و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و دوست دارم با دقت بخونم و جواب بدم،اگر گاهی نشد یا با تاخیر بود، ببخشید.

بایگانی

روزمره های ذهن یک مادر

شنبه, ۳۰ مهر ۱۴۰۱، ۰۵:۳۹ ب.ظ

یکهو دلم آشوب شد، نمیدونم چرا

بعد کلی زحمت برای خوابوندن بچه‌، بعدش یهو یاد گریه‌های بلند بلندش افتادم، دلم گرفت براش. دلم سوخت.

سرش محکم خورده بود به میز تلویزیون

اصلا نمی‌دونم چطوری از وسط پذیرایی تا اونجا رفت. چند بار غلت زد که به اونجا رسید؟!

ولی باز از یادآوری گریه‌اش، دلم می‌سوخت، بچه ام این چند روزه خیلی ضربه خورده. انقدر دلم سوخته بود، هی دست‌هاش رو ناز می‌کردم، تا باز یادش میفتاد و ناله می‌کرد نازش می‌کردم... خیلی دلم سوخت. 

و یهو، یادم افتاد این روایت رو، 

که محبت امام، نسبت به ماموم

۷۰ برابر محبت مادر به طفل شیرخواره...

آخ امام... :(((( 

چقدرررر مهمیم ما برات :(((( 

چقدر دلت می‌سوزه رنج و غصه ما رو ببینی، 

همون جور که داشتم می‌خوابوندم دخترم رو، فکر می‌کردم...

به مهمونی امروز، به ۴ تا نی نی کوچیک که تو خونه بودن و سرصداهاشون.

به اینکه بچه من نصف اذیت های محمدعلی جان عمه رو نداره ولی مادرش خیلی بهتر از من با اذیت‌های طبیعی مادری کنار اومده.

 یاد این حرفش افتادم که وقتی با گریه بچه مضطرب میشم خیلی راحت می‌تونه بگه: بچه است دیگه.‌‌ اگه انقدر هم نتونیم بخاطر هدفمون تحمل کنیم که دیگه ول معطلیم!

و با خودم گفتم: اگه واقعا چیزی رو میخوای، اگه هدفی برات مهمه، نباید غر بزنی. 

بعد اون حس کردم چقدر بیشتر دوستش دارم دخترم رو، دست‌های کوچیکش رو، این پاهای ناقلا رو که حتی توی اوج خستگی داره مدام تکونشون میده و تلاش می‌کنه ببره سمت دهنش و به همین دلیل خوابش می‌پره.

حس کردم این جثه کوچیک، این کارهای بچگانه ، این اشتباهاتش رو چقدرررر دوست دارم. 

نمیتونم دقیقا بگم چرا اشک تو چشم هام جمع شد.

نمیتونم درک کنم برای چی دلم میخواست گریه کنم

و چرا شرمنده شدم... شرمنده روی اون امامی، که یه کار هم اگه توی این دنیا دارم بخاطرش انجام میدم، باز هم انقدررر دارم غر می‌زنم... ولی هنوز دوستم داره. و همون رو هم ازم قبول می‌کنه... 

#

آخر هفته آینده خونه اقوام پدری دعوتیم، اولش خوشحال شدم خیلی، چون دوستشون دارم

ولی بعدش رفتم تو فکر که باز نکنه بخوان همه اتفاقات اخیر رو هی بکوبن تو سر ما و تیکه بندازن و ... مهمونی رو زهر کنن. 

ولی راستش... برخلاف همیشه، این روزها ته دلم یه قدرتی حس می‌کنم ، که انگار خیلی بیشتر از قبل برام مهمه که سر عقایدم بمونم، خیلی بیشتر از قبل جرئت پیدا کردم. 

انقلاب فرهنگیه ، اره انگار واقعا انقلابه! چون تو قلب من انقلاب شده و دوست ندارم با هیچ چی این حال قلبمو عوض کنم. 

حس می‌کنم این دفعه اگه فقط نخوان تیکه بندازن و رد بشن و واقعا بخوان که صحبت کنن، منم صحبت می‌کنم و اتفاقا می‌مونم سر حرفهام. دوستانه، اما قاطع. 


می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست

پنجشنبه, ۲۱ مهر ۱۴۰۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ

فقط برای یادگاری


این روزها، روزهای عجیبیه... یه شرایط جدید و خیلی عجیب بلاتکلیفی کامل!

تا چند روز آینده معلوم میشه که قراره کجا زندگی کنیم! کدوم شهر از ایران ؟! 

آیا همینجا می‌مونیم؟ ( احتمالش خیلی کمه)

آیا باید بریم؟! کجا؟! کدوم شهر؟! 

می‌دونستم که قراره یه روزی هجرت کنم، میدونستم به همین زودی‌هاست ( طی دو سال آینده) 

ولی خبر نداشتم یهو یه شرایطی پیش میاد که در عرض چند روز، میریم رو هوا! و خودمونم نمی‌دونیم آخرش قراره چی بشه و کجا بریم! 

فعلا حدود ۱۰ تا شهر محتمله! یعنی در این حد رو هوا! 

بعد حالا اگه بنا باشه بریم، کی وسیله جمع کنیم، چجوری صاحبخونه راضی بشه، آیا پولمون رو داره بده؟! نداره بده؟! چجور خونه‌ای گیرمون میاد؟ آیا وسایلم جا میشه؟

خلاصه اوضاع عجیبیه... و من فعلا این مساله رو به هیچکس نگفتم. 

خودم هم زیاد به چند و چون ریز ماجرا فکر نمی‌کنم فقط دارم کارهای عادیم رو می‌کنم. 

جعبه زرشکی که پدرشوهر فرستاده بود انقدری بزرگ بود و انقدری کار داشت که تمام این دو سه روز مشغولش باشم و فقط سعی کنم محیط رو آروم نگه دارم برای تماس گرفتن‌های مکرر همسر و مغزی که داره منفجر میشه! 

و فقط این بیت رو با خودم زمزمه می‌کنم: 

حلقه ای بر گردنم افکنده دوست، می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست

نمیدونم چرا شکرخدا، حس خوبی به این امتحان دارم. همش احساس می‌کنم قراره اتفاق‌های خوبی بیفته. ( با اینکه قبلا به هجرت فکر می‌کردم خیییلی تو فکر و خیال می‌رفتم. ولی الان، توی این وضع عجیب، آرومم)

شاید بخاطر سفر مشهده که همه چیو سپردیم به امام رضا(ع) 

حوصله شرح قصه نیست

جمعه, ۸ مهر ۱۴۰۱، ۰۱:۱۶ ق.ظ

خیلی مقاومت کردم، تا از حال و هوای این روزها، چیزی ننویسم.

توان و گنجایش بحث رو ندارم دیگه. 

از این‌همه نفرت و دعوا، فراری‌ام

از اینکه رابطه‌ام با آدم‌ها خراب میشه

از اینکه خیلی بیشتر از قبل، تو خیابون، یه عده‌ای من رو ، مسبب هر ناکامی تو زندگیشون بدونن؛ حالم بده... 

حتی با اینکه می‌دونم بعضی از رفیقام که فروش مجازی داشتن توی این روزها چقدر حرص می‌خورن؛ تو دل خودم خداروشکر می‌کنم که دیگه «مجبور» نیستم تو گروه‌های مجازی بخونم و بشنوم و بنویسم...

دلم می‌سوزه...

برای دخترایی که همیشه بازیچه‌ی سیاستن، 

برای انقلابی که با اونهمه شور و شعور، با اون آرمان‌های قوی، شروع شد و جریان گرفت و هنوز ریشه ندوانده ؛ اکثر متفکرین و باعرضه‌هاش رو کشتن... برای شهید بهشتی عزیز، شهید مطهری، شهدای هفتم تیر...

دلم می‌سوزه واسه دل غمگین جوون‌های هم‌وطن ، که داغ داغ و خشمگین، تا میان حرف بزنن، یه عده لاشخور می‌ریزن وسط برای سواستفاده کردن

دلم می‌سووزه واسه اونهایی که با همه جون و وجودشون، برای آرمان‌هاشون جنگیدن، بیشتر از همه فحش خوردن، بیشتر از همه تحقیر و تحریم شدن؛ و یه عده جنگ ندیده‌ی آقازاده، کاری کردن اینها هم زیر سوال برن.

دلم می‌سوزه واسه آدم خوب‌هایی که همیشه توی تیم مردم بودن، هزینه زیاد دادن، ولی بعضی هم کیش‌هاشون، انقدرررر نامرد بودن و انقدر افراطی و تفریطی، که آبروی کل قشر رو بردن و شدن علت خشم مردم‌شون. 

دلم....

داره آتیش می‌گیره

برای این مردم...

برای همون هایی که حاج قاسم روشون غیرت داشت... 

 همون‌هایی که بهترین‌هامون، فدای آزادی و آرامششون شدن...

همین مردم نجیب و محترم که دونه دونه‌شون،دهه شصتی و هفتادی و هشتادی و ...، دلشون می‌شکنه وقتی وضعیت رو می‌بینن؛ 

اصلا اعتراض یعنی من دلم برای کشورم می‌سوزه، میخوام بهتر باشه! یعنی امید دارم بهتر بشه، پس اعتراض می‌کنم...

به خدا که دل من همیشه می‌تپید برای هم‌وطن‌هام

من اصلا این مدلی بزرگ شدم. 

خیلی‌ها تو این روزها از بچگی‌هاشون نوشتن؛ من هم می‌خوام بگم...

پدر من موجی بود، سرفه‌های شیمیایی، سردردهای مداوم و مکرر، سه چهار بار کمر و گردنش رو عمل کرد، مدتی خونه نشین بود،مدتی هم با ویلچر... ولی هیچوقت نخواست بره سراغ پرونده و حقوق و ... ( نه اینکه حقش نبوده، حق مسلمش بوده ولی نخواست) و ما فقط و فقط با همت خودمون به اینجا رسیدیم، بدون هیچ سهمیه‌ و حقوق.

مادرم از اونهایی بود که چادرش براش خیلی مهم بود، نمازهاش اول وقت بود، 

ولی هیچوقت، هیچوقت هیچوقت هیچوقت، ندیدم منت سر کسی بذارن یا بگن آی ما خوبیم؛ شما بدین! 

مادرم همیشه هر جا که می‌رفتیم، از کوچکترین چیزها تا مشکلات بزرگ، برای همه دایه بود، بارها و بارها دیده بودم که خودش خم شده بند باز شده کفش یه بچه غریبه تو خیابون رو ببنده، نکنه زمین بخوره. یه دونه مو از روی مانتوی مشکی بغل‌دستیش توی مترو برداشته که تیپ اون خراب نشه، بدون ساک هیچوقت خرید نمی‌رفت، نکنه کسی دلش خرید ما رو ببینه و نتونه، 

یاد گرفته بودیم جلوی کسی تو خیابون چیزی نخوریم، یا خوراکی بودار نبریم مدرسه. 

مادرم یه عالمه رفیق بی‌حجاب داشت و با جاری‌هایی که حتی مسخره اش می‌کردن و می‌گفتن شما تو ۱۴۰۰ سال پیش موندین؛ انقدر خوش رو و مهربون بود که همشون الان میگن اگه یه مذهبی خوب توی این دنیا باشه، مادر منه. 

من این چیزا رو از مامانم یاد گرفتم، از بابام... 

یاد گرفتم درد مردم، درد من باشه، مدارا کردن و رعایت کردن احوال دیگران، خط قرمزمه...

و الان دلم برای همین می‌سوزه

که افتادیم به جون هم

انتقام آخوند برج نشین رو از آخوند متروسوار می‌گیریم

انتقام اهالی فتنه و آشوب رو از همسایه‌ی معترض

ما مردمیم!! مردم! هم سطح و هم تبار هم!

به کجا میخوایم بریم؟! 

__

دو دل بودم نظرات رو ببندم یا نه...

ولی باز گذاشتم...

سمت دیگه‌ی کربلای من

دوشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۳۹ ق.ظ

تا جایی که من فهمیدم، دین اسلام، دین حسرت خوردن و غصه خوردن و نشستن نیست. 

اینکه بشینی بگی واای من چقدر بدبخت و بی‌سعادتم که نرفتم کربلا و حالت بد باشه و حوصله اطرافیانت رو نداشته باشی چرا چون دلتنگی، 

اون چیزی نیست که خدا و اهل بیت ازمون می‌خوان.

بنظر من شیعه باید جاری و سیال باشه. 

اینکه مولاعلی میفرمان: «اگه اون چیزی که خواستی نشد، از چیزی که هست غمگین نباش‌.» یعنی همین جاری بودن...

یعنی به جای نشستن و غصه و حسرت خوردن و بعضا ناامیدی و کفر گفتن که : آره دیگه خدا منو دوست نداره! 

بشین نقش جدیدت رو دریاب! 

#

گفته بودم بعد مدتی از قرارگرفتن تو شرایط خونه مامان، فهمیدم خیراتی داشته و تقریبا کنار اومدم. 

و اما چه خیرهایی؟ 

این قسمت: کربلای من!

يكشنبه, ۲۰ شهریور ۱۴۰۱، ۱۰:۱۹ ق.ظ

سه شنبه ظهر بچه واکسن زده بود، عصرش همسرم گفت: بنظرت به فلانی بگیم بیاد خونمون قبل کربلا ببینیم‌شون؟ 

یه نگاه به خونه کردم، یه نگاه به ساعت. دیدم بچه استامینوفن خورده، خوابه، خونه هم تقریبا تمیزه. گفتم بگو بیان.  

۴ شنبه، روز آخری بود که خونه بودیم، ۵ شنبه بنا بود بریم خونه مامان و جمعه ان شاالله همسر راهی بشه... یک عالم کار داشتم، از شستن لباس‌های نرگس و خودمون تا برداشتن وسایل خودم و بچه و همسر. معمولا وقتی قراره یه عالمه ریزه کاری رو تو فرصت کم یادم بمونه، خیلی دچار استرس میشم. 

ولی دیگه گفتم فعلا که اوضاع خوبه، هی مخالفت نکنم. خلاصه رفتم آشپزخونه برای تدارک غذا. بعد از چند دقیقه همسرم گفت: می‌تونی کیک هم درست کنی؟ این بار بدون اینکه بخوام با تعارف فورا جواب بدم و بعد خودمو تو معذوریت حس کنم و بعد سختم بشه غرش رو به همسر بزنم. یا اینکه بخوام فورا بگم: این چه انتظاریه که داری؟!  اولش خیلی منطقی چند ثانیه فکر کردم فارغ از مقصود همسر، آیا می‌تونم، یا نه؟ 

بعد دیدم اره با توجه به شام ساده‌ای که انتخاب کردم و خواب بودن نرگس، میتونم کیک بذارم. خودمم بدم نمیاد. 

خلاصه  شروع کردم کارها رو انجام دادن که یهو مهمونمون زنگ زد گفت فلان کار واجب برامون پپیش اومده و به جاش فردا شب میایم:/ ( دیگه ما هم نگفتیم فرداشب سختمون میشه و...)  این شد که غذا رو رها کردم و رفتم پی کارهای دیگم. 

۴ شنبه از صبح سر پا بودم، تازه ساعت ۶ عصر لباس شستنم تموم شد! همسر هزارجا کار داشت، نرگس گریه می‌کرد و تب و بی‌قراری... مثل شب قبل که نتونسته بودم خوب بخوابم. تا آخر شب، به حدی رسیده بودم که، کمر، پا، زانوهام، درد شدیدی داشت ولی همچنان مجبور بودم بدو بدو وسیله بردارم. و ذهنم مثل یه کامپیوتر تند تند ، تند تند، نکات رو یادآوری می‌کرد. 

مهونامون دیر اومدن و زود رفتن، با این حال، ساعت ۲ شب، آخرین باری بود که ساعت رو دیدم، فکر کنم حدود ۳ خوابیدم. 

درحالی که هنوز یه سری ظرف نشسته داشتم و لباسهای بچه خشک نشده بود که بذارم تو ساک. 

( یعنی شبی که قراره فرداش بریم جایی من اصلااا آرامش ندارم. خوردنی های یخچال باید ساماندهی بشه، یه ذره غذا یا زباله بمونه خونه بو می‌گیره ، همه دمنوش ها، سبزی خشک‌ها و ... باید بره تو یخچال وگرنه حشره جمع میشه و .... حالا خود وسایل برداشتن به کنار!  همش می‌ترسم چیزای مهم جا بمونه! از بس که بچه بودم وسایلمو جا میذاشتم و کلی دردسر می‌کشیدم بخاطرشون. ) 

پنج‌شنبه ساعت ۶.۵ صبح دوباره بیدار شدم، که قرار بود ۸ از خونه بزنیم بیرون‌. 

باز بدو بدو... موارد باقی توی لیست رو چک کردم و انجام دادم.

امیدم این بود وقتی رسیدم خونه مامان، بخوابم. می‌دونستم داییم بیمارستانه و زنداییم خونه است، می‌دونستم بخاطر دختردایی ۴ ساله‌ام خبری از استراحت نیست. دفعه قبل که دیده بودمش یک لحظه نباید از نرگس چشم برمی‌داشتم، قشنگ خطر جانی داشت! 

از اون دخترهای لوس که جرئت نداری چیزی هم بهش بگی و یه سره داره میگه حوصلم سر رفت. 

البته الان فهمیده‌تر شده به نرگس آسیب نمی‌رسونه ولی... 

به مغز من چرا:) 

حیف که کلی برنامه داشتم برای این‌همه روز تهران بودنم.

#

این متن رو سه روز پیش نوشتم ( همون پنجشنبه شب) ولی بعدتر... که کمی از اینجا بودنم گذشت، جلوه‌ی خیر و اون سمت دیگه‌ی اینجا بودنم تو این شرایط رو دیدم. ( هنوزم سخته ولی قابل تحمله) 

#

نرگس داره اولین لثه دردهاش رو تجربه می‌کنه. البته اصلش از مشهد شروع شد، ولی این روزا دیگه خیلی بیشتر. 

هنوزم شک دارم دندونشه یا نه ولی همه شواهد که اینطوری نشون میده. 

زبونشو به لثه هاش می‌ماله و جیغ می‌کشه :( گاهی هم تب می‌کنه. 

#

زنداییم هر روز که میره بیرون وقتی برمی‌گرده برای بچه خوراکی و ... می‌خره و کلا با همین امید، تو خونه می‌ذارتش. البته که حقیقتا نمی‌مونه! و از یه ربع بعد رفتن مادرش شروع به گریه می‌کنه. به زور آروم میشه ولی باز ۵ دقیقه بعد شروع می‌کنه پشت سر هم میگه: پس چرا مامانم نیومد؟! من میخوام همین الان بیاد. من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. من بدون مامانم می‌ترسم و ...

و یا اصرار شدید می‌کنه که دوباره به مامانم زنگ بزنین. 

اعتصاب غذا و خوراکی و بازی و همه چی می‌کنه :/ 

چقدر بد و سخته که بچه اینهمه وابسته باشه. دقیق نمی‌دونم چرا اینجوری میشه. 

ولی واقعا اونجا که زنداییم با افتخار گفت بچه‌ام مثل خودم عاطفیه، خیلی دوست داشتم بگم: عاطفی بودن یه چیزه، حساس و وابسته بودن یه چیز دیگه! 

این همه وابستگی افتخار نداره. باید درمان بشه حتی! 

الان هم حدود ۲۰ دقیقه است که پشت سر هم داره میگه: مامان، بیا بریم برای من یه چیزی بخر، چند روزه که برای من هیچی نخریدی. بریم اسباب بازی بخر، خوراکی بخر و ...

لوازم ضروری سفر اربعین

پنجشنبه, ۳ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۵۷ ب.ظ

برای سفر اربعین چه چیزهایی ضروریه: 


پوشاک) 

یک دست لباس اضافه، علاوه بر اونی که تنتونه. که کلا بشه دو دست.

خنک ترین و نخی ترین و راحت ترین لباس‌هاتون رو بردارید. اگه قدیمی تر هم باشن که چه بهتر. ( من پیراهن و تونیک رو به مانتو ترجیح میدم. چون دیگه لایه زیری نیاز نداره) 

پوشیه برای خانم ها و چفیه نازک خنک برای آقایون واجبه ( میگم چرا) 

دستکش نازک نخی برای پیشگیری از آفتاب سوختگی. ( اگه اهلش هستین) 

جوراب اضافه یکی یا دوتا. 

کفش خوب که کاملا اندازتونه و نو نیست. کفش های کتونی تهویه دار یا اسپرت های راحت مناسبه. 


مواد بهداشتی: 

صابون خمیری یکی دوتا، واجبترینه! برای سرویس بهداشتی های بی مایع یا حتی خونه‌ها! 

دستمال کاغذی به مقدار لازم. ( یه بسته برندارید ببرید! اونجا هم مغازه داره بالاخره. ولی اگه یه خانواده ۴ ، ۵ نفره باشین، خوبه یه بسته تو یکی از کوله‌ها باشه) 

کمی پودر لباسشویی تو یه قوطی یا صابون. ( البته اینم قابل حذفه)

شامپوی مسافرتی 

مسواک 

حوله سفری سبک

گاز استریل و باند کشی ( برای تاول یا پیچ خوردگی احتمالی پا) 

روغن گرم مثل سیاهدانه یا روغن زیتون برای گرفتگی احتمالی. روغن زیتونش خوراکی هم باشه که عالیه. 

یه اسپری کوچیک گلاب، که کاربردهاش رو میگم‌

قرص برای دندون درد، استامینوفن و سرماخوردگی. اگه تو ماشین تهوع میگیرید، قرص ضدتهوع هم بردارین. 

کسانی که پوست خشک دارن یه کرم مرطوب کننده هم بردارن. چون هم گرما هم گرد و خاک، پوست رو خیلی خشک‌تر می‌کنه. 


خوراکی‌ها: 


لیموترش یا آبلیموی واقعی، حتما حتما حتما. هر وقت غذای گوشتی میخورین یکم روش لیمو بریزید و در کل سفر حتما روزی یه نوبت، لیمو توی چایی بریزید و بخورید. برای پیشگیری از مسمومیت، عفونت، سرماخوردگی و ... هزاران فایده دیگر😅

عسل سنگینه ولی اگه تونستین یه ظرف کوچولو بردارین. ظرف شیشه ای نباشه که سنگینه. 

خاکشیر تمیز یا تخم شربتی. خیلی خوبه. مخصوصا امسال که گرمه. حتما تو یه بطری نوشابه تک نفره بریزید ببرید که استفاده اش راحت باشه. هر روز حتما توی آب بریزید و میل کنید. شکر هم که همه جا هست. برای پیشگیری از گرمازدگی، عطش و یبوست. 

مقدار اندکی انجیر خشک و لواشک برای پیشگیری از یبوست. ( چون اونجا میوه زیاد گیر نمیارید. سبزی‌ها رو هم بهتره نخورید چون احتمال مسمومیت داره، مگر سالادی چیزی گیرتون بیاد. پس حتما ببرید. ) لواشک از انجیر سبک‌تره.

خرما اونجا زیاده. نگید گرمه نخورید ها، حتما در کنار آب یا چای میل کنید چون باعث میشه آب تو بدنتون ذخیره بشه و کمتر دچار عطش بشید. 

اگه با گرسنگی زود فشارتون میفته یا ضعف می‌کنید، یه ذره تنقلات شیرین مثل کشمش، توت خشک، یا چیپس خرما داشته باشید. تو مرز که معطلی داره و تو خود شهرهای زیارتی، استفاده کنید. وگرنه توی طریق الحمدلله وفور نعمته و گرسنه نمی‌مونید.


نکات کلی فوق مهم: 

_ تا حد امکان در سبک تریننننن حالت ممکن سفر کنید. 

هر چیزی، هر چیزی که اضافه باشه، اونجا و توی مسیر پیاده روی، بلای جونتون میشه! 

_ کوله تون سبک باشه. کوله‌های برزنتی ولی ایمن خیلی مناسبن. اگه بند کمر داشته باشه که عالیه. 

_ تمام لباس هایی که برمی‌دارین، خوراکی‌ها، ظرف کرم‌هاتون حتی و ... سبک‌ترین باشه. 

_ ترجیحا دونفر یکی کوله ببندین. مثلا مادر و دختر باهم یک کوله.که بین مسیر باهمدیگه جابجا کنید و خسته نشید. 

_ یه کیف کوچیک دستی که مدارک مهم رو وصل به خودتون داشته باشید توصیه خوبیه. ولی بنظر من ته کوله جاش امن‌تره. من توی موکب کولمو یا زیر سرم میذاشتم یا زیر پاهام.

_ تو مسیر هر جا خسته شدین بشینید، پاهاتون رو از کفش دربیارید و روی یه بلندی بذارید. مثلا همون کوله تون. این باعث میشه هم پا ورم نکنه هم احتمال تاول کم بشه. 

_ دغدغه خاکی شدن لباس و وسایلتون رو نداشته باشید. آخرش همه چی خاکی میشه! 

_ تند تند استراحت نکنید و طولانی نشینید، چون بدن سرد بشه ادامه مسیر براتون سخت میشه. 

_ پرخوری نکنید. درهم خوری نکنید. 

_ الان که فصل گرماست احتمالا موکب ها شربت زیاد بدن. از شربت های رنگ دار بپرهیزید ولی هرجا شربت لیمون یا چای لیمون دیدین، حتما بخورید. شربت خاکشیر هم که دیگه نگم. 

_ میل کردن دوغ، به همراه خرما، برای پیشگیری از گرمازدگی و رفع عطش عالیه.

_ از ده روز قبل سفر، پیاده روی کنید. مسیرهای طولانی، تا بدنتون عادت کنه یهو کم نیارید. 

_ از بردن لباس‌های نو بپرهیزید. چون هم امتحان شون رو پس ندادن، هم دلتون نمیاد کثیف بشن، همش میخواین دغدغه لباساتون رو داشته باشید!  

اگرم ناچارید لباس یا کفش نو ببرید، تو روزهای منتهی به سفر، چند باری استفاده شون کنید تا عیوب احتمالیش کشف بشه. ج


کاربرد پوشیه:  شاید ظاهرا خیلی گرم بنظر بیاد ولی واقعا بودنش خیلی مفیده. هم آفتاب سوخته نمیشید هم گرد و خاک ها پوستتون و دستگاه تنفستون رو اذیت نمی‌کنه. احتمال سرماخوردگی ها و سردردها و گلودردهای بعد سفر خیلی پایین میاد. 

هر وقت گرمتون شد یکم از پایین پوشیه رو فاصله بدین و نفس بگیرین

پوشیه های اصل، خیلی نازک و نخی هستن ، اصلا اونجوری که فکر میکنید گرم نمیشه. تازه چون صورت همیشه تو سایه است، خنک‌تر هم هست. 

هر جا خواستین یکم خیسش کنید، مثل کولر عمل می‌کنه :) 

برای آقایون هم پوشیه نخی می‌تونه استفاده بشه. 


کاربرد اسپری گلاب: اگه از افرادی هستین که دچار افت فشار یا افت قند خون میشن، یا مشکل تنفسی دارن، یا به خاک حساسیت دارن و ...، به صورتتون گلاب اسپری کنید. همه اینها رو پیشگیری می‌کنه:) 

برای کسانی که بچه دارن هم، کاربردیه. گلاب دمای بدن و فشار خون رو متعادل می‌کنه:) پس برای گرمازدگی هم مناسبه. 

اگه گرما زده شدین، باید صورت، زیر گلو و کف دست و پاها رو گلاب بزنید. 


همه اینهایی که گفتم، یک سوم کوله یا نهایتا نصف یه کوله معمولی حجم می‌گیره. 

از هیچ اضافه باری استقبال نکنید. چادر اضافه، کفش اضافه، دمپایی، ملافه، قاشق چنگال و ... ❌❌❌ 



مروری بر سفرهای کربلا...

جمعه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۰۲ ب.ظ

به ذهنم اومد یه جمع بندی کلی از سفرهای کربلام بنویسم، حالا که اربعینی ها کم کم دارن مهیا میشن‌.

سفر اولم دانشجویی بود، تازه ترم یکم تموم شده بود که با کاروان سازمان بسیج، اربعین رفتم کربلا...اولین کربلای زندگیم.

 قرعه کشی بود و من هیچ آشنایی تو کاروان نداشتم. ولی خداروشکر ارباب طلبید و مزه زیارتش رو به من چشوند و بیچاره‌ام کرد...

سفر دوم، ۶ ماه بعدش بود ، نیمه شعبان، بازم دانشجویی. که در کمال ناباوری همه چیزش جور شد، تازه برکتش این بود که خانوادم همه شیر شدن، قبل اعزام شدن من، چند روزی رفتن و برگشتن، اونم برای اولین بار... 

سفر سوم، اربعین همون سال بود. که دیگه مزه کربلا به دل هممون نشسته بود. همت کردیم و برای اولین بار، خانوادگی با هم راهی شدیم. برادرم سرباز بود نتونست بیاد. برادر بزرگترم هنوز مجرد بود، به ازای یه دونه صندلی خالی ماشین ، خاله ام رو بردیم... یادش بخیر، اول قرار بود از ۱۰ روز قبل اربعین بریم، ولی ویزای خاله دیر اومد چون جدا اسم نوشته بود و دیرتر... تقریبا ۴ روز سفر عقب افتاد!  ولی از بس که خدا دوست داره کارهای جمعی رو، کلی برکت بهمون دادن تو اون سفر ، فقط به احترام اینکه ما بخاطر یه زائر اولی صبر کرده بودیم. 

اون سفر انقدر عالی بود، که خانوادگی نیت کردیم هر چی سخت باشه هر سال اربعین رو حداقل بیایم... 

سفر چهارم، اربعین سال بعدش...(۹۶) ایندفعه، نفر پنجممون، زن داداشم بود. 

عجب سالی بود اون سال! مامان بدون ویلچر اومده بودن. پدر و مادرم آروم تر میومدن، من و برادر و زن داداشم هم پا بودیم... حدودا هر ۵۰ عمود قرار میذاشتیم. تا ما برسیم و یه چایی بخوریم، مادر پدرم هم میومدن. روال اینجوری بود...

اون سال دیر رفته بودیم، نزدیک اربعین بود و راه زیاد. تند تند می‌رفتیم و جالبه که برخلاف تصور، حال مامان از همه ما بهتر بود. 

حتی یه شب ، همه ما مسموم شدیم، بجز مامان که از اون غذا نخوردن. وای که چقدر اون حال بد چسبید! الان که بهش فکر می‌کنم خیلی احساس خوبی دارم... برادرم چقدر استرس داشت، هنوز تو عقد بودن... یادش بخیر! 

مجبور شدیم یه بخشی رو یا ماشین بریم که برسیم به کربلا. 

سال بعد، ۴ نفر بودیم... مادر و پدر و اون برادر دیگه‌ام... بی نهایت خوش گذشت به من، اون موقع تو دوران آشنایی با همسر بودم، دیگه مطمئن بودم که آخرین سفر مجردیمه. لحظه لحظه اش برام طلایی بود‌. مخصوصا که همپا با برادرم بودم‌. همیشه طی سفرهای قبلی دلم میخواست اونم باشه اما نمیشد... خدا میدونه که چقدرررر تو این مسیر حرف زدیم باهم. البته این سری هر ۴ نفر باهم می‌رفتیم. چون مامان برای سرعت دادن به کار، روی ویلچر بودن اکثرا. و ویلچر رو برادرم می‌آورد که پدرم خسته نشن. 

نکته ویژه این سفر به این بود که برای اولین بار، تنها کسی که میتونست عربی حرف بزنه ، خودم بودم. بعد هی به داداشم میگفتم اینو بپرس، اونو بگو و ... :) خیلی بامزه بود.

برادرم و خانمش هم جدا اومده بودن و دیرتر راهی شده بودن، قرار بود کربلا که رسیدیم تماس بگیریم و بهم وصل بشیم، که یهو آخر مسیر  کربلا، اتفاقی همدیگه رو تو یه موکبی دیدیم! و دیگه با هم بودیم... 

همون سال بود که بابام توی کربلا گم شد! یک روز کامل! 

وای که چه سخت گذشت...

سال ۹۸ هم که شد آخرین سفرم تا به حال، تو عقد بودیم. خیلی بالا و پایین داشتیم برای سفر.مادرم میخواست بره و لازم داشت من باهاش باشم. ولی جمعیت یه جوری بود که نمیشد همه باهم باشیم. از طرفی برنامه تعطیلی همسرم اصلا معلوم نبود تا روزهای آخر... مادر اینها میخواستن زودتر برن...

زن داداشم هنوز بچه اش چهل روز نشده بود. من باید از خانواده ام جدا می‌شدم. 

چند نفر از اعضای خانواده همسرم هم قصد داشتن برن که اونها خیلی زودتر رفتن... ما دوتا مونده بودیم بی همسفر... راستش من که بدم نمیومد دوباره یه سفر کم مسئولیت رو تجربه کنم، ولی همسرم دلش نمیومد ماشین خالی بره. بنا بود یه زوجی از دوستامون باهامون بیان ولی لحظه آخر ، پدر خانم گفت من رضایت نمیدم دخترمو تو عقد ببرن همچین سفری. 

خلاصه اینکه... دو نفر از فامیلهای من که خانم بودن و کشته مرده ی این سفر، با ما راهی شدن. خیلییی مسئولیت سختی برای همسرم بود‌.

برای اولین بار خانم با خودش می‌برد، حالا خانم خودش که تو عقد بود با دوتا خاله همسرش! 

ولی واقعا سفر بی‌نظیری شد. برای اولین بار از مسیر طریق العلما رفتیم. موکب‌هاش کمتره و زبون مردمش سخت‌تر (چون روستایی حرف می‌زنن و تقریبا اصلا فارسی بلد نیستن) اما خب بخاطر وجود شط الفرات هواش مقداری خنک‌تره و خب حال و هوای خاصی هم داره‌...

تا طوریج که فکر کنم حدود ۱۲ کیلومتری کربلاست پیاده رفتیم و بقیه‌اش رو سوار ماشین شدیم‌. 

خدا می دونه چقدر خاله‌هام ما رو دعا کردن، وچقدر به برکت وجود اونها، سفر برای ما راحت گذشت الحمدلله... 

#

ان شاالله یه مطلبی می‌نویسم و همه آنچه توی این سفر سخت شیرین لازمه رو، میگم‌.

از نکات غذایی تا لوازم واقعا مورد نیاز. 

کبوتر جلد

سه شنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۱، ۰۳:۲۱ ب.ظ

بعد همه چالش‌هایی که توی این چند ماه داشتیم، همسرم به پاس صبوری‌هام و به مناسبت سالگرد عروسیمون، قول یه سفر سه روزه تو مشهد رو بهم داد که به قول خودش ، اثر کل تلخی‌ها رو بشوره و ببره. 

حقیقتا خیلی زیاد خوشحال شدم و دو هفته آخر رو هم به شوق این سفر، طی کردم.

شب اول که اومدیم، من با یه عالمه امید اومده بودم، ولی متاسفانه باز یه بحث و دعوا پیش اومد. من دوباره ناامید شدم، حسابی رفتم تو فکر که ای بابا، مشهد نتونه حال من رو خوب کنه، پس به کجا پناهنده بشم؟ 

ولی به قول فاطمه، خود شهر مشهد که خودبخود حالم رو خوب نمی‌کنه! باید توسل می‌کردم.‌

پس متوسل شدم، رفتم تو اون کانال خصوصی که ایده دوستان بود، هر کس یکی برای خودش ایجاد کنه تا با امام حرف بزنه، رفتم و این بار برای امام رضا(ع) کلی نوشتم. 

خیلی حرف زدم، خیلی... 

بعد، به همسری که پکر شده بود از اینکه پس چرا حال من خوب نمیشه با اینکه اینهمه هزینه کرده، گفتم بیا فردا بریم هتل پیش خانوادت، هزینه ای که برای هتل میدی بریم خرید کنیم. خوشحال شد. ولی شک داشت که سر حرفم بمونم یا نه. 

بعد هم با خودم قرار گذاشتم تا آخرین لحظه مشهد بودنم، همه چی رو ساده بگیرم و اصلا غر نزنم و فقط تلاش کنم بهم خوش بگذره. با خودم گفتم فقط همین دو سه روز رو به حرمت امام رضا(ع) تلاش کن. 

به خودم فرصت دادم برای جبران، به خودم گفتم باید دوباره اعتمادش رو جلب کنم. 

عصر همون روزی که پیش خانوادش بودیم همسرم که کلی آروم‌تر شده بود، گفت شاید بتونم کلید خونه رفیقم رو بگیرم. بیشتر بمونیم. 

فهمیدم که امام رئوف خیلی زود برام جبران کرده. ما به هم رحم کردیم و حالا خدا رحمتش رو فرستاده بود.

 از عصر اون روز همه چیز عوض شد. 

 فرداش از صبح تا ظهر آواره بودیم و تو گرما و ... کلافه شدیم. نرگس تو ماشین بغلم بود، هی تکون می‌خورد باید مراقب می‌بودم پاهاش به کمربند و دنده نخوره، سرش به در و داشبورد! آفتاب از روبرو میومد، هیچ راهی نبود جز اینکه با دستهام جلوی صورتش رو بگیرم که نسوزه، دستهام حسابی سوخت. ولی من به امام رضا قول داده بودم. پس صبوری کردم، همسرم هم آروم‌تر شد. و دیگه حسابی قدردانی کرد ازم. 

شب وقتی رفتیم حرم، خیلیییییی حالم بهتر شد و الان دیگه حالم خوبه خداروشکر. 

به دوران اوج برگشتم الحمدلله. و واقعا معجزه امام رضا(ع) بود. 

منی که توی این سه ماه به حد خیلی زیادی حساس و زودرنج بودم، منی که ناامید بودم از بهبود اوضاع و دیگه فقط میخواستم صورت مساله هام رو پاک کنم، 

باز دوباره همون آدم سابق پرامید شدم الحمدلله. واقعا خودمم فکر نمی‌کردم انقدر بهتر بشم. 

اقامت توی این خونه انقدر بهمون چسبید، انقدر حالمون رو عوض کرد، که داریم فکر می‌کنیم ای کاش بیایم مشهد برای زندگی. 

اون شب بعد از حرم با ذوق و هیجان بهش می‌گفتم: آدم تو مشهد که باشه ، روش نمیشه بگه تو شهر غربتم. ولی هر جای دیگه بریم، خیلی سخت تره. 

( آخه ما از سال دیگه باید از تهران بریم و هنوز اصلا معلوم نیست کجا! برای سربازی و دوره تبلیغ، این نامعلومی آینده تا این حد، برامون هم سخته هم جذاب، هم پندآموز. چون واقعا حقیقت دنیا برای همه آدم‌ها همینه، کی می‌دونه آینده چی میشه؟!) 

دیشب به همسر گفتم: خیلی خیلی خوش گذشت، من دیگه واقعا دلم می‌خواد برم حرم دعا کنم آقا ما رو ساکن مشهدش کنه. بیایم پیش خودش همیشه. 

همسرم گفت: نه، دعا کن هر جا که خیرمونه بریم. 

اولش گفتم دیگه اینکه گفتن نداره! قطعا هر چی خیرمون باشه میشه دیگه! ولی بعد دیدم نه، راست میگه، اینکه از امام بخوای هر جا که خیره تو رو بفرسته، لطفش به اینه که هر جایی بری، دلگرم‌تری، چون از را خواستی، میگی آقا من از شما خواستم، پس دلم گرمه که حتما خیرمه. هر جا هم سختت بشه باز به امام میگی. امید داری. 

#

همه اینها رو نوشتم که فقط بگم، تو بدترین شرایط روحی هم، به امامتون پناهنده بشید. تو بدترین حال، امید داشته باشید. حتی اگه امید ندارید، امتحانی حرف بزنید و کمک بخواهید و دست از تلاش برندارید. 

#

یکی از چیزهایی که واقعا شادم کرد، اینکه بالاخره از شر عینک قبلیم راحت شدم! سه سال بود داشتمش و از قبل عید قرار بود عوضش کنیم که هی نمیشد. دیگه انقد دسته‌هاش داغون شده بود، سرمو یه ذره خم می کردم می‌خواست بیفته. داستان داشتم با آشپزی، با نماز با هر کاری که مستلزم خم کردن سر بود! ترمیم هم کرده بودیم ولی فایده نداشت. خلاصه با اینکه همسر گفت اگه عینک بخریم شاید نتونیم هیچ خرجی کنیم، گفتم باشه. عینک برام مهمتره. با اینکه می‌دونستم همسر تو سفر لارج میشه و اگه نیازهام رو نخرم و برگردیم ممکنه حالا حالاها نرسم بهشون و اصلا فرصت نشه خرید بریم، ولی باز هم سر قولم به امام رضا موندم، هیچ چیز نگفتم. و خدا رو شکر که اعتماد از دست رفته همسر، برگشت. حال من خوب شد و بالتبع حال ایشون... 

تازه خدا خوشش اومد، نذاشت دستمون خالی بشه، یهو دوماه یارانه معوقه نرگس رو ریختن:) و روزی‌های کوچیک کوچیک فراوون دیگه، که خیلی جزیی میشه بخوام بگم.

#

قبلاها برای شاد کردن خودم، تک بعدی عمل می‌کردم ولی الان واقعا به این نتیجه رسیدم که آقا جان! دنیا و لذت‌های دنیایی هم خیلی مهمه! اتفاقا بهره ببر، کی میگه بهره نبری؟ بهره ببر و بذار حالت خوب باشه، تا بتونی به آخرت هم برسی! مثلا نمونه‌اش همین عینک، واقعا هر بار می‌بینمش سرحال میشم! 

#

خانم این خونه خیلی باسلیقه بوده، انقدر خونه تمیز و مرتبه آدم کیف می‌کنه. خونشون چون خونه موقته، خیلی کم وسیله داره، ولی همه چیزهای ضروری رو داره. دارم فکر می‌کنم چقدر خوبه همیشه خونه همینجوری باشه، تا یه دست می‌کشی همه جا تمیز میشه:) چقدر خوبه این سبک‌بالی و سادگی! 

نرگس بعضی از اولین‌کارهاش رو همینجا شروع کرده، مثلا: دمر شدن:) قبلا فقط غلت می‌زد... به علاوه، دندون دردهاش هم شروع شده.

#

دیشب وقتی رسیدیم حرم گرسنه بودم و می‌دونستم با کلوچه‌ای که دارم سیر نمیشم. ولی نمیخواستم از لارج بودن همسر سواستفاده کنم. به شوخی گفتم: چی؟ میخوای برام اشترودل بخری؟! نه زحمتت میشه:) 

با خودم گفتم اگه بتونه میره می‌خره، اگرم نه می‌خندیم و تموم میشه‌. 

فورا رفت خرید. 

خیلی دعاش کردم تو دلم. این محبت‌های ریز ریزش، دلم رو گرم می‌کنه به زندگی. #برای_آقایون

من چِم شده؟!

شنبه, ۱۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۳۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • .. مَروه ..

روضه های ساده

دوشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۳۰ ق.ظ

جزو اولین نفرها وارد هیئت شدم‌. برای اولین بار، اولین محرم با دخترم.‌‌ 

فضای بزرگ دانشگاه، یک عالمه موکت، یه پرده پخش بزرگ، که زیرش چندتا باند صوت بزرگ بود. 

همین روبروی پرده رو رفتم جلو و در دورترین نقطه از باندها، تکیه دادم به باغچه. 

عالی بود جام. هم دور بودم از صدا، هم تکیه داده بودم ، هم آخر توپ موکت زیرم بود و هم پرده پخش روبروم بود. 

قرآن هنوز شروع نشده بود. خاطر جمع نشسته بودم که یهو، اوج صدای قاری، رد اشک انداخت تو چشم‌های نرگسم. 

پنبه رو از توی کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوش‌هاش. 

باز دوباره اوج بعدی، لب‌هاش رو ورچید و بغضش ترکید. 

«قلب یه بچه همینقدر کوچولو و کم طاقته» 

دیدم نمیشه اونجا بمونم. 

مستاصل شدم! نمی‌دونستم دورتر از اینجا هم موکت پهنه.

بچه و وسایلم رو سپردم به خانم بغل دستی تا برم دورتر و شرایط رو بررسی کنم. 

یه جایی پشت بوته ها، کنار شهدا، حاشیه ی باغچه، موکت پهن بود. بچه رو برداشتم و رفتم اونجا. 

دیگه اونجا صدا اونجوری نبود که دخترم هول بخوره. 

#

شب دوم، رفتم جای دیشب نشستم. خواهرها گفتن بیا پیش ما، فوقش برای روضه برمیگردی همونجا. 

جلو شلوغتر بود. 

خیلی خسته بودم، نرگس تمام روز با بی‌قراری‌هاش، از کت و کول انداخته بود من رو. انقدر اذیت شده بودم حتی تصمیم داشتم که شب نیام هیئت. 

وقتی خواهرشوهرم گفت بده پیش من باشه، با خودم گفتم اره بهتره، بره دو دقیقه راحت روضه گوش بدم. خیلی اذیت کرده امروز... 

ولی هنوز یه دقیقه نگذشته بود، دلم براش تنگ شد. سرمو آوردم جلو که ببینم حالش خوبه یا نه. دیدم آرومه ، آروم شدم. انرژی گرفتم. داشتم به حرف‌های سخنران گوش می‌دادم. 

حس کردم با اینکه از دستش خسته‌ام، ولی دلم میخواد بهش دید داشته باشم، هر لحظه نگاهش کنم، نکنه یه وقت بی‌قرار بشه و من نفهمم. نکنه یه وقت مضطرب بشه از اینکه من رو نمی‌بینه. «درسته که بقیه هم بلدن آرومش کنن ولی هیچکس به اندازه من نمیفهمتش، اگه منو نبینه زود مضطرب میشه. » به خواهرشوهرم گفتم: یکم اینورتر بذارش که بهش دید داشته باشم. صورتش رو ببینم. 

بعد باز توجهم رو دادم به سخنران. رسیده بود به این بخش از اون حدیث معروف :

الامام امّ البرّة بالولد الصغیر... 

مَثل امام، مَثل مادری مهربان نسبت به فرزند خردساله.

اخ که غرق شدم توی این تمثیل.....

فهمیدمش، با همه قلبم فهمیدم محبت امام چقدر می‌تونه قوی باشه. 

« هر چی هم اذیت کنیم، هر چقدر بد باشیم، هر چی هم زحمت دادیم، طاقت نداره قدر یک لحظه حتی، رنج ما رو ببینه» 

نکنه یه وقت چیزی بخواد؟

نکنه ازم دور بمونه مضطرب بشه ؟

نکنه تو اشتباهات خودش بمونه و منو یادش بره؟ 

تمام حس‌های چند لحظه قبلم به نرگس رو، مرور کردم و باز غرق شدم در این تمثیل عمیق... چی بگم وقتی یادم میاد اون حدیثی که می‌گفت محبت امام به مأموم، ۷۰ برابر محبت مادر به فرزنده.

چقدر دوستمون داره امام... 🥺❤️

#

شب سوم رو توی خونه گذروندم. تنها، با تلویزیون. اولین شب بود که روشن بود و نرگس سینه زنیم رو دید. با تعجب نگاه می‌کرد. میگفتم: حسین یا حسین. حسین یا حسین.

با تعجب نگاه می‌کرد. یه لحظه لبخند زدم بهش، غرق خنده شد... 

بعد یکم براش توضیح دادم که چرا دارم سینه می‌زنم و ذکر میگم. 

مطمئنم که می فهمه. می‌شناسه. می‌دونه. 

#

پ.ن: بچه شیرینه. چون پاکه هر آدم سالمی دوستش داره. اما اونی که تو هر شرایطی، خندون و گریون و تمیز و کثیف، به داد بچه می‌رسه و دوستش داره، مادره! 

 البته مهر مادری هم دیگه دارن کمرنگ می‌کنن، چطوری؟ با بی‌ارزش دونستن جایگاه مادر، که چی؟ که وقتی میگن مثل امام مثل مادره، نفهمیم! 

که محبت امام هم برامون غرببه بشه. 

اصلا هر جا که و هرچیزی که حریم خانواده رو بهم بریزه، منشا محرومیت ما از امامه. و از اونطرف، هر کاری رو که برای محکم‌تر کردن بنیان خانواده انجام میدیم، میشه به نیت ظهور انجام داد. چون واقعا پیش زمینه ی ظهوره