و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و دوست دارم با دقت بخونم و جواب بدم،اگر گاهی نشد یا با تاخیر بود، ببخشید.

بایگانی

اما هموار نیست...!

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۴۰۰، ۰۹:۱۱ ق.ظ

سردار از اون اول زندگیش، فکر نمی‌کرده قراره یه روزی یه سردار معروف بشه ! و همه هدف گذاری زندگیش هم روی این نبسته بوده که اگه نشد افسردگی حاد بگیره (مثل این سفارشهای روانشناسی غربی که میگه هدف دقیق و واضح مشخص کنید و بدونید که حتما بهش می‌رسید و این مباحث کتاب راز و جذب و این حرفا! )
نه خیر!
ما با یه سری واقعیت‌ها روبرو هستیم دائما که یه غیرمسلمون نمی‌تونه بفهمتش! برای همین بیچاره مجبوره قدر فهم خودش تز راهبردی بده، دستش هم درد نکنه!
ولی من و توی مسلمون می‌دونیم که اراده انسان گرچه خیلی قدرتمنده، ولی باز تحت اراده خداست، من و توی شیعه می‌دونیم که العبد یدبر و الله یقدر یعنی چی. بنابراین ورای برنامه‌هامون، ورای همه هدف‌هامون، طالب هدایت الهی هستیم، در پی بهبود رابطه با خدامون هستیم!
از حاج قاسم می‌گفتم،
بچه که بود، توی اون روستای کوچیک، یه کشاورزاده معمولی بود، هرگز تصور هم نمی‌کرد که شاید روزی چنین قطبی بشه،
ولی یه بچه کشاورز هم اگه بود، خوب بود...
سال ۵۶ ، وقتی نفس های انقلاب داشت جون می‌گرفت، اون هم اومد تو کار اعلامیه و ...
جبهه رفتنش بعد انقلاب، ازدواجش، پدریش، هر نقشی که بود، هر جا که بود،
سعی کرد خوب نقشش رو بازی کنه. کاری نداشت بعدش چی میشه. می‌دونست حق اینه که وظیفشو عمل کنه، اینکه چی جذب میشه و آخرش چی میشه، دیگه دست اون نبود!
که ما معتقدیم: ان العزة لله جمیعا! کلا عزت مال خداست، تعز من تشاء و تذل من تشاء، تو کارت رو بکن! چیکار داری تهش چی می‌رسه بهت؟
 قاسم سلیمانی معمولی، اگه حاج قاسم شد، عزیز هممون شد، برای این بود که دنبال یه کار شاق نبود! که اگه بهش نرسید بیکار بشینه فکر کنه هیچ کاره است!
نه، هر جا که بود، اونجا رو مهمترین نقطه عالم می‌دونست، حتی اگه داشت با نوه‌هاش بازی می‌کرد، همین.
مداومت داشت، اخلاص داشت...
خیلی ها، در گذشته شون کارهای خیلی خیلی خوبی کردن، برای انقلاب، برای دفاع از کشور... ولی بعدش، خراب شدن...
استقامته مهمه، ادامه دادنه مهمه... مهاجرین و انصار هم خییییییلی جهادگر بودن،خیلی برای رونق اول اسلام زحمت کشیدن، اما چی شد که آخرش مورد نفرین حضرت زهرا واقع شدن؟ اونقدر بدبخت شدن؟؟
اون بچه مذهبی ها، مسجدی های دوره حضرت زهرا، کجا رو کم گذاشتن که به اون فلاکت ابدی افتادن؟؟
ما باید بدونیم! ما باید این رو بفهمیم!

چالش دست خط

چهارشنبه, ۸ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۳۳ ق.ظ

اولین چالش وبلاگی من، به دعوت دزیره عزیز، که بالاخره فرصت شد بشینم و بنویسم...

بدون کمال‌گرایی :) حتی با دست خط کاملا معمولی همیشگیم :)  تقدیم شما:

این چه کاری بود؟!

شنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۴ ب.ظ

این روزها، بیشتر، به شما فکر می‌کنم، مادر(س)
شما، که شأن نزول آیه ی «حملته امّه کرها و وضعته کرها» بودید
شما که با تمام رنج‌ها، کودکانی بهتر از بهشت را، در بطن خودتان، پروراندید...
شما که با تمام حال خوب و بد، همیشه در برابر خدا، خاضع و عبد بودید
و شمایی که تحت هر شرایطی، دین خدا برایتان، مهم‌تر از تمام چیزها بود

به شما فکر می‌کنم، هرگاه، اضطرابی گوشه دلم را چنگ می‌زند و رنج آن، مثل زهر، در تمام نفس و جان من، می‌ریزد و کامم تلخ می‌شود
به شما که فکر می‌کنم؛
به آنهمه اضطرابی که حق بود اگر شبانه روزتان را پر می‌کرد
به آنهمه کنایه و طعنه، آنهمه فهمیده نشدن، آنهمه تنهایی و طرد شدن...
اما...
صبر و ایمان و بزرگی شما، در این شرایط نفس گیر که کسی همچون مولا امیرالمومنین درباره آن فرمود: «گویی استخوانی در گلو دارم» ؛ ذهن مرا رها نمی‌کند...
ذهن مرا رها نمی‌کند که به راحتی بگویم: خب همین است! همه همین اند!
ذهن مرا رها نمی‌کند که کنج خانه بنشینم و لنگ روی لنگ، ورد زبانم بشود که: راه دیگری نیست. من همینم.

و تن بدهم به تمام بد و خوب، قانع باشم به دو نماز دست و پا شکسته و گاهی اشک بر حسین‌تان...
آه!
گفتم اشک بر حسین!!
می‌شود مگر کسی که اشک بر حسین، باری از دیدگانش جاری شده، لنگ روی لنگ گوشه‌ای بنشیند؟ ولو روزش را به شب نرساند، مگر با ذکر ده دور تسبیحِ : عجل لولیک الفرج!
مگر فرج رسیدنی است؟
خودتان گفتید مادر...
«مَثل امام، مثل کعبه است»
اگر مسلمانی، خودت برخیز! به سوی کعبه حرکت کن...
مثل خودتان،
در اوج باشکوه مادری، وقتی جنین، در بهترین حالت خود، به ثمر رسیدنش نزدیک است؛ ....
نه، بگذارید ماجرا را، از سمتی بگویم که تلخی‌اش کمتر است...
نمی‌دانم آن روزها، حالت چگونه بود،
اصلا آن روزها، محسنت را داشتی یا نه،
تو که معصوم بودی و مقرب خدا
تو که فرزندانی داشتی و سخت مشغول امور خانه و تربیت آنها بودی، چه دلیلی داشت، شب‌ها، آن هم با کودکانت، در به در، خانه به خانه، دق الباب کنی مهاجرین و انصاری را که یاور پدر، که نه، پیامبرت بودند...
چه کاری بود آخر که توی زن، بروی و واژه به واژه، همکلام آن انسان‌ها شوی؟
مگر خودشان خبر نداشتند حق با علی است؟
مگر شک داشتند به حق بودن جانشینیِ منصوبِ پیامبر؟
مگر کم دیده و شنیده بودند از کرامت و فضیلت علی؟
که تو، آرامش خانه را شکستی و با کودکانت راهی کوچه‌ها شدی
چه را می‌خواستی ثابت کنی عزیز من؟
تو که عالمه بودی، تو که می‌دانستی آخرش، دست و بازوی خودت، فقط خودت.... آه..... چه کوچه‌های ناامنی...
تو که دختر پیامبر خدا بودی، مکرم‌ترین زن آن قوم... محجوب‌ترین، والاترین...
تو را چه به خواهش و نهیب زنانی بس پایین‌تر از خودت؟
آه مادر
آه مادر...
تو تا کجا دلت برای ما سوخت؟ تو تا کجا دلت برای ما تپید؟
آخر یکی نبود، جز خدا، دلداری‌ات دهد،
بگوید: زهرا جان، بنده‌ی نازنین من، برو... با حسنت، با حسینت... برو تا نقش خودت را، نقش زنانه‌ات را، اجرا کنی
برو، حتی اگر دست مولایت را ببندند
حتی اگر محسنت را، در آستانه به بار نشستن...
آخ از آن ضربه در،
چقدر باید محکم باشد
جنین ۶ ماهه به آن محکمی را....
ای کاش محسنت دو ماهه بود....
دردمان شاید کم می‌شد...
مادر
اگر نبود دلداری خدا،
و مژده آمدن قومی، که بر حسین تو، مثل مرد مادرمرده و زن فرزند از دست داده، ناله و زاری کنند،
چه کسی قلب تو را آرام می‌کرد؟
گریه بر حسین،
اشک مظلومیت آل علی است
دیدن رنج علی و اولاد علی است
اشک بر حسین،
جوشش و خروش حق خواهی آل علی است
 و هیچ کرامتی بالاتر از ایستادگی بر سر موضع حق نیست
اگر بود؛ مادرمان زهرا، با آنهمه بزرگی، دست از این کار می‌کشید

یه گوشه کنار به ما جا بده

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۴۰۰، ۰۳:۳۸ ب.ظ
یعنی باز هم قسمت‌مون میشه بریم کربلا، خسته و ژولیده و تشنه؟

یعنی میشه باز هم شونه‌هامون ذق ذق کنه از فشار کوله‌ها؟
میشه دوباره پاهامون باد کنه و بشینیم یه گوشه روضه رقیه سادات بخونیم؟
یعنی میشه دوباره بشنویم « اشرب المای بارد» و بمیریم برای حزن این خطاب؟
میشه دوباره خواهرا و برادرهای عراقی‌مون رو تو آغوش بکشیم و با زبون شکسته بستمون، عشق و وحدت امت صاحب الزمان رو به همه دنیا نشون بدیم؟
میشه دوباره صدای روضه‌های خاص هندی‌ها رو نزدیک ضریح بشنویم و دلمون غنج بره برای این معشوق که همه عالم رو دیوونه خودش کرده؟
میشه باز ببینیم خادم کوچولوهای امام رو؟ دستهای کوچیک پاکی که برای زائرها عطر می‌زنن، آب میدن، دستمال میدن...
میشه ببینیم اشک و التماس عاشقات رو برای خدمت به زائر حسین، فقط به حرمت تو... و بمیریم برای خانواده تو، اه‍.....
میشه دوباره صدای لبیک یاحسین دسته بچه‌ها کنار طریق رو بشنویم؟؟
یعنی میشه باز کفش‌هامون پر خاک بشن؟؟
میشه ببینیمت؟؟
میشه؟ میشه؟ میشه بعد کلی راه، از لنز تاز چشم‌هامون، نور گنبدت، ولو از دور، همه تاریکی‌ها رو نور کنه واسمون؟؟
میشه بیایم، سلام بدیم، با اون نگاه پدرونه، یه سلام گرم بدی، بگی دمت گرم اومدی، اخ... 😭 میشه ما رو به آغوش بکشی؟؟
اونوقته که هر چی شکسته تر باشی، بیشتر بهت می‌چسبه دیدار...
آخ امام حسین..... 💔💔💔
#دوسال_دوری

«شود آیا که در میکده را بگشایند؟»


دغدغه‌های خواهرانه

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۴۰۰، ۱۱:۵۲ ب.ظ
برای چندمین بار با همدیگه حرف زدیم، این بچه خیلی پرانگیزه بود، خیلی سرحال، پرانرژی، کاری... به شدت بچه دوست بود، اون وقت‌ها که هنوز مد نبود بین مذهبی‌ها بچه زیاد داشتن، می‌گفت من چهارتا بچه می‌خوام.
۲۰ ساله بود، خیلی حیا داشت، دانشگاه شون پر بود از دخترهای بی‌حیا، از اونها که صمیمی میشن...
اومد به مادر پدرم گفت: من دوست دارم ازدواج کنم.
سرمایه ای نداشت، ولی باعرضه بود و خیلی خوش روحیه و جهادی...
بهش گفتن بچه‌ای، نه درسی خوندی نه سربازی ای رفتی، واستا فلان مسأله حل بشه بعد... پدرت هم که نداره کمکت کنه.
باحیاتر از اونی بود که بخواد اصرار کنه و تو روی کسی بایسته. کسی رو هم که مدنظر نداشت، مادرم باید براش مورد جور می‌کرد که خب وقتی نمی‌خواست...
من هم که بچه بودم. نمی‌فهمیدم...
خودش هم شاید فکر نمی‌کرد اون مساله انقدر دیر حل بشه، شاید به عنوان پسر خودش رو مسئول می‌دونست... مسئول مادرم، پدرم، من!
همیشه بیشتر از وظیفش احساس مسئولیت می‌کرد
گاهی با هم گپ می‌زدیم، درددل می‌کرد، سعی می‌کردم از زیر زبونش بکشم که کسی تو فکرشه یا نه، ولی نبود...
تا اینکه روزگار گذشت، درسش تموم شد، سربازیش تموم شد، چندین سال از عمرش تموم شد، چند تا کار رو هم وارد شد و تموم شد، ولی اون مساله حل نشد...
حالا هر کسی بهش میگه: دیر شده برات، ازدواج کن، نمیشه...
اون روز بهم میگه: من دیگه انگیزه ندارم... دیگه هیچ حوصله ای برای شروع یه زندگی ندارم. دیگه از سنم گذشته، حوصله چالش خوردن با آدم جدید ندارم. حتی حوصله شناسوندن خودم... دیگه الان تو یه حالی ام که دوست دارم تنها باشم، حتی زن هم بگیرم، ترجیح میدم کاری به کار همدیگه نداشته باشیم! من مدل خودم باشم اون هم به مدل خودش! بعد خب با این وضع روحیم، چه کاریه که ازدواج کنم؟!
حرفش منطقی بود. با این روحیه ازدواج کردن، عایدی نداره.
ولی خب ناراحتم براش... دوست داره که زندگی تشکیل بده، ولی میگه نمیدونم با خودم چند چندم. خب با این شرایط، نگرانه. نکنه دختر مردم رو بیچاره کنه.
الان نمیخوام بشینم غصه روزهایی که رفت رو بخورم، ولی دلم میگه باید بهش کمک بدم، نمی‌دونم چجوری! حتی تا اون روز فکر می‌کردم دغدغه اش مالیه بیشتر، اما فهمیدم بیشتر دغدغش همین وضعیت روحیشه...
*
مردد بودم این مطلب رو اینجا بگذارم یا نه. امیدوارم قضاوت نشه و اگه کسی واقعا چیزی به ذهنش می‌رسه کمک بده. وگرنه که بخونید و رد بشید. ممنونم.

تربیت بدنی بلدی؟

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۷:۵۹ ق.ظ
گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که خانه‌داری و به تعبیر بهتر بخوام چیزی که تو ذهنمه رو بگم؛ کدبانویی، مستلزم نظم داشتنه.

نه فقط برای اینکه ظاهر خونه مرتب باشه، نه، خیلی وقت‌ها برای اینکه به گناه نیفتی! یا منجر به یه فاجعه بزرگ نشی!
مثلا یه آدمی که خانه دار نیست، ممکنه بعد غذا به راحتی دو سه ساعت لم بده. اما گاهی این لم دادن برای یه خانم خونه، باعث میشه مثلا اضافه غذای ناهار که برنامه داشتی واسه فردات بمونه، بخاطر تو یخچال نرفتن، خراب بشه.
یا ممکنه تو مشغول کار مهمی باشی که باید به زودی تحویلش بدی، همسرت نون تازه بخره و تو انقدری درگیر کار باشی که یادت بره نون ها رو جابجا کنی و خشک بشن!
یا مثلا یه مدتی مهمون زیاد داشته باشی یا درگیر بچه‌ها باشی و نرسی داخل کابینت‌ها رو بررسی کنی، وقتی میری سراغ مواد غذایی ببینی ای وای مثلا گردوی به اون گرونی چون توی گرما مونده، پوک شده...
یعنی می‌خوام بگم خانه داری یه کار کم و کوچیک نیست که بتونی بگی حالا بعدا انجامش میدم، بعدا بهش فکر می‌کنم،
درسته ممکنه یه نفر خیلی چیزها رو بلد باشه، از آشپزی و شیرینی پزی و هنر و هرچی، ولی علم خالی و حتی، انجام عملی به صورت مقاطع کوتاه، باعث نمیشه که تو بتونی توی این شاخه ارزشمند، صاحب مهارت بشی.
مثلا، همه ما می‌دونیم فواید بیداری بین الطلوعین چقدر زیاده.برای جسم مون، فکرمون، آرامش مون و... اما چند درصدمون از این فضیلت بهره می‌بریم؟؟ چرا؟
چون ما برای هر کار مستمری، در کنار «علم» و «شوق و انگیزه» به « تربیت بدنی» نیاز داریم!
این بدنه که باید عادت کنه همیشه بعد هر غذا سریع اضافه‌اش رو جابجا کنه که بعدا زحمت خودش و نون آور خونه به هدر نره.
این بدنه که باید عادت کنه که لکه روغن روی گاز رو همون لحظه دستمال بکشه تا بعد نخواد چند برابر انرژی واسش بذاره.
این بدنه که باید عادت کنه چیزهای مهم یادش نره. میدونیم که یکی از صفات همسران خوب از نظر اسلام، حفظ اموال شوهر در غیاب اونه. خب این مدیریت زمانی داشتن باعث میشه خیلی از مواد غذایی حفظ بشه و پول حلالی که بابتش زحمت کشیده شده، به فنا نره! 

ارزش این کار رو زنهایی میدونن که مدتی شاغل بودن و سختیش رو چشیدن و ارزش این مدیریت جهادگونه زن رو، به جز خدا و معصومین! مردهایی می‌دونن که مدتی بطور مستمر تو خونه کمک کردن یا مخصوصا مردهایی که دور از جون، مدتی همسرشون نتونسته به هیچ کاری برسه حالا به علت بیماری یا زایمان و ...

یادمه مدتی که مادرم مریض بود، اون اوایل، برادرهام شاید خیلی غر میزدن به شرایط جدید خونه که چرا انقدر ضعیفتر از مامان داره مدیریت میشه. تا اینکه چند روزی رفتم اردوی دانشجویی، برادرم زنگ زد گفت تو رو خدا بیا!!! من دیگه دارم نابود میشم! تو چجوری می‌رسی! رفتم خونه دیدم با اینکه تلاش کرده بود کارها رو پیش ببره، ولی اندازه یه هفته کار برای من تولید شده بود! 

البته کاری نداریم به تکلف‌های تحمیلی و می‌دونم که یه سری چیزها وظیفه زن نیست کلا، ولی حالا فعلا که داریم همه تو یه خونه زندگی می‌کنیم، فرهنگ‌سازی های دیگه به جای خود. بنظرم جدای از مطالبه تغییر و برنامه‌ریزی برای نسل آینده، تا حدودی باید با شرایط فرهنگی فعلی مون، مدارا کنیم! چون تو دادگاه که نفس نمیکشیم هی حق و حقوق کنیم! تو بستر خانواده ایم... محل مهرورزی و محبت و گذشت و صبر. همه رشد و تغییرها هم از این مسیر می‌گذره. زن  مرد هم نداره ها...

*
اگه وبلاگ، وبلاگ سابق بود، احتمالا ذیل این مطلب کلی بحث چالشی داشتم... البته واقعا حوصله بحث رو ندارم مثل سابق، احساس می‌کنم گاهی، گفتگو کردن با آدم ها بدون شناخت منظر و نگاهشون، انرژی خیلی زیادی می‌بره با اثرگذاری بسیار ناچیز. مگر اینکه خدا بخواد حرفی رو از دهان من به کسی برسونه. مثل خودم که بارها و بارها از زبون همین آدم هایی که منو نمیشناسن، نکات زندگیم رو یاد گرفتم.

بزنم لهش کنم؟!

شنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۰۹ ب.ظ

خیلی دوست داشتم بنویسم: روت کم نشه!!!
یا یه تیکه مشتی‌تر بندازم...
از اونها که همیشه اینجور موقع‌ها به ذهنم می‌رسه و فقط یه دونه‌اش کافیه تا طرف رو با خاک یکسانش کنه...
دلم می‌خواست بهش ثابت کنم حق با منه...
از طرف دیگه، این حدیث مدام تو ذهنم مرور می‌شد: « از شرافت انسان آن که جدال را پایان دهی، حتی اگر حق با تو باشد»
شرافت بود؟ کرامت بود؟ مهم اینه چیز خوبی بود...!
بعدش می‌گفت: ول کن بابا، حالا می‌خوای ثابت کنی که چی بشه! بعد کلی دهن به دهن شدن تازه آیا قانع بشه آیا نشه، بیا به این حدیثه عمل کن برای خودت مقام بخر...
_ پرروتر میشه، فکر می‌کنه نمیفهمم...
+ جدال را پایان دهی حتی اگر حق با تو باشد...
_ فکر کرده که کیه؟ برای چی من باید کوتاه بیام اصلا؟!
+ ولش کن اون رو، تو عمل خودت رو داری، تو با خدا و اهل بیت طرف حسابی، چیکار اعمال اون داری؟!
هی میگفت و می‌گفت این ذهن، گاهی ترغیبم می‌کرد برم سراغ گوشی و پیامه رو بنویسم و لهش کنم، گاهی هم سفارشم می‌کرد به بزرگتر دیدن...
آخرش رفتم یه کنایه تند بلندبالا نوشتم با خشم فراوان، اومدم ارسال کنم، که باز دیدم نمی‌تونم....
رفتم سراغ حافظ، همیشه وقتی نیت عمیقی دارم و ازش کمک می‌خوام واقعا کمک میده، شعر عالی بود، خوندم و مضمونش این بود: دنیا فراز و نشیب زیاد داره. کاری نکن نعمت‌ها و خوبی‌هایی که داری از دستت بره... عاقبت اندیش باش، با اطرافیانت مهربون باش تا وقت گرفتاری به کارت بیان... هیچکس رو تحقیر نکن...
این مصرع‌ها و جملات خیلی من رو در خودم فرو برد...
پیام رو پاک کردم و استغفار...
مگه نه اینکه ما روزی هزار مدل بی‌انصافی، ناسپاسی، پررویی، اشتباه عمد و غیرعمد، در برابر خدا با اون جایگاهش می‌کنیم و اون، هرگز تو سرمون نمی‌زنه و تحقیرمون نمی‌کنه؟!
کی می‌تونه ادعا کنه بنده خداست، درحالی که بقیه مخلوقاتش رو تحقیر می‌کنه؟!
حالا شده دیگه، یه کاری کرده... با چزوندن و خرد کردن اون، رفتارش درست میشه؟! اصلاح میشه؟!
خودت خوشت میاد وقتی خطایی می‌کنی کسی آتو ازت بگیره و به روت بیاره و سخت ببخشه؟!
چرا گاهی ما انقدر یزید میشیم؟!!
خدایا پناه می‌برم به تو، از پلیدی‌های درونم، به سمت نور، خوبی و پاکی... به سمت رفتاری مثل پیامبر(ص) ، مثل اهل بیتش... خدایا پناه بر تو، از خودم...
*
بی‌ربط نیست که بگم روزی جدیدم، فکر کردن به این حقیقت نظام هستیه:
«بنی آدم اعضای یک پیکرند»
وحدت وجود...
یکی بودن اصل همه مون...

چیکار می‌تونم بکنم؟

شنبه, ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۴۰ ب.ظ

امروز مشاورم می‌گفت: ایندفعه در مواجهه با اون شرایط استرس‌زای قبلی چه حسی داشتی؟؟  یکم فکر کردم گفتم: عه!! راست میگین ها! من قبلا در این شرایط خیییییلی اضطراب داشتم! ایندفعه که خیلی خوب بودم! 

*

بهم گفت: حالا صبر کن، مادر بشی، محبتت به مادرت خیلیی بیشتر میشه، خیلی راحت‌تر باهاش کنار میای، خیلی راحت‌تر می‌بخشی...

*

انقدر من دغدغه محمدعلی رو دارم؛ که داره تو این خونه پر تنش پر التهاب پر اضطراب، چه بلایی سر این طفل معصوم میاد و چه آینده‌ای در انتظارشه،

  انقدر من بی‌تابم برای این بچه و برادرش که صدای دعوای شدید و فحش خوردنش تا خونه ما میاد؛ که دیشب خوابش رو دیدم!  از اون خواب‌های شفابخش

خواب دیدم اونقدرام که فکر می‌کنم مادرش بداخلاق نیست. خواب دیدم به جبران اعمال وحشتناکش گاهی هم خیلی محبت می‌کنه، حتی معذرت میخواد از بچه‌هاش... با اینکه اصلا متد خوبی نیست، ولی دلم گرم میشه تو خواب، با آرامش بیدار میشم...

ولی الان، که باز داره صدای جیغ‌هاشون میاد،

فقط می‌تونم برم سراغ هنزفری، یا صدای بلند تلویزیون، یا... 

چیکار می‌تونم بکنم؟!

عاقل ندیدم عاشق و دیوونت نباشه

يكشنبه, ۴ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۱۱ ق.ظ
نذر داره که هر سال از فاصله اول محرم تا اربعین، یه روضه خانگی واسه امام حسین(ع) اجرا کنه...

هر سال هر چقدر که در توان باشه، یک سال فقط ۱ روز و یک سال هم تا ۵ روز، همراه با اطعام...
البته پشت این نذر حاجت نبوده و فقط نوع نگاهش اینه که من برای تربیت صحیح بچه‌هام باید متوسل شم به روضه خانگی.
وقت اسباب کشی و جابجا شدن با وجود سه تا بچه پسر که خودش کار رو بسی سخت می‌کنه، یکی از ملاک‌های خیلی مهمش، امکان برگزاری روضه تو اون خونه است...
انگار نمی‌خواد هیچ چی، فرصت عاشقی کردن با امام رو بگیره ازش...
کرونا که اومد، خیلی دلشکسته شد، مدام دنبال یه راه بی‌خطر بود که بتونه کارش رو ادامه بده،
خیلی‌ها گفتن حالا امسال نمی‌خواد، بگیر بشین! امام حسین خودش میدونه تو شرایطشو نداری،
ولی اون آدم بی حد و مرز بود، مثل جشمه می‌جوشید و بعدم مثل رود، انقدری طعنه به سنگ و چوب و ... زد که رد بشه،
یه روضه خیلی کوچیک تو حیاط خونشون، شد حاصلش. با یه اطعام ساده.
خیلی ها گفتن شما سرمایه دار نیستین که...! حالا اطعام نده!
شنید و رد شد، همه عشقش این بود هر سال ذره ذره از درآمد معلمی شوهرش کنار بذاره واسه امام حسین(ع)
امسال اما شرایط سخت تر شد، تمرکز مردم روی واکسیناسیون و ترسشون از شرکت در جلسات خانگی، سنگ محک جدیدی در مسیر رود شد،
بعدا شنیدم که دهه اول رو هر شب، اطعام داشتن و اربعین که نزدیک شد، مثل هر سال، پر پر می‌زدن برای رفتن...
حدود یه هفته پیش که حرف زدیم گفت: می‌تونی بیای پیش بچه‌ها باشی ما بریم؟
نمی‌تونستم، متاسفانه...
به چند نفر دیگه هم سپرد... نشد.
یه وام گرفته بودن برای کربلا، که نمیشد و نمیرسید به بردن بچه‌ها، بچه‌هایی که شاید هر کدوم حداقل ۳ بار، زائر اربعینی شده بودن، از طرفی، واکسینه نبودن اونها هم مانع دیگه‌ای بود...
خیلی دلم گرفت براش، می‌دونستم اگه امسال هم نره خیلی بی‌تاب میشه، ولی واقعا فکر میکردم که دیگه نشه.
تا اینکه آخرش، خداروشکر، خداروشکر، مادرشوهرش اومد شهر محل سکونت اینها، که پیش بچه‌ها باشه.
مثل پرنده پر کشید و رفت... رها رها رها...

مادرم میگه امام حسین(ع) مزد روضه‌هاش رو داد...

*
نمیخوام بگم هر کس نرفته، کوتاهی کرده یا بی توفیق بوده یا امثال این حرفها، ولی خودم در درون خودم حس می‌کنم حتی حسرت این زیارت هم، نعمته. و گاهی همین حسرته انقدر شدید میشه که تو حاضری از خیلی چیزها بگذری یا سختی‌هایی به خودت بدی، که فقط بشه بری...

اونی که چندین سفر رفته، یا با دلش بارها و بارها عمیقا سفر کرده، ارزش این زیارت اربعینی رو کاملا درک می‌کنه...

*

عنوان از یه شعر صادقانه، با مداحی حاج محمود کریمی

یه اینطور خدایی داریم!

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۴۰۰، ۱۲:۳۲ ق.ظ
اینو اینجا می‌نویسم فقط برای اینکه بگم خدا قابل اعتماده، خدا یه همچین خداییه!

با دوستمون بنا بود گروهی یه کلاسی ثبت نام کنیم،که هزینش بین هر سه‌مون تقسیم بشه‌. نفری ۷۵ تومن.
نفر سوم بودم، تردید داشتم که بگم میام یا نه، محتوای کلاس رو می‌خواستم ولی کارتم خالی بود.
ته دلم به خدا گفتم: من محتوای این کلاس رو برای رشد می‌خوام، برای بهبود رفتارهام و عبد بهتری شدن...
برای پولش دوست ندارم به هیچکسی به جز خودت رو بزنم. آخه تو خیلی غیرت داری روی بنده‌هات، خودت گفتی من بدم میاد پیش کسی اظهار فقر کنید یا هی ناله کنید یا دست پیش کسی جز من دراز کنید.
گفتم توکل بر خدا و به دوستم گفتم میام. مطمئن بودم خدا اگه واقعا امیدمون به خودش باشه حتما جواب میده.
چندروز بعد، که دیگه تو فکر بودم زودتر هزینه کلاسو جور کنم، یه مشتریم که آشنا بود و خیلی وقت پیش سفارش داده بود، شماره کارت خواست. ۴۵ تومن.
و یه مشتری دیگه که قصد داشتم سفارشش رو بصورت هدیه بهش بدم با اصرار پولشو برام ریخت. ۳۰ تومن
جمعش چقدر میشه؟
ساده است!
#
اینو نوشتم، یاد ارباب(ع) افتادم...
آخرهای سال ۹۴  
دو سه ماهی بود که از اولین کربلام برگشته بودم..‌
اولین کربلا یعنی اول عاشقی، اول جنون، اول سرمست شدن و مبهوت بودن...!
هنوز غرق لذت زیارت حسین (ع) بودم...
سفر راهیان نور شده بود پناهگاه من برای لمس دوباره حضور سیدالشهدا(ع) ...
دم دمای عید بود
من ولی آدم سابق نبودم
مدام درگیر احساس دلتنگی، دیگه اون دختر عاشق عید نبودم، نه که دل مرده شده باشم! نه! بلکه عیدی خیلی لذت‌بخش‌تر و سفری شیرین‌تر، چنان دلم رو برده بود، که هیچ حس خوب دیگری نمی‌تونست دلم رو بدست بیاره!
تو همین حال و هوا بودم که یکی از خادم‌های راهیان توی گروه نوشت: از طرف عتبات عالیات ۷ سهمیه برای خادمای راهیان نور دادن، که قرعه کشی میشه اگه متقاضی زیاد باشه.
زیارت حسین.... نیمه شعبان...
هوایی شدم...بی‌قرار شدم... بدون اینکه به کسی چیزی بگم، شرایطش رو پرسیدم.
دم عید بود، دم عیدها هزار جور داستان وجود داره، هزارتا خرج...
۷۵۰ تومن هزینه زیادی بود، اونم برای من که تازه از سفر اومده بودم! حاضر بودم برای عید هیچی نخرم،
چیزی نگفتم، میدونستم که شرایطش نمیشه
تا ۱۴ فروردین مهلت ثبت نامش بود
چیزی نگفتم و فقط توی دلم، حسرت می‌خوردم.
وقتی شنیدم هزینش رو میشه با دو قسط ۳۲۵ تومنه داد، امیدم یه ذره بیشتر شد.
ته دلم، با خودم گفتم، بذار ببینم عیدی چقدر جمع می‌کنم، شاید شد... خدارو چه دیدی. ولی واقعا میگم که، امیدی نداشتم.
حال روحی مامانم خوب نبود، یادمه، یه مشکل مالی هم برای پدرم پیش اومده بود.
این چیزا باعث میشد که من سکوت کنم.
فقط برای تقریب ذهن میگم، سال گذشته اش من ۲۱۰ تومن عیدی گرفتم.
روزهای اول فروردین می‌گذشت... مدام گروه رو چک می‌کردم ببینم چند نفر ثبت نام کردن و نکنه ظرفیتش پر شه.
تا رسید به روز آخر سفر، رفتم سراغ کیف پول که عیدی‌ها توش بود، خلاصه بگم: از اول زندگیم تا به همین الان، بیشترین عیدی عمرم رو همون سال جمع کردم، چقدر؟ ۳۲۵ تومن !
نه یه هزاری کمتر، نه یه هزاری بیشتر!
اینه امام حسین(ع)
روز آخر که شماردم شون به گریه افتادم، همونجا پاشدم اول به خاله‌ام گفتم و مشورت خواستم. دلم رو حسابی قرص کرد.
بعد هم به مادرم..‌.
کارهای ثبت نامش رو انجام دادم
پدرم راضی نبود، ولی مدام تو خونه راه می‌رفت می‌خندید، می‌گفت عجبا! دختره فسقلی، هنوز ۶ ماه نشده، دوباره دعوتش کردن، اونوقت من با این سن هنوز نرفتم!
مادرم هم که مدام گریه می‌کرد و به بابام می‌گفت منو ببر پیش جدّم... بی‌تاب شده بود...
آخرش تمام خانوادم هوایی شدن، همشون به صرافت افتادن، من تازه برگشته بودم که اونها رفتن☺️
اینه امام حسین(ع) !
یادش بخیر، تحویل سال ۱۹ سالگیم رو اونجا بودم، شب آخر پیاده روی‌مون به کربلا بود، چه روزهای دلنشینی، چه یادآوری خوبی...
یا امام حسین(ع)
دوباره که نزدیک اربعین شده، دل‌های ما داره میاد...
حالا که نمیشه پا به پای زائرات بیایم،
دل ما رو برسون خودت، به کربلات... ورودی حرم... صف طولانی ضریح... و آخرش،
چشم‌های تاری که نمی‌دونه چطور باید شش گوشتو بغل کنه، چطور اونو بو بکشه، چقدر بهش خیره بشه، که لذتش، تا سال بعدی اربعین، با تک تک سلول‌ها حس بشه...
حالا چطور تاب بیاریم، دومین سال دوریت رو حسین جان‌...(ع) 🥺❤️