و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


۵ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بهترین مربی عالم...

امکان نداره

به خدا بگی میخوام بزرگ باشم

و خدا شرایطش رو فراهم نکنه...

یعنی من هر بار جدا گفتم یه چیزی رو میخوام خدا درجا ابتلاش رو فراهم کرده...

و اساسا چون خواسته هام از حد خودم خیلی فراتره،مجبورم امتحان های فشرده ی سخت بدم...

مثلا وقتی به عنوان یه دختر کار نکرده ی کارنابلد از خدا میخوای که آخر همین تابستون کدبانو بشی(:/) خداوند هم میگه باااشه...برو که رفتیم... بعد تو میمانی و یک کوییز سختتت....و سایر مثال ها که هست...

*

امسال به خدا گفتم احساس میکنم اینکه فقط خودم برم کربلا کمه...دوست دارم بیشتر باشم...زیاد باشم...

یعنی واقعا خداروشکر بابت این خواسته های بزرگی که دارم

 خدا هم که قربونش بشم درجا شرایط امتحان رو رقم میزنه:)

وای امام حسین...ع

من هر دفعه میخوام بگم هر جور خودت صلاح میدونی و اگه طلبیدی دمت گرم اگر راهم ندادی هم که حق داری

ولی باز حرفت میشه دلم میلرزه

احساس خفگی میکنم وقتی فکر کنم راهم نمیدی....

وای وای....

آقا جورش کن

منتظریم:((((

*

بنظر خودم خیلی وقته که ننوشتم...

دعامون کنید... دعا کنید امانت خدا رو پس بدیم...دعا کنید خودمون رو فقط برا خودمون نخوایم...نمیدونم.. دعا کنید ازمون راضی باشن....آی زائرها....

به حرم امیرالمومنین که رسیدید، خواهشا...بگید سلام امام عزیزم...مروه خییییلی دلش میخواست بیاد... 

(به یه سفر پنج شش روزه هم راضیم...فقط برم، ببینمتون...تا سال بعدددددد! 

کاش جا نمونم...کااااش....)

اما مایوس هرگز...

آخه دختر تو چرا حالت خوبه؟
اینهمه مشکل رو مگه نمی بینی؟
این وضع گرونی رو؟
*
این سوالاتی بود که از خودم پرسیدم و گشتم دنبال علتش
باور بفرمایید ما هم طعم مشکلات اقتصادی رو چشیدیم اون هم با غلظتتت...
شاید بخاطر این حالم خوبه که وقتی پشت سر هم چندتا خبر بد شنیدم درباره وضعیت اقتصاد مملکت مون بهم ریختم، خیلی بهم ریختم و روبروی حرم امام رضا زار زار اشک ریختم که آقا، سایه تون بر سر مردم ما مستدام....
و دونه دونه مشکلات مالی اطرافم رو توی ذهنم مجسم کردم و با ناله از مولا برای رفع شون دعا کردم...

«و سلاحه البکاء»

دعا که میکنم دیگه احساس می‌کنم مشکل ها باری رو دوشم نمیارن...
*
از یک طرف دیگه چرا از غصه ی اینکه «حالا آینده ی ما چی میخواد بشه؟» دق نمی کنم؟
چون واااقعا تو دل همه ی سختیییی ها خدا خیییییلی دیده میشه....
من این رو از روی هوا نمیگم.
این حرف ثمر حداقل ده سال زندگی منه
این حرف رو بعد بارها امتحان شدن باور کردم...
باور کردم که خدای من همون خدای ابراهیم در آتشه، همون خدای موسی در کنار رود نیله، همون خدای حضرت محمد(ص) در شعب ابی طالبه...

(البته بقدر امتحاناتم باورش دارم،نه مثل باور اولیا خدا)

بله...
بلا هست... سختی هست... مشکلات اقتصادی هست
دغدغه ی حل مشکلات هم باید باشه
الان #باید کار اقتصادی کرد
بسیجی باید کار اقتصادی کنه
باید ایده بدیم
باید دستگیری کنیم از هم...
میدان وظیفه الان اینجاست

اما بدونیم هیچوقت بیچاره و بی پناه نمیشیم...
ما خدا داریم
ما حضرت زهرا...س داریم
ایران و ایرانی دلگرم به امام رضا است....

بقول عین صاد، «مومن عاجز می شود اما مایوس هرگز!»

رفیقانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چیزی شده برادر؟

این یک روایت داستانی است:

عادل همانطور که یونیفورمش را در می‌آورد، زیرچشمی مادر را می‌پایید: «خدایا چطور به او بگویم؟» رحیمه خانم سینی چای را جلوی او گذاشت و گفت: «عادل نمی‌توانی ما را ببری جماران امام را ببینیم؟» عادل لبخندی زد و جواب داد: «هروقت ملاقات عمومی یا سخنرانی داشتند، می‌برمتان.» رحیمه خانم ابروهایش را در هم کشید و گفت: «تو که محافظ بیتشان هستی. چطور نمی‌توانی برای خانواده‌ات وقت ملاقات بگیری؟» عادل کمی از چای را نوشید و گفت: «قول می‌دهم برای سخنرانیشان ببرمتان. قول!»

رحیمه خانم چشم دوخت به صورت نجیب و خسته عادل: «وقتی ببینمشان برایشان تعریف می‌کنم که توی دوره سربازی اعلامیه‌های ایشان را از تو گرفتند و به چهار میخت کشیدند که بقیه را لو بدهی. تمام بدنت را سیاه و کبود کردند، ولی نم پس ندادی. حالا هم که دانشگاه قبول شده‌ای، به جای درس خواندن مدام پی‌کارهای سپاه هستی. همه را می‌گویم! تو که زبان گفتن این چیز‌ها را نداری. من باید بگویم!» عادل خندید و بیشتر به کنار مادر خزید: «مامان اجازه می‌دهی بروم جبهه؟»

-چی؟ ... تو روز و شب توی کمیته و سپاه هستی. 3 برادر کوچک ترت هم توی جبهه هستند. دیگر به گردن تو تکلیفی نیست.

عادل دستش را دور شانه‌های مادر حلقه کرد: «امام دستور دادند هرکس که می‌تواند تفنگ دستش بگیرد، برود جبهه. آن وقت من که نیروی آموزش دیده‌ام، اینجا بنشینم و برای خودم عذر و بهانه بتراشم؟ این تکلیف من است، ولی اگر شما راضی نباشی، نمی‌روم.» رحیمه خانم در حالی که تند تند قندهای حبه شده را از سطل توی قندان می‌ریخت، به صورت گرفته عادل نگاه می‌کرد: «این بچه تا نرود جبهه آرام نمی‌گیرد...» بالاخره طاقت نیاورد و با لحنی قهرآلود گفت: «خوب تو هم برو!»

 عادل آه کوتاهی کشید و تن خسته‌اش را روی زمین رها کرد: «نه، اینطور فایده ای ندارد. راضی نیستی.» رحیمه خانم متکای کنار دیوار را زیر سر عادل گذاشت و در حالی که به سختی جلو گریه اش را گرفته بود، پیشانی اش را بوسید و گفت: «برو مادر، راضیم به رضای خدا...»
*
یک روایت صمیمی از شهید عادل پدرام که به دست منافقین ترور شدند...
پیشنهاد میکنم حتما لینک رو بخونید...خصوصا دو بخش آخر رو...




برگی از زندگی

چندمین باره که قصد کردم کل کتاب و دفترهام رو ساماندهی کنم از نو بچینم سر جاش...
کار سخت و زمان بریه...
قبل از اینکه شروع کنم یه چیزهایی نوشتم برای خودم...
که مثلا چرا انقدر وسایلم زیاد شده،چرا انقدر مینویسم،اینها رو چیکار کنم و...
حالا...
چه چیزها که این وسط پیدا نمیشه...

همه ی زندگی من تو نوشته هامه
اینجا تمام زندگی ام داره مرور میشه...

یه دفتر راه راه
که روش نوشتم:
خاطرات ماندگار مدرسه
برای پیش دانشگاهیمه
چه کار خوبی کردم این دفتر رو دادم همه ی معلم های دبیرستانم برام نوشتن....

یک صفحه ی این دفتر
دلتنگی هام رو هم زد...
احساسم رو برانگیخت...
خیلی بیشتر از سایر صفحه ها...
یه نوشته از دبیر مومن و خیلی دوست داشتنی دین و زندگی مون...که سه سال افتخار شاگردی اش رو داشتم:


*
بعد از این هم
یه دسته کاغذ منگنه شده
خاطرات اولین سفرم به کربلا
اربعین 94...
*
یه دفتر سفید هم داشتم، برای سال 92
اون وقتها بیشتر مینوشتم،کوتاه یا بلند:
مثل:
«روزگار دفترم سیاه شد،
از نبود تو...»
و:
«برف می‌بارد از آسمان
واژه می‌بارد بر صفحه
و اشک از چشمانم...»

اینها همه جزوی از وجودمن...
همه ی خاطره هام...
حتی اگه هیچوقت دفترهام رو نخونم
متن هام رو یادم بره
اما من تاثیری که باید بگیرم رو گرفتم...
من با همین نوشتن ها بزرگ شدم...
اینها ثمره ی منه.....
**

باید کم کم جمع شون کنم بذارم سر جاش
قرار بود مرتب تر بشن فقط...