روایت آخر

از شلمچه نوشتم
بلند بالا
اما
اما نشد...
نشد که خواندنی شود
نشد

شلمچه را
نگاه خیره بر خاکهای مرا
شب شهادت مادر را
زیر آسمان و در دل بیابان را..
شاید حالا
و شاید تا مدتها
تا سالها
شاید
نخوانیدش بهتر است...
آن روح را
آن حس را
به حضور باید طلبید...
*
+چشم من تا به قیامت نگران خواهد بود
+ فاتحه ای لطف کنید،نثار روح آشنای دوست خوبم،که امروز از دنیا رفت.
.. مَروه .. ۷ لایک
Mr. Moradi
ان االله خدا ما رو هم بطلبه 

خدا شاید طلبیده...

دلا بانو

روزهاست منتظر فرصتی هستم که با حوصله کامل و آرامش بشینم این روایت هاتو بخونم. هول و هولی و عجله ای نمی چسبه آخه! ولی اون فرصته پیدا نشده هنوز:(

وقتم بس بی برکت شده. دعام کن خواهر

ان شاء الله که فرصت میشه بانو
خوشحال میشم که بخونی:)
برکت حضور حضرت مادر نصیبت.
نیت کاراتو الهی کن،وقتت برکت میکنه

محمد حسین
چشم من تا به قیامت نگران خواهد بود ...

به به ..عالی ..

نظر لطف شماست..

شکرانه . . .
شلمچه را برای شلمچه نمیخواستم . . .
.
.
.
.
.
نشد . . .
.
الحمدالله . . . 

...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بسم رب الزهراء
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
یه شاعر دیگه ای میگه:
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...

**
خیلی خوش اومدین به وبم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم