و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و دوست دارم با دقت بخونم و جواب بدم،اگر گاهی نشد یا با تاخیر بود، ببخشید.

بایگانی

من نیستم!

جمعه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۱، ۰۲:۵۹ ق.ظ

اومدم خبر بدم که نیستم! 

کجام؟

مشغول اسباب کشی...

با همکاری یه دختر فینگیلی داره تمرین ایستادن و راه رفتن می‌کنه

و عشق کاغذ و کتابه. 

دیگه خودتون تصور کنید چی میشه:) 

وقتایی که خوابه ظرف‌ها رو جمع می‌کنم، وقت بیداریش آشپزی و کارهای روزمره خونه.

ولی یه چیزی رو الان با یقین میتونم بگم، با همه بی برنامگی هایی که بچه با خودش میاره، 

باز هم میشه برنامه ریزی کرد و به چیزایی که آدم میخواد برسه، رسید.

کلا اگه زود غم برک نزنی و احساس شکست نکنی، میشه مسائل و چالش‌ها رو حل کرد.

مثلا من قبلاها خیلی اذیت می‌شدم وقتایی که بنا بود فقط یه روز بریم خونه مامان بعد یهو هزار مدل کار پیش میومد و میشد چند روز!

یعنی واقعا کلافه می‌شدم چون برنامه‌هام به هم می‌خورد ( به عنوان یه آدم برنامه محور) ولی بعد اون جلسه که استاد گفتن خیلی اینکه آی من درونگرام اون برونگراست، من برنامه ریزم فلانی هیجان محوره و ... رو خیلی جدی نگیرید و واقعا به وظیفه تون در لحظه فکر کنید و این چیزا ، 

بعد اون دیگه داریم تمرین می‌کنیم در لحظه زندگی کنیم. 

بنابراین از اون روز، وقتی تو این شرایط قرار می‌گیرم و مثلا وقتی شیطون وسوسه می‌کنه که: ببین! باز به برنامه تو بی احترامی کردها! این آدم فقط داره خودش رو می‌بینه! اصلاا تو براش مهم نیستی و ... ( سایر لغویات باطلی که خودم می‌دونم غلو محضه. ولی در لحظه گول می‌خورم اگه حواسم نباشه) ؛ سعی می‌کنم زیاد تن ندم به این حرفهاش و بگم باشه اصلا تو راست میگی، شوهر من بطور عمدی و قطعی به قصد آزار من داره این کار رو می‌کنه، حالا که چی؟! بشینم گریه کنم؟! 

خودم یعنی هیچ اقدام مثبتی توی این مدت نمی‌تونم انجام بدم؟! 

خلاصه اینکه بعد چندین مرحله تمرین، در شرایط مشابه، الان به جاهای خوبی رسیدم.

مثلا اوائلش فقط در این حد بود موفقیتم که بتونم خشمگین نشم و واقعا به این توجه کنم که خیلی وقتا اصلا دست همسرم هم نیست. یعنی نه تنها قصد آزار نداره بلکه حتی گاهی خودشم ناراحته. ولی پیشامد اجباریه.

امتحانیه... واقعا امتحان خداست، که قطعا برای من هم رشد داره. 

حالا بجای امتحان پس دادن دارم غر می‌زنم و خب مسلما امتحان آنقدر تکرار میشه تا نمره قبولی رو بگیرم بالاخره. 

بعد به مرور تلاشم ثمرات بیشتری داد. و قدرتم در برابر اراجیف شیطان و ذهن بیشتر شد، مثلا همین سری آخر، که برای یک وعده رفتیم و حدود ۳ روز موندیم، در حالی که من تو خونه هزااار کار وااجب داشتم؛ واقعا اولش خیلی حرص خوردم که من الان اینجا چیکار می‌کنم وقتی انقدر کار دارم؟! ولی بعدش باز به خودم اومدم و سعی کردم تو همون شرایط تا حد امکان استفاده ام رو ببرم.

با مادرم حرف زدم، حرف هایی که کم فرصتش پیش میاد

غذاهایی که خودم و مادرم دوست داریم ولی همسرم علاقه نداره، درست کردیم دوتایی کیفش رو ببریم. 

و یه سری برنامه ریزی برای کارهای اسباب کشی انجام دادم که حقیقتا خیلی به دردم خورد. مخصوصا برنامه غذایی که برای سه شنبه تا جمعه به عنوان روزهای پرکارم نوشتم، که هم غذام به موقع باشه توانم کم نیاد.هم بدونم چی قراره بذارم که وقتم الکی صرف فکر کردن نشه.  چون دبگه به محض اینکه رسیدم خونه می‌دونستم کجام و باید چه کارهایی رو انجام بدم. 

و شکرخدا بخش خوبی از کارهام انجام شد. و واقعا هم خدا برکت داد به وقتم، نرگس هم خوب خوابید این دو سه روز. 

چقدر خوبه که بچه یکم از آب و گل دربیاد، واقعا این خیلی احساس خوبیه که بتونم زندگی رو مدیریت کنم دوباره...

خلاصه اینکه همین :) 

اومده بودم دو خط بنویسم ها! 

#

دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ اولین دندون نرگس، نیش زد :) 

اینم نوشتم چون که هی چند روزه تو فکرم برم یه جایی بنویسم یادم نره. فرصت نمیشه :) 





ذوق زدگانیم :))

يكشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۱، ۱۲:۱۹ ب.ظ
چند سال پیش، اوایل ازدواجمون، مدتی برای یه طرحی ، خونه یکی از اساتید همسر بودیم...
استادمون بود ولی لطف کرده بود و یکی از اتاق‌های خونه اش رو، که توی خیاط بود، به ما داده بود تا بتونیم طرح رو با خیال راحت بگذرونیم...
قم بود، از اون خونه‌های قدیمی بامزه...
۲۰ روز کنارشون زندگی کردیم! 
چه دورااان شیرینی بود... 
مثل یه خانواده، خانم خونه که دیگه برای ما شد خاله زینب، 
و بچه‌های خانواده، سه تا پسر مودب پشت هم، یکی از یکی گل‌تر... 
یه خونه پر رفت و آمد و با برکت، با غذاهای همیشه ساده.
حالا خبر شنیدم پسر بزرگ خانواده ازدواج کرده، 
چقدرررر ذوق کردم :))) 
انگار برادر خودم بوده...
اون مدتی که اونجا بودم ، همه اعضای خانواده شیفته حضور یک دختر بودن ، از خود استاد گرفته تا سیدمهدی ۱۱ ساله... خاله زینب هم حسابی خوشحال بود که یه مدته دختردار شده ، البته لطف داشتن واقعا. من هم محض حضور یه عنصر مونث، سعی می‌کردم برکات زنانگی رو برای مدتی هم شده، بهشون ببخشم.
گاهی وقت‌ها براشون کیک و دسر درست می‌کردم، چقدرررر ذوق می‌کردن این بچه‌ها.
آخه کارهای اون خونه پر رفت و آمد انقدر زیاد بود که خانم خونه خیلی کم فرصت می‌کرد از این کارها بکنه. 
خلاصه الان که همسرم گفت پسر ارشدشون ازدواج کرده، یاد چهره بانمکش و ادا اصول های اول جوانیش و خواهر گفتنش افتادم، ذوق زده شدم، خیییلی! :) 
اومدم نوشتم که از هیجان سکته نکنم :))) 

وقایع اتفاقیه :)

يكشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۱، ۰۸:۵۲ ب.ظ

دلم برای پست گذاشتن تنگ شده راستش! 

بذارین یکم از این روزهام بگم...

چند وقته که کلاس ۴ شنبه‌ها، شده پاشنه آشیل حفظ روحیه‌ام :) 

خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتم تحت هر شرایطی این یه کار رو برای خودم انجام بدم و واقعا بهش پایبند باشم...

نفس دیدن بچه‌ها کلی خوبه برام، دیگه خود استاد به کنار

این دفعه یه چهله بهمون داده بودن که ساده بود، ولی نمی‌دونم چرا درست از همون اول که شروع شد، حال روحی من خیلی بد شد! اصلا عصبی شده بودم و همش چالش بوجود میومد و .‌‌.. 

با خودم فکر می‌کردم من نه که اعمالم خیلی داغونه، الان چله گرفتم، اوردوز کردم! :) 

بعد یهو دیدم تو کلاس ، ف‌ق گفت من نمی‌دونم چرا جدیدا خیلی عصبی شدم! 

که تازه فهمیدم این حال روحی من برای هممون پیش اومده! بعد استاد امیدواری دادن و گفتن که الان آت آشغال‌های ته نشین شده وجودتون زده بالا و جلو برین بهتر میشه و دارین متعادل میشین و ...

( حالا الان کسی بخونه فکر می‌کنه به عرفان های جدید پیوستم 😅 ، نه واقعا، چیز خاصی نبود، بیشتر مراقبه است.) خلاصه الان بعد گذشت کلی روز، 

حس میکنم این چله روحی، درست مثل اصلاح مزاج و پاکسازی می‌مونه، اولش آدم شاید دچار حالت تهوع، بیرون روی و ... بشه، ولی بعد مدتی که ادامه میدی و استقامت می‌کنی، کاملا پاکسازی میشی😍 

خلاصه اینکه تو رژیمم الان :) 

و واقعا هم داریم اثرش رو می‌بینیم هممون! 

وقتی آدم رو یه سری جنبه های مثبت تمرکز می‌کنه و سعی می‌کنه اصلاح کنه، بعد دیگه دلش میخواد بقیه چیزها رو هم درست کنه... 

مثل اینکه میگن اگه حال نداری تمام ظرف ها رو بشوری، فقط مرتب بذارشون، انگیزه اش میاد

یا اگه وقت نداری کل یخچال رو مرتب کنی فقط یه طبقه اش رو مرتب کن، بعدا بیشتر حوصله داری که بقیه اش هم درست بچینی. 

الان توی کلاس، داریم تغییر رو احساس می‌کنیم قشنگ ، و جالبه که تغییر مثبت هر کدوم، به بقیه هم انگیزه میده.

مثلا من وقتی می‌بینم فلانی که همیشه دقیقه نود خونه اش رو مرتب می‌کرد، الان از نیم ساعت قبل رسیدن ماها خونه اش مرتبه، واقعا انگیزه می‌گیرم که چرا من اینکار رو نکنم؟!

یا فلانی که خیلی زود عصبی میشه و صبرش ته می‌کشه داره خیییلی تلاش می‌کنه برای پایبندی به ادب و احترام و... و واقعا هم خیلی آرومتر شده.

و چیزای که دیگه گفتنش اینجا سودی نداره برای کسی.

خلاصه اینکه مشکلات چندین و چندساله، چندماهه و ... ما داره حل میشه انگار. چون اینها هی میاد بالا، بعد ما بخاطر عهد جمعی‌مون، نمی‌تونیم مثل سابق رفتار کنیم، مجبوریم درست‌تر و اصولی‌تر باشیم، بعد خییییلی سخت میشه ها، ولی می‌بینیم یهو عه! راه‌حل های دیگه ای هم هست ها! 

جور دیگه‌ای هم میشه نگاه کرد ها! 

و خلاصه این میشه که نرم و آروم، بعضی چیزها حل میشه...


چهله بچه‌ها امروز تموم شد، ولی من هنوز راه دارم... چند روزی که مریض بودم نتونستم ادامه بدم و بعدش هم که ناامید شدم فکر کردم دیگه خانم میگه خراب شد و فلان...

ولی بعد رفتم خودم اصرار کردم دوباره شروع کنم که جا نمونم از بقیه...


برکتش خیلی زیاده...

خیلی من عوض شدم

و حساسیت هام روی همسر، خیلیی کمتر شده! 

جالبیش اینه هر کدوممون دقیقا از جایی که ضعف داشتیم، رشد کردیم :)

یکی تمیزی و نظم، یکی تنوع در پوشش، یکی در صحبت کردن و خونگرمی، یکی ترسو نبودن، یکی عصبی شدن، یکی قوی‌تر شدن و نرنجیدن.

و قشنگیش اینه که خودمون خودجوش همه این گام‌ها رو برداشتیم، بدون اینکه کسی مستقیما بهمون چیزی بگه.

#

من یکی از گام‌های مثبتم در راستای بهبود روحیه و شرایطم، 

ایجاد یه کسب و کار خونگی بوده، که البته مدت‌هاااااست تو فکرشم. بیش از یک ساله. 

ایده های زیادی هم داشتم که خداروشکر فعلا این یکی رو شروع کردم توکل بر خدا :) 

این روزها علاوه بر تغییراتی که سعی دارم تو سبک زندگیم ایجاد کنم، مشغول اون هم هستم:) 

وقت خواب نرگس عکاسیش رو انجام میدم، وقت شیرخوردنش پست‌هام رو آماده می‌کنم... کار جالبیه. با اینکه ممکنه حالاحالاها به سود مالی نرسم، ولی برای روحیه‌ام خوبه. بهش امید دارم :) 




نیوشا و ...

دوشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ


هر جا ویزیت رایگان طب سنتی و زبان شناسی ببینم، مظنون میشم که نکنه کلکی درکاره...

برداشتن یه دوره نمی‌دونم چند روزه برگزار کردن برای یه عده، زبان شناسی رو فقط برای فروش محصولات‌شون. بعد هر چی تو زبون طرف ببینن، چند برابر مبالغه می‌کنن و می‌ترسونن و ... که بعدش طرف بخاطر استرسش هم که شده سریع دمنوش‌هاشون رو بخره 😒😒😒 

واقعا شر‌م‌آوره... با روح و روان آدم‌ها ، با سلامت آدم‌ها انقدر راحت بازی می‌کنن

یعنی اگه دمنوش هاشون خیلی مفید و واقعا گیاهی و سالم هم باشه، با این روش فروش، ازشون بیزار میشه آدم.

من یادمه یه بار با این مشاور سلامت‌هاشون مشاوره شدم، دیدم روش کارشون رو...

البته ، این رو همه باید بدونن: 

از اصول تجارت مدرن اینه که بترسون، استرس بده، مبالغه کنن، که مخاطب فکر کنه وااای! الان اگه محصول ما رو نخره چییی میشه! 

این رو من مدتی که کار رسانه ای و کار تولید محتوا برای محصول کردم فهمیدم. 

اصلا روش همینه...

برای همین الان هر تبلیغی رو ببینم، اینجوری 😏 نگاهش می‌کنم. میدونم خیلی چیزهاش مبالغه است. 

*

دیروز اتفاقی زده بودم یه شبکه ای، یه برنامه خوبی بود، مشاور جاافتاده‌‌ای داشت درباره نظام سرمایه داری می‌گفت: خانواده نقطه ی هدفه... اگه خانواده محکم باشه، یه هسته عقلانیتی جدای از جامعه پیدا می‌کنه، که زود تحت تاثیر جو حاکم بر محیط قرار نمیگیره. این ضرره برای نظام سرمایه داری. برعکس هر چی خانواده‌ها پراکنده‌تر و مشتت تر، مصرف گرایی شون بیشتر. قابلیت مدیریت‌شون بیشتر

زن و مرد طلاق بگیرن، هر کدوم خونه جدا، باز باید یخچال بخره، مبل بخره... مصرف میره بالا

خودشون آشپزی نکنن، آماده بخرن، مصرف میره بالا

کلا هر چی خانواده ها سردتر، خودکفایی شون پایینتره، به صرفه‌تره. 

این روح غالب بر تمدن غربه، بخاطر تفکر حاکمان‌شون البته. وگرنه خود مردمشون که فطرتا مثل ما هستن

کی از گرمی و محبت و خودکفایی بدش میاد؟ 

این تبلیغات گسترده و انفجار اطلاعات گوناگونه که راه فکر آدم رو می‌بنده و واقعا... شدیم اسیر این تفکرات و سبک زندگی، بدون اینکه خیلی وقت ها متوجهش باشیم


فاطمیه، فرصت تحویل حال من ( خاطره طور)

چهارشنبه, ۷ دی ۱۴۰۱، ۰۶:۱۱ ب.ظ

دلش می‌خواست بریم هیئت

ولی چون خیلی دیر اومده بود، با اینکه من گفتم اگه نرگس خواب نبود منم میام؛ دلش نیومد بیدارمون کنه؛ نرفت...

اگه قبل از رشد حالام بود، وقتی پیشنهاد هییت شب رو می‌داد؛  یا به خودش یا تو دلم غر می‌زدم که: تو اصلا هستی؟!! صبح رفتی، ۲ اومدی، ناهار خوردی، ۳ رفتی ۹ اومدی! بعد با چه رویی باز می‌خوای بری؟! 

ولی الان... 

که سطح انتظارم رو خیلی زیاااد آوردمش پایین ( و آوردتش پایین، روح معنوی حاکم بر کلاس ۴ شنبه ها) ؛ وقتی همسر این رو میگه با خودم میگم: سوپاپ اطمینان این بشر، هیئته.

تو که فعلا خونه مادرتی، تنها نیستی، بذار بره.‌‌ 

خلاصه اون شب نشد؛ نرفت. 

خوابیدن موندیم خونه مامان. تو دلم دوباره حرص خوردم: هیچ جای این زندگی برنامه نداره! چرا باید برای یک وعده بیایم ولی دو روز بمونیم؟! من نباید بدونم برای چند روز وسیله برمیدارم؟! 

و باز دوباره آتش خشم رو فرو‌می‌نشونم و با خودم حرف مشاور رو مرور می‌کنم: «کی میگه قراره همه چیز به میل ما باشه؟» « اشکال تو اینه که میخوای همیشه با برنامه خودت پیش بری» «یعنی واقعا همینقدر مطلق که میگی، بده؟!»  بعد یاد حرف استاد میفتم که می‌گفت: «خودت رو بنداز توی ریل زندگی، بسپار... هی نخواه خودت همه چیز رو تعیین کنی» و بعد آروم میشم... آروم آروم... مثل یه بچه توی آغوش مادر...

با خودم میگم: حالا که وسیله کم نیاوردی، هم لباس اضافه هست و هم پوشک کافی. اتفاقا چقدر هم خوب! تو دیگه انقدری رشد کردی که واسه اتفاق‌های غیرمنتظره هم حاضری. این یعنی رشد دیگه ، اینکه همه چیز تحت کنترل من باشه بعد من درست عمل کنم هنر نکردم که... 

اون شب موندیم و فردا عصر، روزی‌مون شد که بریم هیئت.

همسر اولش فکر کرد من قصد رفتن ندارم چون نرگس اذیت می‌کنه. و منی که تازه فهمیدم تبعات مکرر انتقال دادن  اذیت‌های نرگس رو، بدون اینکه توجه داشته باشم به تفاوت‌های ساختاری روحیات زن و مرد، و باز دوباره آرومِ آروم، گفتم: نه بریم... اذیت کار بچه است دیگه. 

این بار ، این حرف رو با یقین زدم. واقعا. از ته دل. با همه قوا آماده بودم همه چیز مثل سابق نباشه ولی من آروم باشم. 

رفتیم، از اول هیئت چالش‌ها شروع شد. تشنه بودم، بچه و کیفم و گوشه چادر که باید می‌گرفتمش بالا تا از رو پله ها نره زیر پام. در نتیجه چایی رو بی‌خیال شدم. عدسی هم می‌دادن که باز گرسنگی رو هم بی‌خیال شدم. ( البته اون لحظه معده‌ام پر بود، ولی تا یک ساعت بعد، قطعا نه) رفتم بالا که زودتر جا پیدا کنم. حالا اینکه کفش هام رو توی پلاستیک بذارم هم اضافه شد. ( چقدر همه کارهای خیلی ساده ی سابق، الان سخته!) 

با بچه ای که لای پتو پیچیده و تازه بیدار شده بود، خم شدم کفش رو توی پلاستیک انداختم و رفتم و نشستم. 

بچه رو ایندفعه با خیال راحت‌تر به یه خانمه سپردم و رفتم دنبال مهر و صف نماز جماعت. 

اولین هیئت بعد از یادگرفتن چهار دست و پاش بود؛ منم به هوای اسباب بازی داشتن خونه مامان، تقریبا هیچی براش نیاورده بودم. بجز یه شیشه شیر خالی، یه شونه و یه توپ! 

به خانم های بچه‌دار نگاه می‌کردم اکثرا وسایل بازی، خوراکی و زیرانداز و ...، یه ندای شیطانی از درون گفت: ببین الان میگن تو چه مادر بی‌فکری هستی. الان بچه همه اطرافیانت رو کلافه می‌کنه... 

در پاسخش گفتم: خدا و حضرت زهرا که شاهدن، من حواسم هست به این چیزا، ولی الان شرایط اومدنم به هیئت اینطوری بوده. بقیه که نمی‌دونن، حرفشون هم مهم نیست.

لباس بافتنی‌های نرگس رو درآوردم و موهاش رو شونه کردم. لباس صورتی و شلوار سرخابی، وسط اون جمعیت یه دست مشکی. 

و دوباره با خودم گفتم: من برای حضرت زهرا(س) اومدم. و دل دادم به سخنران. 

الحمدلله اطرافم همه کسایی بودن که رفت و آمدهای نرگس براشون عادی بود. حتی خانم کناردستیم وقتی نرگس ناغافل تسبیحش رو کشید که بگیره، با روی گشاده بهش داد. با مهربونی ازش گرفتم و گفتم می‌ذاره دهنش. گفت اشکال نداره. همون لحظه براش دعا کردم، از ته دل. چون واقعا این همراهیش خیلی بهم آرامش داد.

تا آخر مراسم، توی اوج روضه یا سینه زنی، با اینکه خیلی خیلی دوست داشتم گوش بدم، تا میومدم توجه بکنم، می‌دیدم دخترم رفته سراغ کیف اون خانم، یا کفش یه خانم دیگه، یا داره شال خانم جلویی رو می‌کشه تا با آویز پایینش بازی کنه. 

ولی واقعا، حقیقتا، اون ارتباط قلبی و عاطفی و توسلی که قصد داشتم، برقرار شد. 

شاید یک دهم قدیم نتونستم توی جلسه باشم، شاید یک صدم قدیم، اشک نریختم، ولی... آخر مجلس وقتی که همسر پیام داد بریم، فقط ته دلم گفتم مادر(س) ، تو شاهد باش، من اومدم فقط که بگم حاضر! اومدم بگم، من هر چی که باشم، باز می‌خوام وصل باشم به شما، اومدم بگم من یاغی نیستم....

*

وقتی روضه خون می‌گفت خانم تا روز آخری که در توان داشت، خونه رو جارو می‌زد و غبار و خاک روی لباس‌هاش می‌نشست ، وقتی می‌گفت خانم گندم آرد می‌کرد، مقصودش این بود مخاطب رو ببره تا بستر مادر(س) و اشک بگیره ازش برای ناتوانی تحمیلی زهرا(س) 

ولی من، با افکاری که داشتم، این دریافت رو کردم: ببین دختر! حضرت زهرا با اون شأن و مقام، 

هیچوقت نگفت من؟! من بیام جونم و جسمم و تمیزی لباس‌هام رو، فدای این کنم که خونمون تمیز باشه؟! 

من کلی کار مهمتر می‌تونم بکنم! 

من عالمه ام، هزار مدل کلاس تدریس و تفسیر می‌تونم برگزار کنم! هزار مدل فعالیت سیاسی، فعالیت اجتماعی ، فرهنگی... میدونی من چه برشی دارم؟! نه فقط بخاطر دختر حاکم بودن، من دختر بزرگترین تاجر شهر بودم، چرا نباید یه کسب و کار خوب راه بندازم؟! 

بعد مروه! تو کی هستی که ابا می‌کنی از وقت گذروندن برای کارهای خونه! 

ببین! 

تو این کارهای روزمره ، یه خبری هست، یه جلا و جایگاهی هست، که حضرت زهرا(س) نخواسته از دستش بده. حتی وقتی که فضه رو داشته... 

یعنی با اینکه هزار تا کار دیگه هم می‌تونستن بکنن، باز این رو از دست ندادن. 

*

مظلومیت حضرت زهرا(س) فقط به اون وقایعی که براشون رخ داد نیست، مظلومیت اصلی اون جاییه که ما بچه شیعه‌ها هم، ایشون رو محدود می‌کنیم به چندتا روایت جزئی بعد حتی همون‌ها رو هم خوب تحلیل و پردازش نمی‌کنیم که شخصیت ایشون شناسونده بشه. ( حالا در حد فهممون) ، مظلومیت یعنی این! 

یعنی یه الگوپردازی درست و خوب نداریم و برای همینه که نوجوان ما فراریه! فکر می‌کنه قراره محدود بشه، قراره بهش بگن هیس! ساکت! زن خوب زنیه که چادرش تا نوک پاش بیاد و هیچ نامحرمی اون رو نبینه و ... بعد هم میایم از قول حضرت زهرا این حدیث رو میگیم که: رضایت شوهر رضایت خداست. 

یعنی آدم حااالش بد میشه از این الگوی ضعیف منفعل مظلوم تک بعدی! 

من خودم وقتی که نوجوون بودم، مطالب سایتها رو می‌دیدم، با اینکه مذهبی بودم ته دلم از حضرت زهرا عصبانی میشدم!! که چرا انقدر اجازه داده بهش ظلم کنن،  چرا انقدر هیچی نمیگفته!!! چرا همش میخوان با حرفهای ایشون ما زن ها رو خفه کنن؟! که زن همش باید مستوره باشه... زنی که عاشق جلوه گری و خودنماییه! سالهای سال باید صبر کنه تا بزرگ بشه، شوهر کنه، بعد تازه اونجا می‌تونه این میل غریزی شدیدش رو برای همسرش عملی کنه، البته بازم هر مقدار که شوهر امر فرمود! بعد رو حرف شوهرشم نباید حرفی بزنه. :/ 

این چه برداشت ناقص و معیوب و زشتیه که دارین تحویل میدین؟! بعد انتظار دارین ازش پیروی بشه؟! 

یه بار چند سال پیش با یه بنده خدایی طلبه بود، صحبت می‌کردیم، داشت می‌گفت: حضرت زهرا(س) فرمودن بهترین جا برای زن کنج خونه شه و بعد استدلال می‌کرد که پس بهتره شما هم بجای فعالیت توی بسیج و مسجد و ...، بیشتر روی کارهای خونه متمرکز بشین. کار فرهنگی بمونه برای آقایون.  لطافت زن آسیب می‌بینه تو اینجور کارها و ... 

فکر می‌کرد داره بچه گول می‌زنه، اگه راه می‌دادم می‌گفت دیگه دانشگاه هم نرو.

تظاهر کردم که خیلی حرفش رو قبول دارم و در کمال آرامش گفتم: یعنی شما می‌فرمایین زن اگه وارد کارهای اجتماعی بشه زندگی آسیب می‌بینه؟ پس بهتره که وارد نشه و زندگی خودش رو جمع کنه؟ 

ذوق کرد و گفت: بله...

با همون جدیت و آرامش گفتم: 

پس اون زن‌های مذهبی مسجدی که شوهرهاشون از رزمنده‌ها و مجاهدین و مبارزین سرسخت و انقلابی بودن، و بیشترین تمرکزشون رو دادن به زندگی‌های خودشون و رتق و فتق امور خونه و اطاعت از همسر، خیلی زن‌های خوبی بودن. 

یکم با تعجب نگاهم کرد، ولی گفت: آره خب... ( ولی معلوم بود متوجه نشده کدوم زن‌ها رو میگم) 

گفتم: پس چطور این حضرت زهرا(س) ، هر شب و هر روز، دست دو تا بچه صغیر رو می‌گرفت، تک تک خونه های مهاجرین و انصار رو در میزد، با خودشون، با زن هاشون حرف می‌زد، بحث و استدلال می‌کرد، تا حق رو احیا کنه؟! 

خیلی کار اشتباهی می‌کرد حضرت زهرا با مردها حرف میزد، نه؟! 

زن رو چه به این کارها! برو بشین توی خونه بچه‌هات رو بزرگ کن...

با تعجب ، شبیه کسایی که جا خوردن نگاهم می‌کرد. 

گفتم: خانم های انصار و مهاجرین هم، مذهبی بودن، مسجدی بودن، ولی تک بعدی بودن. گفتن ولش کن، حالا فعلا که همه سر ابوبکر و ... توافق دارن، این علی و زهرا هم دنبال دردسرن ها! 

حالا باشه، پیامبر یه چیزی گفتن، درسته، ولی دیگه از ما گذشته... ما اونهمه سال در رکاب پیامبر جنگیدیم و هجرت کردیم و سختی کشیدیم، حالا دیگه حوصله داستان نداریم... 

هی حضرت زهرا اومد گفت: مگه شماها روز غدیر نبودین؟! مگه خودتون با علی بیعت نکردین؟! 

چرا الان هیچی نمیگین؟! چرا براتون مهم نیست؟! 

و چقدررر گریه کرد این خانم، از بس که دلش می‌سوخت، برای حقی که باید به امام می‌رسید، تا هم دنیا و هم آخرت مردم تضمین بشه، ولی مردم دچار سوتفاهم بودن در مورد امام، برداشت ناقص داشتن، گفتن الان علی میاد نمیذاره زندگی کنیم... 

میخواستن این سختی های عدالت رو تحمل نکنن، افتادن به یه عذاب الیم چند صد ساله ای که هنوز تموم نشده...

غریب موندن دین خدا و مظلومیت و مهجوری حق ترین آدم ها... 

بعد همین مذهبی ها میومدن می‌گفتن: چقدر گریه می‌کنی زهرا! یا روز گریه کن یا شب! 

فکر میکردن از فراق پدره این گریه‌ها فقط... نفهمیدن اون گریه ها برای تمام رنج‌هاییه که ما، بخاطر قطع شدن این خط حکومت شیعه با مدیریت معصوم، بهش دچار میشیم...

*

به لحاظ روحی، تو یه مسیری ام، که میدونم تهش خوبه،می‌دونم ان شاالله به لطف خدا، آخرش خوشه، 

ولی فعلا... به طرز عجیبی دارم زیر و رو میشم‌..

درست مثل یه چوبی که بذارن تو یه ظرف آب زلال و هی هم بزنن، گل و لای و زباله های ته نشین شده بزنه بالا...

الان اون حالتم... هی خدا داره هم می‌زنه تا ببینم در پس این  همه چی خوبه ی ظاهری، چه چیزهااا هست که باید درست بشه، حل بشه! 

ان شاالله تهش خیره... ولی احساس می‌کنم توی این شرایط فعلی، نیاز دارم فاصله بگیرم، باورهام رو دوباره دارم می‌چینم، هویتم رو، افکارم رو، احوالم رو، دوستان و معاشرانم رو... همه چیز در تلاطمه برام الان... 

خوش بینم به این اوضاع... شما هم دعام کنید. 


رفیق بچه دار، گلی از گل‌های بهشت

جمعه, ۲ دی ۱۴۰۱، ۰۱:۰۵ ب.ظ


قبلاها که مادر نبودم، برام فرقی نداشت کی قراره مهمونم باشه ولی الان می‌بینم خیلی مهمه مهمون آدم تازه‌عروس باشه، دختر عقد کرده باشه، مجرد باشه ، یا مامان بچه‌کوچیک‌دار، یا هم مادر قدیمی باتجربه... 
واقعا فرق می‌کنه! 
یکی دو هفته پیش که نوبت دورهمی مامان‌ها افتاده بود به خونه ما، همون جمعیتی که نفری یکی دوتا فسقلی داریم؛ رفقا اذعان داشتن که خونه ما خیلی تمیز و مرتب و سالمه و کیفیت میزبانی‌مون هم خوبه. 
ولی دیشب که بنا بود این رفیق تازه عروسم رو ببینم، با چشم‌های اون وقتی به خونه نگاه می‌کردم می‌دیدم عه! داخل کمد نرگس چه نامرتبه! سینک برق نمی‌زنه، 
پشت در اتاق پر از لباسه و شونه بچه چند روزه که گم شده و فرصت ندارم برم بگردم پیداش کنم! ( چون نرگس هر جا برم دنبالم راه میفته)
دیگه اینکه یه ذره از خورش رو گاز ریخته باشه یا کیک و شیرینی نداشته باشیم که دیگه جزو چیزهای خیلی عادیه. 
خودم رو تو نگاه دوستم که گذاشتم، کلی عیب و نقص دیدم، که البته، اگه میخواستم همه چیز کامل باشه، کلا باید مهمونی رو لغو می‌کردم. 
همین که با وجود یه دختر چسبنده، تونسته بودم غذا رو خوب جا بندازم و خونه رو تا حد مطلوب یه مهمونی تمیز کنم و ظرفهای غذا رو قبل از اومدن مهمونا حاضر کنم، خیلی هم هنر کرده و خوشحال بودم. 
با اینکه همسر منتظر بود ۲ تا تیکه ظرفهای توی سینک رو بشورم، رفتم دراز کشیدم تا پشتم صاف بشه! چون اگه دراز نمی‌کشیدم دیگه واقعا طاقت اینکه جلوی مهمون ها بشینم رو نداشتم. 
توی ذهنم استرس بود، نمیگم نبود... این فکرها میومد: پاشو زشته! الان فلانی با خودش میگه مهمون دعوت کرده اما ... یا مثلا همسر ناراحت میشه و ...
ولی بعد اینکه فکرها اومدن، فقط نگاهشون کردم و می‌زدم شبکه بعدی: مروه تو همه تلاشت رو کردی، هیچوقت همه چیز، درست مثل اونی که میخوایم نمیشه.  فلانی هم پس فردا که مامان شد، می‌فهمه علت خیلی چیزها رو. 
نفهمید هم نفهمید. من مسئول درک بقیه نیستم. من مسئول جسم و روح خودمم الان، که می‌دونم بیشتر از این اگه خودم رو خرج کنم، برای شب توانم و شیرم کم میاد. بچه ام و خودم اذیت میشیم. 
پس ولش کن! 
 متاسفانه یا خوشبختانه باید بگم حتی بعضی جاها، حرف همسرم رو هم میگم ولش کن. چون یا بعدا خودش متوجه میشه از توانم خارج بوده، یا کوتاه میاد، یا کوتاه نمیاد و اذیت میشه، یا خودش پا میشه مرتب می‌کنه، یا پا نمیشه و فقط حرص میخوره و خودخوری می‌کنه و فکر می‌کنه من چرا به حرفش گوش نمیدم و ... ، در کل ولش کن! 
واقعا دارم به یه بی‌خیالی تعمدی می‌رسم. فکر کنم همسرم هم داره می‌رسه... بعضی جاها جالب نیست. ولی بعضی وقتها هم خوبه. 
*
از تغییرات بعد از مادری اینکه، روزی دو بار خونه رو جارو می‌کنم که چیزی روی زمین نباشه برداره بخوره.وقتی یه چیزی می‌خوریم بلافاصله جمعش می‌کنم. از این جهت فرزتر شدم! و کف خونه اکثر وقتها تمیزه
+ قبلا همش منتظر بودم ساکت بشه برم به کارهام برسم الان گاهی با همه روح و وجودم کنارش می‌شینم و بازی می‌کنم، سرگرم میشیم، می‌خندیم و واقعا برای چند لحظه از تمام دنیا فارغ میشم و این چقدررر خوبه برای حالم.
بعدش هم بدو بدو میرم غذام رو میذارم یا ظرفها رو می‌شورم، تا بخواد حواسش جمع شه که من نیستم، بخشی از کارم انجام شده. 
البته... مادر بودن از اون چیزی که فکر می‌کردم، سخت‌تر بود. خیلی سخت تر
با این حال ، دیروز که داشتم گوشی در حال انفجارم رو خالی می‌کردم، فیلم های اول تولد نرگس، اینکه چقدررررر ریزه میزه و کوچولو بود نسبت به الان! چقدر محتاج‌تر، بی تحرک‌تر! 
مگه مال چند وقت پیشه؟! دلم خواست دوباره همون قدری باشه، دوباره یه بچه اونقدری رو با تجربه الانم، تجربه کنم! ( اصلا انگار که زحمت‌هاش یادم رفته باشه! میگن آدم ها وقتی از یه مساله رد میشن جزییات سختی‌ها رو یادشون میره فقط یه خاطره خوش می‌مونه، ولی بعد که یه مرور کردم با خودم گفتم نه بابا! غلط بکنم دوباره دلم بخواد! :)  وقتی همین یه دونه فسقلی، همه معادلات زندگیم رو به هم ریخته... 
برای همینه که میگم رفیق بچه‌دار، گل بهشتیه... چون واقعا فقط یه مادری که بچه کوچیک داره، می‌تونه درک کنه و بدون سرزنش می‌تونی باهاش تعامل کنی. 
*
یادش بخیر، دو سال پیش، یه زوجی که تازه عقد کرده بودن اومدن خونمون و کلییی فانتزی و تصورات ( بهتره بگم توهمات) خودشون رو گفتن و ما هی با خودمون می‌گفتیم: نه بنده خدا! اینطوری نیست! انقدر روی این چیزها تمرکز نکنین! 
بعد گفتیم عیب نداره، برن تو زندگی، می‌فهمن...
الان هنوز عروسی نکردن، چون زمان خوبی برای تحقق فانتزی‌هاشون پیدا نشده. 
یا مثلا اون دختر مجردی که با طعنه به من گفت: گل های همسرت رو نگه نمی‌داری؟! من ازدواج کنم همه رو خشک می‌کنم می‌ریزم توی سجاده‌ام
اون لحظه احساس بدی بهم دست داد، احساس بی‌ذوق بودن. ولی بعدا توی دلم گفتم: تو برو توی زندگی، وقتی دیدی خیلی جاها با خواسته‌های اساسی زندگیت در تعارضی، وقتی دیدی منافعت به خطر افتاده و خیلی جاها باید گذشت کنی تا فقط از حد اسلام و مسلمونی خارج نشی! (نه که بخوای خیلی هم خفن باشی! نه! همین که بتونی اگه عصبانی هم هستی حرمتش رو نگه داری و یا غیبتش رو نکنی و ... ) ، وقتی با زحمت بسیار تلاش کردی توی هر شرایطی طراوتت، لطافتت، زنانگیت رو حفظ کنی و خیلی جاها نتونستی؛ اونوقت بیا ببینم در چه حالی! 


خلاصه اینکه ، انگار دارم نمی از اون دریای بی‌خیالی رو می‌چشم! 
واقعا چند وقته فکر می‌کنم این بیت: 
«هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من»
فقط درباره ی زندگی مولوی نبوده، درباره خیلی‌ها صادقه...
*
نمی‌دونم این متن شبیه متن یه آدم ناامید شده یا نه
ولی حقیقتا همین ازم برمیومد... 
از آدمی که رفته تو بطن زندگی و با تمام ایده‌هاش، ادعاهاش، آرمان‌هاش، داره دست و پنجه نرم می‌کنه
خیلی از این بابت خوبه، که واقعا داره امتحان پشت امتحان میاد ببینم چند مرده حلاجم، 
ولی اگه بخوام بگم سخت نیست یا ناامید نمیشم، دروغ گفتم. 

خرده روایت‌ها. درمانگاه دولتی

دوشنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۱، ۰۳:۵۴ ب.ظ

بعد از دو روز مریضی سخت، امروز تونستیم بریم دکتر

تامین اجتماعی بودیم، ساعت حدود ۱۲ ، نشسته بودم منتظر که برای دارو صدامون کنن و بگیریم بریم.

سرمو به دیوار تکیه داده بودم، نزدیک پذیرش

دیدم که چند نفر اومدن نوبت بگیرن، ولی نوبت های صبح تموم شده بود

یه پسر هیکلی با شلوار پاره ( کارش از زاپ گذشته بود) ، اومده بود و برای خودش دور می‌زد. یه گردنبند فروهر هم انداخته بود. نگاهم رو برداشتم ازش و بعد یادم اومد داداشم وقتی تازه دانشجو شده بود، چقدر عاشق گردنبند فروهر بود، فکر می‌کرد خیلی باکلاسه. 

صدای خانم چادریه که تو پذیرش بود، منو از فکرهام بیرون آورد ، داشت می‌گفت من آخه سواد ندارم اینترنتی نوبت بگیرم، ولی وای فای داریم...

چقدر سوخت دلم براش. چقدر بده آدم سواد نداشته باشه. مسن بود. چقدر از این قدیمی‌ها بودن که بی‌سواد بودن. ولی الان شکرخدا همه سواد دارن...

بعد خانمه رفت کنار همون پسر هیکلیه. تازه فهمیدم پسرشه. 

صداشون رو می‌شنیدم که مادر داشت برای بچه‌اش می‌گفت باید نوبت بگیریم و ... پسره با تندی و درشتی گفت: آبروی ما رو بردی، وای فای داشتن چه ربطی به نوبت داره! 

تو دلم گفتم: خودت مظهر بی آبرویی هستی با این طرز صحبت کردن با مادرت! خیلی مردی برای این پیرزن نوبت بگیر! پسر بزرگ کرده که چی؟ :/ 

بعد اومد خیلی محترمانه و باتواضع از متصدی پذیرش نشونی سایت رو پرسید و رفتن. 

چند نفر دیگه هم اومدن نوبت بگیرن، نوبت های صبح تموم شده بود. زیر لب غر غر کردن ، اومدن نشستن روی صندلی که ۲ بشه برای عصر نوبت بگیرن.

دلم براشون سوخت. سیستم تامین اجتماعی جوریه که تا چند بار نری و نیای، سر در نمیاری. این مسئولین هم که حوصله ندارن دو خط توضیح بدن برای نوبت های صبح قبل ۱۲ باید بیاین برای نوبت های عصر، ۲ به بعد. 

خیلی بی‌رمق تر از اون بودم که صدامو به اون خانمی که دو متر اونورتر نشسته بود برسونم. 

داشتم به رفت و آمدها نگاه می‌کردم فقط

نفر سوم که اومد با دو تا بچه پیش این دوتای دیگه، دیگه گفتم بذار بگم براشون، طفلک‌ها سردرگم نشن برا دفعه های بعد.

خانمه داشت با اعتراض می‌گفت این چه وضعشه،حالا ما تا ساعت ۲ باید بشینیم؟! 

تو دلم گفتم: خب نوبت‌های صبح تمومه دیگه! اونور سالنو ببین پر آدمه ، اینها تا نیم ساعت دیگه باید تموم بشن، بعد چطوری به شماها هم نوبت بده؟! 

و صدام رو از گلو درآوردم و گفتم: اگه قبل ظهر میخواین ویزیت بشین قبل ۱۲ باید بیاین. وگرنه میره توی نوبت عصر

خانمه با لحن طلبکارانه گفت: من چطوری با دوتا بچه مدرسه‌ای قبل ۱۲ خودمو برسونم؟! 

باز با همون بی رمقی گفتم: اگه قبل از ۱۲ نرسیدین، دو به بعد باید بیاین که علاف نشین.

بعد همسرم اومد و رفتیم. ولی باز توی دلم گفتم: چرا اینهمه خشم ؟! مجبور نیستی قبل از ۱۲ بیای! 


*

چطوره این جنس روایت‌های داستان‌طور؟ 

بدون شرح

جمعه, ۱۸ آذر ۱۴۰۱، ۰۴:۲۸ ب.ظ

🔴خبر مهم: 


🔻اعدام یک کارگر حافظ قرآن به اتهام اقدام برای ترور علی‌


🔹عبدالرحمن مرادی #ابن_ملجم کارگر زحمت کش و حافظ قرآنی که اخیرا نیز در آستانه ازدواج بود و در دوران نامزدی به سر می‌برد، به بهانه تلاش برای ترور خلیفه وقت دستگیر و در آستانه اعدام است.


🔹نامزد وی #قطام نیز بخاطر حال روحی نامساعد و از ترس نیروهای امنیتی به مکان نامعلومی، گریخته است...


🗣معاویه اینترنشنال


هشتک: محسن شکاری


بعد مدتی، سلام

چهارشنبه, ۱۸ آبان ۱۴۰۱، ۱۱:۲۱ ق.ظ

آدم وقتی نمی‌نویسه انگار خودش هم از خودش بی‌خبره! 

از ۲ آبان به اینور چه خبرها توی ذهن و روح من بوده، زیاد نمی‌دونم! چون ننوشتم...

فقط اینکه دخترم سینه خیز میره و داره تمرین چهار دست و پا می‌کنه، در نتیجه حسااابی مشغولم باهاش و مراقب.

یعنی از صبح که بلند میشه تا آخر شب، که باید صبر کنم یکم بچرخه تا خسته‌تر بشه و بخواد که بخوابه. :) 

البته الان دارم از این روزهام لذت می‌برم و همش خداروشکر می‌کنم که هست! 

یکی دو ساعت توی روز اگه بخوابه، احساس می‌کنم خونه چقدر ساکته! چقدر بیکارم! چرا بیدار نمیشه دیگه ؟! 

با اینکه کلی کار دارم برای اوقات خوابش. ولی بازم دلم براش تنگ میشه. 

با اینکه هنوووز باور نکردم این کوچولوی پاک، دختر خودمه! هنوز گاهی که گریه می‌کنه منتظرم مادرش بیاد برش داره! 

یا مثلا وقتی یکی بغلش می‌کنه ، هنوز به چشم یه موجود دوست داشتنی دست نیافتنی نگاهش می‌کنم! 

ولی فقط اون وقتی می‌فهمم انگار راستی راستی من مادرشم، که بغل یکی دیگه، منو که می‌بینه می‌خنده، یا دست‌هاشو باز می‌کنه که بغلش کنم، یا با گریه عاجزانه نگاهم می‌کنه... 

دیدی بعضی بچه‌ها هی به مامانشون می‌چسبن؟ یا با بقیه غریبی می‌کنن؟ نرگس خداروشکر این حالتها رو نداره. برای همین من هنوز تو تصور «بچه فامیل» نسبت بهش هستم! 

از بس این بچه‌های فامیل رو میذاشتن پیش من، از خوابوندن و بازی کردن و بغل کردن و بگیر... تا غذا دادن و لباس پوشیدن و همه چی به جز تعویض پوشک! 

یعنی دیگه تو هیچکدوم این بخش ها، برام جدید نیست :/ 

تازه اینکه من رد بشم و بخوان بیان بغلم هم، برام جدید نیست.

بچه‌ها انقدر باهام مانوس بودن، بعد از پدر مادر، بهونه من رو می‌گرفتن. حتی مورد داشتیم بیشتر از پدر مادر! 

ولی دنیای قشنگی بود، من با اختلاف حداقل ۶ سال، بزرگتر بودم و مسئول مدیریت بچه‌ها... هنوزم که هنوزه دوست دارن باهاشون بازی کنم، 

مثلا همون هفته که دعوت بودیم خونه اقوام پدری، داشتم نرگس رو می‌خوابوندم، بچه‌ها اومدن اصراار، که بیا بازی کنیم ، اگه تو بیای ما بقیه بزرگترها رو هم میاریم. 

بزرگترها خنده‌شون گرفته بود، که اینها هنوز فکر می‌کنن مروه بچه‌است:) 

ولی من از ته قلبم پذیرفتم. گفتم نرگس بخوابه، میام، شما بقیه رو بیارید. 

حدود دو ساعت هم تو دنیای پاک نوجوون‌ها بودم. و خداروشکر می‌کنم برای وجود فامیل زیاد و متفاوت. 

رفقای دهه هشتادی من، که بخشی از زندگیم رو صرف‌شون کردم و با گوشت و خونم، می‌شناسم شون، دوستشون دارم و دوستم دارن. 

ماها داشتیم خیلی آروم و متین، کنار هم، زندگی‌مون رو می‌کردیم، با وجود اونهمه تفاوت فکری، با حس امنیت ، بدون توهین و قضاوت و ... 

حتی اون شب، کلی بحث سیاسی شد، در کمال احترام... 

اولش با گارد شدید بودن و همگی ریختن سر همسرم، من هر از گاهی میومدم از توی اتاق و به بحث سر می‌زدم، به بهونه آب خوردن و ...، ولی در کل جو بحث عالی بود، همه افکار من داشت گفته می‌شد، خیلی بهتر از حالتی که من قادر به بیانشون بودم، برای همین با خیال راحت برمی‌گشتم تو اتاق و به تحکیم روابطم با دهه هشتادیا می‌پرداختم. 

آخر مهمونی، همه چیز و همه جا، بهتر بود... حتی شنیدم ریز به ریز که می‌گفتن چه خوب گارد نمی‌گرفت و چقدر منطقی و ...

خلاصه که اینجور... :) 

#

حاشیه ۱: ولی دلم خیلی خونه، خیلی... 

برای آدم های بی‌گناه مظلومی که با قساوت دارن کشته میشن. 

برای مجروحان خشم و نفرت 

برای شایعات باطل و دودستگی های خطرناک

برای آرمان، روح الله، مأموران بی‌گناه... 

که یه عمر تن به خطر دادن برای حفظ مملکت، از خورد و خوش و راحتیشون گذشت کردن، شب بیداری و دوری از خانواده و استرس و هزار چیز رو به جون خریدن که امنیت مردم تامین باشه، اونوقت همین مردم.... به چه جرمی؟؟ 

مگه نظام مرض داره بیاد پاره تن خودش رو تیکه تیکه کنه؟ وقتی انقدر حرف پشت سرش هست که کار خودشه و فلان! 

بگذریم... بعضی چیزها رو هر چقدر بگی، طرف مقابلت نمی‌پذیره. نمیخواد بپذیره... 

فقط موندم چطوری میشه به رسانه های خارجی انقدر یقین داشت؟ وقتی میگین صداسیما قابل اعتماد نیست، چطور ممکنه اونها صد در صد درست بگن؟! 


حاشیه ۲: این روزها برای همه، فشار روحی زیادی هست. چه کسی که موافقه و چه کسی که مخالفه... امیدوارم هممون به سلامت رد بشیم!


ره رفتنی رو باید رفت، در بستنی رو باید بست:)

دوشنبه, ۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۲:۳۴ ب.ظ

از اونجا که دل با نوشتنه که آروم می‌گیره، به این نتیجه رسیدم بنویسم...

اره، انکار نمی‌کنم که نگرانم...

هجرت، اونم به یه شهری که تا به حال ندیدی و می‌دونی هیچ دوست ، فامیل یا حتی آشنایی توش نداری، خالی از ترس نیست. 

درسته که به هر حال من خودم رو برای دور شدن از شهری که توش بزرگ شدم و خانوادم و تمام خاطراتم، آماده کرده بودم

تجربه یک مرتبه هجرت رو هم داشتم، توی نوجوونی... حقیقتا خییییییلی هم برام سخت بود

ولی بعد صحبت کردن های بسیار، فهمیدم اون تجربه قبلیم خیلی فرق داره با چیزی که پیش رومه و حالا شرایطم خیلی بهتره قطعا. و نباید اون رو تو ذهنم بیارم همش.

چه بسا که حالا خیلی بهتر هم باشه برام، که هجرت بکنم.

حالا مثلا الان که تهرانم مگه هفته ای چند بار خانوادم رو می بینم؟! 

چقدر مگه دوست هام میان پیشم یا من میرم پیششون؟! 

آره ، شاید اگه از اول عروسی رفته بودیم شهر دیگه، خیلی سخت و سنگین بود و همش فکر می‌کردم چیز زیادی رو از دست دادم

ولی حالا که دیگه می‌دونم بیشتر از هفته ای یکبار خانوادم رو نمی‌بینم، برام راحت تره برم. 

گرچه، از حق نگذریم ، ما اینجا دوست های زیادی هم داریم

درسته که دوستای من ناز می‌کنن همش میگن دوره خونه ات 😒 و نمیان، نیومدن، مگر یه عده بعد از تولد نرگس، که واقعا خوشحال شدم و با خودم گفتم کاش زودتر مامان میشدم که دوست هام بیان خونمون و دلم روشن بشه. 

ولی در کل... 

الان چند خانواده هستن که تمام کس و کارشون توی تهران ما هستیم، بنابراین هر هفته داریم همدیگه رو می‌بینیم. 

من هم رفیق شدم با خانم هاشون و دیگه کلی برای همدیگه حرف داریم. 

نمونه اش همین دیشب، من و الهه ساعت ها با بچه‌ها بودیم، چقدر حرف زدیم، چقدر دغدغه های مشترک،چقدر همزبونی‌‌...

امیدمون این بود چند ماه دیگه ، بچه هامونم همبازی دارن و شاد میشن با هم... ولی چند ماه دیگه من کجام؟ الهه کجا؟! 

نمیدونم، شاید هم یه طوری شد که نرفتیم، ولی فعلا که ۹۸ درصد احتمال داره، قبل از عید کوچ کنیم و بریم به شهری که ۴ ساعت با اینجا فاصله داره. شاید هم بریم یه روستا نزدیک اون شهر. نمیدونم... 

حالا خدارو هزار مرتبه شکر که چند ماهی تا اسباب کشی فرصت داریم. ( دو سه ماه) و تو این فرصت، میتونم روحم رو آماده تر کنم

وسایلم رو خرد خرد جمع و جور کنم

اینهمه کتاب و ظرف و ... رو کجا جا بدم حالا؟! آیا خونه جدیدمون جا داره؟! 

خوبیش اینه که میتونیم وقتی قطعی شد به صاحب خونه مون بگیم و اون هم چون زمان داره برای جور کردن پول رهن‌مون، دبه نمیکنه ان شاالله. ( آخه این به تو چه ربطی داره؟ این رو همسرت میدونه و صاحبخونه! بشین به مسائل خودت برس! ) 

خلاصه که... هم خیلی خوشبینم و حقیقتا بدم نمیاد از تهران برم... 

هم بیشتر از هر چیز از واکنش مامان بابام میترسم! 

همین چند روز پیش که گفتم احتمال داره بریم، مامانم زنگ زد و گفت نمیشه که برای چند ماه برین اونجا! تو بیا خونه ما و همسرت بره و برگرده! ( مگه میشه آخه! ) 

دیگه من بهش نگفتم که اره، منطقی نیست برای چند ماه بخوایم بریم و برگردیم ، با اینهمه هزینه اسباب کشی و زحمتش و ...، بنابراین قصد داریم بیشتر بمونیم! 

شایدم کلا از اونجا بریم یه شهر دیگه و ...

نه، اینها رو نگفتم، فقط پرسیدم: من بیام اونجا همسر بره اونجا ، اسبابمون رو چه کنیم ؟! اجاره بدیم برای یه خونه خالی ؟! 

حالا هنوز بابام نفهمیده... بابا بفهمه که هیچی...‌

#

اینجور وقت ها به یه کسی نیاز دارم که خیلی من رو بشناسه، شرایطم رو بدونه و من بشینم دغدغه هام رو شرح بدم براش اون هم بدون سرزنش و قضاوت، بشنوه. درک کنه. و حتی بهم بگه آیا تصمیم درستی گرفتم؟ آیا کار خوبی می‌کنم که میخوام برم و این تجربه رو بچشم؟ 

البته اون شب که بعد مدتها رفتیم خونه مامان و یهو دلم گرفت و با خودم فکر کردم ببین! با وجود همه اختلاف نظرها و بحث ‌هامون، چقدر خوبه که یه پایگاه امنی برامون هست، خونه ی مامان. 

همین که میدونم با علاقه غذا پخته، حالا هر چی، هر جور، هر چقدر هم که دیر حاضر بشه. همین که می‌دونم بچه ام رو واقعا دوست داره، حالا با هر مدل ابراز کردن، اصلا همین که میدونم یکی هست که برم خونشون و همخون من باشه و با نگاه کردنش، دلم آروم بشه، یعنی نعمت... 

ولی اگه همین هم نباشه چی؟! 

و بعدش حس کردم الانه که ناراحتیم بیاد تو صورتم، به همسری که از خستگی چشمهاش سرخ شده بود گفتم میدونم خیلی خسته ای، تو رو خدا بیا بریم تا همین سر خیابون راه بریم من فقط یکم باهات حرف بزنم زود میایم. و رفتیم... و اون از تجربه هجرتش به تهران گفت. از غربت، از دووووری راه، از تنهایی محض خوابگاه و... و خیلی من آروم شدم. 

حداقل اینه که ما الان ، ۳ نفریم... تنهای تنها نیستیم... به علاوه، من مطمئنم که خدا یار بی کسانه و قراره جلوه های جدیدی از محبت خدا رو ببینیم... مطمئنم اونجور که فکر میکنم سخت نیست... همیه ترس های ما از واقعیت بزرگتره