راهیان نور--شلمچه

پاهایم سست شده بود،

هوا آرام آرام تاریک می شد

جمعی جلوتر از ما بودند و جمعی پشت سر..

رفیقم،دست مرا گرفته بود و من، بی اراده، رو به جلو در حرکت بودم

هیچ نمی فهمیدم جز کم شدن فاصله تا مسجد

و نگاهم،خیره بر گنبد آبی بود

نمی دانستم چه باید نجوا کنم و کدام حرف،لایق جاری شدن در آن فضاست...

گویا هیچ نجوایی نشنیده بودم تا آن روز،

تا یادآوری اش،آرام کند مرا

*

بی اراده بودم،

و گویا در خواب،

پا میگذاردم بر آن خاک ارزشمند

و به سمت نور می رفتم

سخت است توصیف حال آن روز؛

هیچ نمی شنیدم جز خوشامدگویی

جز «سلام»

و جز لبخندهای شیرین شان...

*

آخِر رسیدیم

و حس کردیم لطافت گلهای قالی را،

با گامهای خسته مان..

و آنجا،

صف به صف دلهای عاشق بود،

که ایستادند به نماز عشق.....

 

شلمچه-21 آبان 93

.. مَروه .. ۱ نظر ۰ خوشم اومد
بسم رب الزهراء
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
یه شاعر دیگه ای میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...

**
خیلی خوش اومدین به وبم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم