و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


چیزی شده برادر؟

این یک روایت داستانی است:

عادل همانطور که یونیفورمش را در می‌آورد، زیرچشمی مادر را می‌پایید: «خدایا چطور به او بگویم؟» رحیمه خانم سینی چای را جلوی او گذاشت و گفت: «عادل نمی‌توانی ما را ببری جماران امام را ببینیم؟» عادل لبخندی زد و جواب داد: «هروقت ملاقات عمومی یا سخنرانی داشتند، می‌برمتان.» رحیمه خانم ابروهایش را در هم کشید و گفت: «تو که محافظ بیتشان هستی. چطور نمی‌توانی برای خانواده‌ات وقت ملاقات بگیری؟» عادل کمی از چای را نوشید و گفت: «قول می‌دهم برای سخنرانیشان ببرمتان. قول!»

رحیمه خانم چشم دوخت به صورت نجیب و خسته عادل: «وقتی ببینمشان برایشان تعریف می‌کنم که توی دوره سربازی اعلامیه‌های ایشان را از تو گرفتند و به چهار میخت کشیدند که بقیه را لو بدهی. تمام بدنت را سیاه و کبود کردند، ولی نم پس ندادی. حالا هم که دانشگاه قبول شده‌ای، به جای درس خواندن مدام پی‌کارهای سپاه هستی. همه را می‌گویم! تو که زبان گفتن این چیز‌ها را نداری. من باید بگویم!» عادل خندید و بیشتر به کنار مادر خزید: «مامان اجازه می‌دهی بروم جبهه؟»

-چی؟ ... تو روز و شب توی کمیته و سپاه هستی. 3 برادر کوچک ترت هم توی جبهه هستند. دیگر به گردن تو تکلیفی نیست.

عادل دستش را دور شانه‌های مادر حلقه کرد: «امام دستور دادند هرکس که می‌تواند تفنگ دستش بگیرد، برود جبهه. آن وقت من که نیروی آموزش دیده‌ام، اینجا بنشینم و برای خودم عذر و بهانه بتراشم؟ این تکلیف من است، ولی اگر شما راضی نباشی، نمی‌روم.» رحیمه خانم در حالی که تند تند قندهای حبه شده را از سطل توی قندان می‌ریخت، به صورت گرفته عادل نگاه می‌کرد: «این بچه تا نرود جبهه آرام نمی‌گیرد...» بالاخره طاقت نیاورد و با لحنی قهرآلود گفت: «خوب تو هم برو!»

 عادل آه کوتاهی کشید و تن خسته‌اش را روی زمین رها کرد: «نه، اینطور فایده ای ندارد. راضی نیستی.» رحیمه خانم متکای کنار دیوار را زیر سر عادل گذاشت و در حالی که به سختی جلو گریه اش را گرفته بود، پیشانی اش را بوسید و گفت: «برو مادر، راضیم به رضای خدا...»
*
یک روایت صمیمی از شهید عادل پدرام که به دست منافقین ترور شدند...
پیشنهاد میکنم حتما لینک رو بخونید...خصوصا دو بخش آخر رو...




  • .. مَروه ..

شهیدانه

نظرات  (۵)

خیلی خب
گویا من همچنان نمیتونم لینک بفرستم
اسم شهید رو سرچ کنید...
  • آشنای بی نشان
  • توی دوره سربازی اعلامیه‌های ایشان را از تو گرفتند و به چهار میخت کشیدند که بقیه را لو بدهی. تمام بدنت را سیاه و کبود کردند، ولی نم پس ندادی.


    این همه محکم بودن از کجا میاد؟
    پاسخ:
    یه اعتقاد قوی به راه پیش رو
    که تردیدها و شک ها رو کشتی...

    واقعا هیچ چیزی جز یه باور محکم نمیتونه جسم و ذهن و همه ی زندگی آدم رو به خدمت بگیره...

    ترسوهایی مثل من موقع مواجهه با مشکلات شک میکنن...شک...
    و بقول شهید آوینی: خوف، شک و شرک راهزنان طریق حق اند.
  • آشنای بی نشان
  • باور محکم معجزه میکنه چیزی که من ندارم
    پاسخ:
    چجوری انقدر محکم شدن؟
    به چی فکر میکردن؟
    کجا رو میدیدن؟

    من خیلی به این فکر میکنم....
  • آشنای بی نشان
  • من یکی اگه میدونستم چه جوری که وضعم این نبود
  • آشنای بی نشان
  • البته هممون میدونیم
    نمیخوایم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی