مهران، مرز، در راه نجف...(2)

جمعه ساعت حدود ده بود که رسیدیم مهران. ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز...

البته بخاطر شلوغی اتوبوس ها چندکیلومتر دورتر نگه می داشتن، و ما باید پیاده می رفتیم.

همین جاها و سوار و پیاده شدن به اتوبوس بود که حس کردم ویلچر خیلی کارمون رو سخت می‌کنه.

چندجای شهر ویزاهامون رو چک می کردن که باز مثل دوسال پیش یه عده با بی نظمی و شلوغ کاری راه مردم رو سد نکنن.

جمعیت در یک ترافیک سبک و روانی از گیت رد میشد.

نیروهای امنیتی مون تمام نقاط شهر و مسیر مرز ایستاده بودند، با غرور و عزت...

از گیت بازرسی رد شدیم و بعد هم، خروج از خاک ایران، نقطه ی صفر مرزی و بعد هم ورود به سرزمین عراق...

من و مادر رد شدیم و منتظر موندیم که مردهامون بیان.

چهل دقیقه ای طول کشید. شلوغتر بود اون طرف انگار...تو این فاصله اذان ظهر رو گفتند.

وقتی رسیدند دونفر دونفر رفتیم برای وضوگرفتن. و نماز هم همونجا اقامه کردیم. من تو نمازخونه مامان رو ویلچرش.یه میز هم پیدا شد که بردیم مادر رو پشت میز.

(الان شک کردم نماز رو تو نقطه صفر مرزی خوندیم یا عراق)

خلاصه تا بریم سمت ترمینال و جایی که ماشین های نجف و کاظمین و سامرا هست فکر میکنم ساعت سه شده بود.

ما ایستادیم محمد بره پرس و جو کنه یه ماشین با قیمت خوب...

دوازده دینار چهارده دینار می گفتن ون ها...

یه ایرانیه اومد به بابا گفت ماشین ما شش نفر جاداره 120 تومن، میاین؟

منتظیر شدیم محمد برگرده، اونم با همین قیمت یه ماشین پیدا کرده بود که چهار نفر می خواست.ولی دور بود ماشینش.

دنبال همین آقای ایرانی رفتیم ماشین رو نشون مون بده،راننده اش هم ایستاد تو جاده که دونفر دیگه پیدا کنه. تو راه که داشتیم می رفتیم دیدیم اینم دوره که:) وسط راه اون بنده خدا انگار گم کرده بود ماشین رو...

دیدیم یه راننده عراقی میگه اتوبوس صدتومان صدتومان...

ما یه نگاه بهم کردیم یه نگاه به ایرانیه...بعد هم خداحافظی کردیم:)

انگار قسمت بود بریم اون وسط گم بشیم که ماشین ارزونتر گیرمون بیاد.

خلاصه سوار شدیم.

تقریبا تکمیل بود.مامان بابا جلو بودن، من و محمد عقب...

همینجا بود توی راه که دیدم خیییلی انگار دیر میرسیم نجف.(مثلا ده یازده شب.)

جای خواب رو چه کنیم؟ امشب اگر خوب استراحت نکنیم خستگی راه کاملا طی سفر می مونه برامون...

به ذهن مون زد به «دینا» پیام بدم.

دوست عراقی ای که پارسال ما رو به زور برده بودن خونه شون و همین چندروز پیش هم ازم خبر گرفته بود که کجایید؟ کی میاید عراق؟

این اولین بار بود که می خواستم برای رفتن به خونه آشنایان عراقی مون اقدام کنم...

نت رو روشن کردم و بهش پیام دادم ما تو راهیم ولی نمیدونم کی میرسیم. (خونه خاله مون هم بخوایم بریم انقدر راحت و بی برنامه خودمونو دعوت نمی کنیم.قربون امام حسین برم..) 

دینا خیلی خوشحال شد. نشونی دقیق شون و شماره همسرش رو داد و گفت هر وقت رسیدیم حتما زنگ بزنیم،بدون تعارف. 

ساعت یازده رسیدیم،خونه شون دور بود و درحاشیه شهر.

نشانی هاشون هم معلوم نیست چجوریه حی الفلان یعنی چی و...

از حافظه ام و تمام مغزم مدد گرفتم عربی برای داداش نوشتم چی بگه، آدرس بگیره و بپرسه چجوری بیایم. زنگ زد به همسرش. خوب نمیفهمیدیم چی میگه. گفت یه عراقی هست کنارت بهش بگم؟:) دادیم به یه عراقی بعد ایشون ما رو توجیه کرد که به راننده باید چی بگیم.

ولی باز میزبان دلش آروم نشد، زنگ زد گفت ماشین گرفتید؟ گوشی رو بده راننده من بهش آدرس بدم.

ما هم گوش کردیم دادیم تلفن رو به راننده:) آدرس دقیق خونه شون رو به راننده گفت که از کجا بیاد و به کجا برسه. اینجا دیگه من خاطرجمع شدم که گم نمیشیم.

 پیاده هم که شدیم یه جور گرم استقبال کرد اصلا حس نکردم غریبه ان. 

اصلا گاهی انقدر صمیمی باهامون برخورد میشد یادم می رفت حتی زبون مون یکی نیست.

ادامه دارد...

.. مَروه .. ۲ لایک
سربازِ روزِ نهم
سلام
اربعین چه  فرصت خوبی برای تمرین زندگی به سبک مسلمونیه

سلام
همینطوره
سبک زندگی مهدوی.
نکته جالبی که ما امسال به ذهن مون زد این بود: خب در جامعه ظهور قراره همه آدم ها با هر نژاد و مدل رفتاری. و سبک فکری که هستند بتونن طبق اصول اسلام،با هم زندگی و همکاری کنند.
مثلا ممکنه آقا یه کاری، وزارت رو به چند نفر از ملل مختلف بسپرند. باید بلد باشیم کنار هم کار گروهی کنیم.
و...

آشنای بی نشان
واقعا نوع پذیرایی عراقی ها شگفت انگیزه

و تامل برانگیز...

حسین
چقدر واقعا زیبا 
آشنای بی نشان
http://ashnayebineshan.blog.ir/1397/08/11/%D8%B0%D8%B1%D8%B2%DA%98%DA%98#comments
اینم میتونه قابل تامل باشه و البته جالب

بله خوندمش
جالب بود...

گل نرگس
و ایضاء میرم ادامه :)

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم