود کنم؟
بعد طفلی کودک درونم انگار تا اون لحظه زیر منگنه مونده باشه با این مچ گیری به موقع صداش دراومد و گفت بابا منم همینو میگم... صبح تا شب منو کشون کشون می بری سرکار و اینور و اونور
یه کیک میخوای بهمون بدی انقدر ازم حساب می کشی؟
چنان شد که دیدم راست میگه بچه. 
یک عدد کراکر به انضمام یک عدد شیر (عشق همیشگیم) برداشتم، تازه میخواستم بادوم زمینی هم براش بخرم که نداشت:))
*
امروز استادمون بعد از سفارش نگارش دوتا مقاله تپل که تا هفته بعد باید عنوان هاش رو بهش بگیم، به انضمام ارائه نتیجه دوتا مقاله مطالعه شده بطور شفاهی سر کلاس، 
دفترش رو برداشت و با یه لبخند به پهنای صورت، گفت «مؤیدین» و رفت.....
یعنی این مؤیدین (موفق باشین) گفتنش منو یاد آیه ی و ان لم تفعلوا  و لن تفعلوا... انداخت ! :)))))  (آیه تحدی، شریفه 24 مبارکه بقره)

*

عنوان مطلب برسد به دست اساتید محترم گروه عربی دانشگاه بوق :/

البته شوخی ای بیش نیست، به شخصه از آن دسته دانشجویانی می باشم که در دل شوری دارم! :)) حتی اگه 14 بگیرم

باز کیف می کنم از بودن استادهای سخت گیر بیچاره کننده....

و العاقبة للکیفورین :)))

.. مَروه .. ۹ نظر ۸ خوشم اومد

قهرمان زندگی

سلام
خیلی دلم می خواست بنویسم...ولی نمی دونستم از کجا شروع کنم...خوندن یک متن ایده ی این نوشته رو به من داد:

قهرمان زندگی من...
خود خود خودم هستم
چرا؟
چون که بارها و بارها تو زندگی
به خودم امید دادم
چون همیشه بیشتر از امکاناتم تلاش کردم
گرچه دیگران گاهی به من تشر زدن، حسابم نکردن، جدی ام نگرفتن
و یا گفتن که تنبلم
ولی من می دونستم
که بیشتر از امکاناتم
دارم تلاش می کنم....

از همون ابتدای نوجوونی، وقتی خودم رو پیدا کردم
برای پیدا شدنم تلاش کردم
همیشه برنامه هایی توی ذهنم داشتم.
یکی دو سال دیرتر شد، ولی شد...

وقتی برمیگردم عقب و زندگی ام رو نگاه می کنم
می بینم خیلی جاها، علی رغم تمام حرف های دیگران، علی رغم ناامید کردن ها، محکم وایستادم...

من روزی که تغییر رشته دادم، روزی که خودم رو از خیال دیگران برای زندگیم، کنار کشیدم و رفتم تو رشته ای که استعداد خدادادیم بود،
همون روز، خیلی بزرگ شدم،
چند روز پیش، وقتی نتایج کنکور ارشدم اومد، قبل از هر آدم دیگه ای، ممنون خودم شدم...
که خودم رو باور کردم...

گاهی اصلا نیازی نیست به آدم هایی که بهت میگن: تو نمی تونی، تو نمی رسی، جواب بدی.
همین که بعد پیروزی ببیننت، کافیه...

وقتی به 4 سال دانشجوییم نگاه می کنم، توی دلم خودم رو تحسین می کنم،
به خیلی از اموری که دلم می خواست رسیدم...

وقتی که همسرم اومد خواستگاریم، وقتی توی اوج سرشلوغی هام،خدا صلاح دونست که همسرم منو پیدا کنه،
باز ندای دیگران بلند شد: نمی تونی، نمی تونی، نمی رسی....مگه میشه با شوهر به سایر کارهات برسی؟
مگه میشه درس بخونی، مگه میشه...؟

و برام مهم نبود،
دیگه مثل اوایل نوجوونی، به این دلسوزی های خاله خرسی، اهمیت نمیدم... من می تونم... چون اراده چیزی از جنس خدا است...

روزی که همسرم من رو برای آزمون ارشد همراهی کرد
روزی که رتبه اومد
روزی که من برای دومین بار تو بهترین دانشگاه های تهران، رشته ی محبوبم رو قبول شدم
به خودم بالیدم......

من خودم رو باور کردم
و برای همین هم از خودم ممنونم...
و حالم، خیلی خیلی بهتر از اول نوجوانیمه...
****

/صرفا برای دادن انگیزه/

«اینم بگم که: هیچ تلاشی، پیش خدا گم نمیشه»
هیچ تلاشی....

و اینکه:
قرآن بخونیم
قرآن...
****

چندتا پی نوشت مهم:

1. حقیقتش نمی رسم نظرها رو جواب بدم. از این بابت معذرت میخوام.
مطلب قبلی رو برای تفکر گذاشتم و یه تیکه ادامه اش هم نوشته بودم که چند روز بعد از خوندن مقتل جواب سوالم رو از یه جای بی ربطی پیدا کردم... «گرایش ها»
اولویت بندی حب و بغض های درونیه که نمیذاره لحظه ی قیام درست عمل کنن...

اما انگار این تیکه از نوشتم توی مطلب قبل نیومده، حتما خیر بوده.

2. یه بار یه عزیزی زیر یکی از مطالب قدیمی پرسیدن چرا در اسلام مدیریت اجتماعی خانواده با مرده؟ (یه همچین سوالی بود) و شواهد و مدارک خواسته بودن برای اثبات این حرفی که بنده نقل کردم.
همینجا می نویسم با اجازه شون: شواهد که زیااااااده، خیلی از احادیث این رو نشون میده و این یه اصل کلی هست.
مدیریت حقوقی و اجتماعی خانواده با مرد و مدیریت عاطفی خانواده با زن هست.
اما میخوام یه حرفی رو اینجا بنویسم: خدا طبق مدل آفرینشی زن و مرد، این پذیرش مدیریت مرد رو بر زن واجب کرده، چون خانواده با رعایت این اصوله که متعادل میشه و سالم می مونه... آرامش هر دو جنس در رعایت همین اصله، اما چیزی که مهمه و دیده نمیشه اینه: خداوند به زن اختیار داده، که مدیر زندگی اش رو خودش انتخاب کنه.
یعنی خانم، تو اختیار داری، همسر یه مردی بشی، که میتونی بهش اعتماد کنی، که میتونی بهش تکیه کنی و مدیریتش رو قبول داشته باشی....

صدالبتههه
که همچین مردهایی در جامعه ما کم هستن.
چون اسلام فقط همین یه تیکه نیست که
اسلام تو بحث تربیت هم کلی حرف زده، که والدین امروزی خیلی کم رعایت نمیکنن
پسر 25 سالشه میگی برو نون بگیر زورش میاد :/
من دارم راجع به خود اسلام میگم. یعنی خود اسلامی که گفته بچه رو مسئولیت پذیر و مستقل بار بیار، بعد اومده گفته خانم های عزیز، بذارید مرد مدیر زندگی باشه. شما هی گیر ندین....

خلاصه همین.
*

 

.. مَروه .. ۵ نظر ۲ خوشم اومد

اون لحظه چی میشه دقیقا؟!!!

     
     

این رو حتما قصد داشتم بهتون بگم که: روز عاشورا از بهترین اعمالش، مقتل خوانیه...
من امسال برای اولین بار به لطف خدا مقتل لهوف رو دست گرفتم از همون اول شروع کردم به خوندن. خیلی نکات جالبی داشت.
و شیرین هم بود، مثل یه داستان تاریخی...
نکاتی که به ذهن من میرسه اینکه:
وقتی ماجرای کربلا تموم میشه و اهل بیت علیهم السلام سخنرانی می کنن، مردم گریه میکنن.... خیلی هم گریه می کنن.
و این هم میدونستم و موکدا فهمیدم که واقعا سپاه دشمن میدونسته طرف مقابلش امام حسین، پسر فاطمه، نوه پیامبر خدا است.
حتی اون ملعونی که فرستادن سر امام رو جدا کنه، گفت اون حسین فاطمه است، من نمیتونم...

پس چی میشه؟
اون لحظه ی قیام چی میشه که اینها اینطوری میشن؟؟؟

قبلش نامه میدن
بعدش هم گریه میکنن
پس تو خود لحظه قیام، چه مرگشون میشه؟!!

راستی
مایی که میریم اسم می نویسیم برای فعالیت های داوطلبانه
بعد نمیریم انجام بدیم
بعدا هم که زمان میگذره پشیمون میشیم که نرفتیم
دقیقا اون لحظه ای که کار هست، که نیاز به آدم هست، که ندای هل من ناصر هست،
چه مرگ مون میشه؟؟؟

.. مَروه .. ۹ نظر ۶ خوشم اومد
بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


آرشیو مطالب
خرداد ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۳ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۶ )
دی ۱۳۹۷ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۷ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۶ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۴ )
دی ۱۳۹۶ ( ۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۵ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۲ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۶ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۵ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۹ )
دی ۱۳۹۳ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۲ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم