یهویی با امام...!


هر چند بار هم که بری کربلا دلیل نمیشه که حسینی شدی اما،شاکر بودن باعث میشه نعمتت زیاد بشه...
اولین بار که از کربلا برمیگردی حالت خیلی داغونه(البته بذارید فقط خودم رو بگم چون تو قلب و فکر دیگران نیستم) همش داری فکر میکنی از این به بعد چجوری سر کنی...
وقتی میگن کربلا،وقتی میری هیئت میری روضه،وقتی هیچ حسینیه و هیئتی نباشه که بری....
تازه اینها حرفهای موقع برگشته که با خودت میگی...
یکی دو ماه که بگذره،اگه منصف باشی و فراموشت نشه کجا بودی،سر تا پای زندگیت میشه یادآور فراق...
و این فراق یه جوری تو رو میسازه که فکرش هم نمیکنی!

.. مَروه .. ۴ نظر ۶ خوشم اومد

ندانم کجا می کشانی مرا...

برای سومین بار که میخواستم برم،اطرافیان که با خبر شدن میگفتن بسه دیگه،چقدر میری.... زیارتت قبول باشه،دو بار رفتی کافیه...
با شوخی و خنده فقط اینو میگفتم: تا سه نشه بازی نشه...
سه بار که برم تازه بازی شروع میشه!:)
*
اربعین 96 سفر چهارمم به کربلا بود، سفر کربلا هر بار متفاوته،بدون شک،

ولی این دفعه انگار خیلی فرق داشت...خیلی بیشتر...
مدل رفتن مون همون بود،

مسیر رو می شناختم،برنامه داشتم

،ولی احساسم جدید بود،درکش نمیکردم...
اون حالتی که برای زیارت اولی ها پیش میاد،اون بُهت و ناباوری...

.. مَروه .. ۲ نظر ۳ خوشم اومد

هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد...

به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی (که 24 آبان بود.)
بچه که بودم، خیلی کتاب میخوندم...عاشق کتاب بودم...
دوران نوجوانی کتاب خوب خیلی نمیشناختم و از کتابخونه ها دور شدم...قیمت کتاب هم که دیگه مثل کتاب قصه های بچگی نبود،گرون شده بود...یه مدتی از فرهنگ و ادب و شعر فاصله گرفتم به همین میزان هم ضعف فکری داشتم...
فکر میکردم کنکور رو که بدم دیگه قشنگ وقت میکنم کتاب های ناب بخونم.
اولا که،اگه دبیرستانی ها اینجا رو میخونن بدونن سخت اشتباه کردم...تا میتونن کتاب های خوب و مفید و لازم رو بخونن قبل دانشگاه...
چون میرسی دانشگاه یهو با یه خلا عظییییم فکری روبرو میشی و سر تا پا نیازی به مطالعه...

.. مَروه .. ۴ نظر ۴ خوشم اومد

پاره ی تنم کرمانشاه...

از وقتی خبر زلزله رو شنیدم تا حالا که یکمی بهترم داشتم دق میکردم که نمیتونم کاری کنم...
چاره داشتم و به کار میومدم میرفتم اونجا،تو هر پیامی که برای اعزام نیرو میومد میدیدم تخصص ندارم...امدادگری،آتش نشانی، پزشک و.... تا آشپزی
آشپز هم که میدونید باید جهادی پز باشه بره منطقه،یعنی تند تند،خوش پخت در مقیاس زیاد و تا حد امکان کم مصرف و مقوی غذا بپزه...
تازه بر فرض که میتونستم جور کنم برم و اجازه میدادن.
پول هم که چقدر مگه داشتم؟ که نیازهاشون رفع بشه...
چندتا گروه جهادی دیدم کار عملی انجام میدادن با کلاس ها تداخل داشت یا اینکه فقط آقا میخواستن...
آخرین پیام که دیروز دیدم این بود میخواستن لباس و اقلامی که رسیده دسته بندی کنند و نیروی خانم و آقا نیاز داشتن برای این کار،باز هم شرایطش نبود،اما خداروشکر شد و رفتیم...ما شاء الله خیلی زیاد بود،یعنی گفتم تا شب طول میکشه الان... ولی از اونجایی که یدالله مع الجماعه خیلی زودتر از تصورم تموم شد...
اینکه توی حوادث مردم به فکر هم باشد و همدلی کنند و کمک برسونن،خیلی خوبه،خیلی خوب...
حداقل بخاطر عاقبت خودمون به همدیگه کمک کنیم.
**
اینم واجبه بگم: از همه مسئولینی که شوخی شوخی و با سلفی گرفتن دارن کار رو پیش میبرن و عرضه ندارن یه پتو دست مردم برسونن و اقلام رو یکسان توزیع کنن متنفرم...
مردم دارن زجر میکشن اونوقت اینها ریلکس ریلکس....
آخه وقتی مدیریت بلد نیستی برای چی مسئول شدی؟

اگه یک نفر از این مردم داغدیده آه از نهادش بلند بشه بخاطر کم کاری کسی که میتونه کار کنه و نمیکنه،حتما و قطعا زندگیش واویلا میشه...فریاد مظلوم بلنده،خدا داره می بینه.......
خدا داره می بینه....


.. مَروه .. ۱ نظر ۴ خوشم اومد

بزم محبت

شب بود که از مرز رد شدیم،پشت سر هم اتوبوس و ماشین بود برای نجف و شهرهای زیارتی دیگر...
اما انقدر جمعیت زیاد بود ما شاء الله که نوبت به ما نمیرسید...
ایستاده بودیم که مردی با دشداشه ی مشکی جلو اومد و گفت مبیت،  استراحة، حمام، صبح نجف...و رفتیم...سوار موتور_تاکسی هاشون شدیم و رسیدیم منزل شون،شهر بدره

.. مَروه .. ۴ نظر ۶ خوشم اومد

یک خطی


سلام... امسال دوست دارم از سفر بنویسم... صبور باشید:) و امیدوارم خدا توفیقش رو بهم بده...دعا کنید....

.. مَروه ..

و اعتَبِر...

بخاطر دلت نرو
بخاطر امام(ع) برو

این پیامیه که امسال امام داره بهم میگه....
سال اول آقا گفت من اگه بطلبم و خدا اگه بخواد همه چیز جور میشه و هیچی دست تو نیست.... ارباب خودش دور از انتظارم همه چیز رو جور کرد،حتی اذن پدرم رو
سال دوم پشت سر هم کاروان معتبر پیشنهاد میشد و اذن نداشتم ولی گفتم آقا اگه بطلبه و خدا بخواد جور میشه...
سال دوم ارباب یه پیغام جدید بهم داد
با کسی من رو فرستاد که سختم بود
آقا گفت انی سلم لمن سالمکم باش،بخاطر محب حسین بودن،زائر حسین بودن مدارا کن و هم سفر شو...
سال سوم باز شرایط پیچیده بود، باز با کسانی من رو فرستاد که سفر سخت تر میشه،
حالا دو درس قبلی رو با عشق پذیرفتم...
اصلا لذت داره بخاطر محب حسین صبر کنی و سختت بشه...
و انقدر در مسیر کربلا رنج های بزرگتری بر بهترین کسان امام وارد شده که هیییییچه رنج های ما در برابرش.....

سال سوم امساله و ما هنوز ویزامون نیومده....
درس سال سوم رو نفهمیدم....
شاید آقا میخواد بگه:
بخاطر دلت داری میای؟؟
پس بمون....
انقدر منتظرت نگه میدارم که بخاطر امام راهی بشی...
چون دلت تنگ شده دوست داری بیای؟
پس بمون...انقدر معطلت میکنم تا نیتت رو درست کنی
خجالت نمیکشی مروه!
اینهمه تدارک ببینی
اینهمه زحمت بکشن برات
کوله ببندی،کلاس های دانشگاهت رو نری،التماس دعا بهت بگن،وقت بذاری،اینهمه قدم برداری،ضریخ رو ببینی بعد......
همش برای دلت!!!!!!
خیلی زشته واقعا.....
حیف شدن به این میگن...
تو عمل به ایییین عظمت رو،این خوان بزرگ سراسر نعمت رو به اندازه یه تیکه خواستن نفسانی ساده فقط بهره ببری!!!!!
*
دعوا دارم با خودم شدیید!
خدایا ممنونتم که هر از گاهی میزنی تو سرمون میگی بچه! متوجه شو!
کجای کاری؟!!!
*
«موانع حامل درس هستن برای ما
درس رو بفهمیم و موانع رو معطل نکنیم....»
**

کمتر از یک ساعت بعد از نوشتن این متن و درواقع: حساب کشی از نفس، ویزاها جور شد خداروشکر و راهی شدیم....

«موانع حامل پیام هستند،پیام ها رو بفهمیم و از موانع عبور کنیم....»
***

دوست دارم عاشق بشم...
خیلی دوست دارم
غبطه میخورم آدم های عاشق رو میبینم...
خدا بهترین و برترین لذت هاش رو در این دنیا و در آخرت روزی مون کنه ان شاءالله.
****
دو دل بودم بگم راهی ام،یا نگم؟
دیدم حق همسایگی حکم میکنه بگم...و همین حق حکم میکنه سلام دل های شکسته تون رو به آقا برسونم،بلکه آقا در کنار این دلهای خالص به ما هم نگاه کنه.... #نظرةً_کریمة
#التماس_دعای_کربلایی_شدن

.. مَروه .. ۴ نظر ۴ خوشم اومد

اوج لذت!

داشتم یه سخنرانی گوش میدادم درباره رنج و لذت میگفت که مرحله به مرحله چطور باید در تربیت پیاده بشه این مفاهیم،یه جا میگفت باید بفهمونی که بعضی رنج ها لذت دارن...و لذت بردن در عین رنج کشیدن رو بفهمی...
من این بحث رو گذری شنیدم ولی جالب بود برام...
میدونی این مرحله اش یعنی چی؟؟
یعنی همون که اون مداح میگه: پریشونه حالم فدای سرت
فدای پریشونی زینبت....
یعنی همون که میگی پاهام تاول زد؟ فدای یه تار موی دخترت آقاجان...
شب بیدار موندم که بخاطر خدا فلان مسئله رو راه بندازم؟ فدای یک ثانیه لبخند مهدی فاطمه...
اصلا میدونی چیه؟
آدم بخواد به اوووج لذت برسه،به همین هم اکتفا نمیکنه...
یعنی آقاجان،نه تنها فدای سرت بلکه خیلی هم ممنونتیم ما رو قابل رنج دیدن دونستی!
وا! مگه میشه؟!
رنج الکی رو نمیگم ها...بری به خدا بگی درد و مرض بهم بده تحمل کنم که رشد کنم،نه...
این که میشه شک به عظمت خدا!
خدا مگه نمیتونه در توانگری تو امتحانت کنه؟ در سلامت مگه امتحان نیست؟ در عافیت مگه امتحان نیست؟
دنیا به اندازه کافی چاله چوله داره که رشدت بده،نیازی نیست ما اضافه تر طلب کنیم...
حاشیه نرم، حرف اصلی چیه؟
اون رنجی که بهت میدن و کیف میکنی چیه؟؟
دیدی یه جایی مهمان شدی،غذا کم اومده،یا مثلا برنج مرغوب کم اومده...
صاحب خونه تو رو میکشه کنار،میگه فلانی،تو که غریبه نیستی،من غذای بهتر رو میذارم جلوی مهمون ها... شما بیا پیش خودم بشین تو آشپزخونه کمتر بخوریم ما...
اینه اون که میگن البلاء للولاء
بهش کمتر برنج رسیده،غذای نامرغوب تر رسیده ولی شده مصاحب صاحب خانه...

این رنجه که آدم کیف میکنه،لذت میبره که ببین بنده جان،من رو تو حساب ویژه باز کردم
تو از خواصی برای من...

آخ خدا نصیب کنه این شکلی بشه رنج هامون...
بجای اینکه دغدغه مون بشه بدبختی های طبیعی دنیا
دنبال رفع دغدغه و حل مسئله ی صاحب خونه باشیم،تا بشیم انیس،بشیم رفیق،بشیم بالانشین...

دلم از این لذت های عمییق میخواد
راضیة مرضیة....
تصور کن! امام زمان تو رو جدا کنه...
بشی مصاحب مولا....
چه تصور دلنشینی...
دلم خواست!
*

نگو که هیچ نداری، ببین تو را دارم...


.. مَروه .. ۳ نظر ۶ خوشم اومد
بسم رب الزهراء
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
یه شاعر دیگه ای میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...

**
خیلی خوش اومدین به وبم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم