خورشید

همه خاموش اند و من بیدار،چشم در چشم پنجره ها،

شعر می بافم از آرزوهایم...

پنجره ها را می گشایم،

و بوی خیس باد را،که از لابلای برگهای رقصان بید،

بر گونه هایم می نشیند،استشمام می کنم،

و جان می گیرم از تازگی آن...

ذهن را رها می کنم و واژه ها را،

می سپارم به دستان باد،

می روند،

و می گذرند از شاخه های یاس،

می روند تا آسمان ها،

و از خورشید خبر می گیرند...

*

غوغایی شده در آسمان،

هیچکس نمی داند او کجاست،

واژه ها حیران اند،

زمزمه ی باد،

می پیچد در گوش خواب زده ها،

و برگها،

می لرزند از سرما...

 

همه جا تیره است،

اما این بار،

سکوت حاکم نیست،

همه در تاب و تب اند،

آسمان،

یک صدا فریادی می شود در دلِ ابر

می غرّد،

می بارد،

و می خروشد،

تا آنجا که خورشید،

 

بتابد بر قلبِ آسمانِ شهر..........

 

 

 22.دی.93

.. مَروه .. ۴ نظر ۰ خوشم اومد

تو کیستی؟---عاشقی

تو کیستی؟

سایه ای بلند از یک سرو،

یا پرتویی از آفتاب؟

تو را می توان نگریست؟

یا تا ابد،باید بر نداشتنت گریست؟

تو کیستی که روح مرا مجنون خویش کرده ای،

و دستهایت، بی آنکه مرا حس کرده باشند،

نبضم را می خوانند..

تو کیستی که ذکر تنها یک نام از تو،

موجی می شود از بی خوابی،

می دود میانِ افکارم

و چشمانم را

تار می کند؛

که نبینم جز دریای مهر را،

و موج را،

و خورشید را،

که روزی،

در افق نگاه تو می تابد

و من،

سوار بر قایق شعر،

می رسانم روح را،

تا عمق چشمان دریایی تو.....

 

--

دی ماه 93

 

.. مَروه .. ۲ نظر ۰ خوشم اومد

راهیان نور--حسینیه حاج همت

یک وقتهایی،قلم را که بر صفحه میگذاری،

می رود تا هر جا  که بخواهد،میگذرد،

خط به خط،صفحه به صفحه...

آنقدر می گردد و می رقصد،

تا تمام شود حرفهای نگفته ی تو...

آنقدر می چرخد،

تا نماند چیزی در دلت،که ماندگاری اش،

داغی باشد بر چشمانت...

 *

و گاهی

قلم،

راه نمی آید با دل

می نشیند،

و سکوت می کند،

و هیچ نمی گوید؛

گاهی کلمات،

هم مسیر تو نمی شوند..

و نمیگذارند رها شوی از احساسی سهمگین...

 *

گاهی وقتها،

نه دفتر هست،نه قلم،

اما ذهن،

می بارد و مدام،

جاری میکند روح را..

و آنقدر سرگشته می شوی از هبوط واژه ها،

که حاضری تمام دنیا را،

به دنبال قلم،

زیر و رو کنی...

 *

گاهی وقت ها،

هیچ صدایی نمی آید،

هیچ واژه ای،

هیچ حسی،

و تو،

سرد و ساکت می مانی،

غرق در عظمت...

مبهوت..............

 

 

درست مثل حضور، در حسینیه حاج همت...

 

 

.. مَروه .. ۷ نظر ۰ خوشم اومد

راهیان نور--یادمان شهدای والفجر 8

کنار موکت های قرمز رنگ،در حاشیه نشسته بودم و هنوز،آب وضو بر صورتم بود...

آقا اقامه نماز را آغاز کرده بود...

سر به زیر داشتم..

همهمه ای در فضا پیچیده بود،

اما من،

مثل هر لحظه ی آن مکان،

غرق فکر بودم..

نگاهم به چادرم افتاد که خاکی شده بود...

نمیدانم آن لحظه چه شد،بغض بود یا اشک..

نجوا کردم با شهدا..

« چادرم را بر سرم نگاه دار،

و کمک کن بمانم بر این راه،

بگو

بگو که تنهایم نمیگذاری...»

 

 همان لحظه،

سرم را بالا آوردم تا برخیزم

که نگاهم،

تلاقی کرد با این تصویر......

 

 

 

«چه خوب سخن می گویید ای شهدا»

 

**

.. مَروه .. ۱ نظر ۱ خوشم اومد

می شنوی نوای هل من ناصر را؟؟؟

حسین فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی"

و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:

لبیک یاحسین! لبیک...

حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...

و من باز می گویم:

لبیک یاحسین!لبیک...

حسین شمشیر می خورد من سر مادرم داد می زنم و می گویم:

لبیک یا حسین!لبیک...

حسین سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم:

لبیک یا حسین! لبیک...

حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم

لبیک یا حسین ! لبیک... حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟

من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد می زنم:

لبیک یا حسین لبیک...

حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به من نگاه می کند می گوید: تنهایم یاریم کن...

من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک...

خورشید غروب کرده است...

من لبخندی می زنم و می گویم:

اللهم عجل لولیک الفرج...

به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم:

"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."

مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند.

مهدی تنهاست...حسین تنهاست..

من این را میدانم اما..

 

.. مَروه .. ۱۹ نظر ۴ خوشم اومد

عاشق اگر هستی،کمبود هوا بهانه است!!!!!!!

اینجا نه برای از تو نوشتن هوا کم است،

نه برای از تو سرودن،

نه برای یاور تو بودن،

اینجا انسانیت من است که کم آمده،

جوهره ی دل است که کم آمده،

و اینجا، اگر نوشته ای برای «تو» نیست،

مقصر من است و بس!

 

 

93.10.3

 

.. مَروه .. ۱ نظر ۰ خوشم اومد

هم قطار..

دیدار تو،

مثل باریدن ابر است بر تنِ آرام یک رود

تا وقتی که می بارد،

تمامیت رود را،

می لرزاند،

و وقتی برود،

به رود،

افزوده شده است...

 

 

 

.. مَروه .. ۱ نظر ۰ خوشم اومد

تو کیستی؟---گیاه وحشی

تو کیستی؟

جز گیاهی وحشی،

که می رویی در این قاب،

و رشد میکنی پیچاپیچ،

تا بدوانی برگ،

و بگسترانی سایه،

در نشیبِ احساس..

 

 

______________ 

3/دی/93

 

 

 

.. مَروه .. ۱ نظر ۱ خوشم اومد
بسم رب الزهراء
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
یه شاعر دیگه ای میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...

**
خیلی خوش اومدین به وبم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم