و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


از تهران تا مهران(1)

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ق.ظ

پنجشنبه ظهر همه بار و بندیل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم سمت مرز...

پدرم و مادرم و برادرم و من.

مثل پارسال کوله ها رو سبک بستیم. یه کوله برای من و مادرم. محمد و بابا هم دوتا کوله ی سبک.

و امسال یک مهمان ویژه هم داشتیم!

ویلچر

برای مامان... 

اولش من برای حمل ویلچر نگران بودم. اصلا از شما چه پنهون امسال اول سفر بنظرم سخت می اومد و شیطان هم انقدر نقاط منفی رو برای من بزرگ کرد که داشتم مثل دختربچه های لجباز به ارباب میگفتم دیگه اربعین منو نیار...چرا همش بهم سختی میدی.

به چند جهت: اولا برادر بزرگم همراه مون نبود،خب ما دو سفر اخیر رو با داداش رفته بودیم و داداش هم دیگه حرفه ای شده بود،جوری سفر رو مدیریت می کرد به کسی سخت نگذره. دوما که عربی هم بلده.نیازی نبود سر هر کاری من وارد بشم.

سوما بودن ویلچر و کمردرد بابا و...

کلا نگران بودم. ولی میتونم بگم به بهترین شکل گذشت. چرا؟

چون مدیریت با کس دیگه است

چون اصلا برنامه این نیست که ما راحت باشیم، و بهترین بودن به این نیست، برنامه رشد کردن ما است. 

به علاوه، وقتی خانوادگی میری خیلی خیلی زیاد میتونی در بهبود روابط خانوادگی ات از جریان امام حسین بهره ببری. تو اینکه بهتر همو بشناسید، بیشتر همو درک کنید و...

*

هر سال موکب اول ما همدانه، خونه ی خاله:)

غروب شده بود که رسیدیم، کلید رو از همسایه روبرویی شون گرفتیم. (خاله اینها خودشون نزدیک مهران بودند.) زنگ زدم گفت ناهار آماده هست و میوه هست و پتو هست و...

ما هم غذا رو خوردیم و تا غروب اونجا استراحت کردیم. بعد دوباره راه افتادیم دوتا پتو هم برای تو راه برداشتیم:) (اینها رو با منظور بیان میکنم.)

بارون می بارید و کمی سرد بود.

ساعت سه شب تا نماز صبح هم تو یه مسجد بین راه خوابیدیم. 

جمعه حدود ساعت 11، مهران بودیم.

ادامه دارد...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۵

نظرات  (۳)

۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۹ آشنای بی نشان
خب منتظر بقیه اش هستیم ببینیم ادامه اش چی میشه:)
۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۴ اجاره آپارتمان مبله در تهران
اول اینکه زیارتتون قبول ... دوم این که منتظر بقیه شیم :)
___________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com
پاسخ:
ممنونم.روزی شما بشه
۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۸:۰۱ راهی به سوی نور
سلام
چه خوبه که خاطراتتونو نوشتید...

یادمه یکی از بگو مگوهام با یکی از همراهای این سفر این بود که اون معتقد بود چرا فلانی رو اوردیم! زانو درد داره اذیت می کنه!

پاسخ:
سلام
خیلی خداروشکر!

البته تا جایی نوشتن،کامل نیست.

ای بابا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی