و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


گفتگوی یک درگیر با خود!

از یه طرف بطرز عجیب و چشمگیری دلم میخواد حرف بزنم.
از یه طرف دلم نمیخواد هیچکدوم از نوشته هام رو منتشر کنم.
یه وقت میگم به فلانی زنگ بزنم
یه وقت میگم....
*
همین متن هم الان دو خط بیشتر طول بدم ممکنه از انتشارش منصرف بشم.
*
هزااار بار نوشتم و نیمه کاره رها کردم
چندتا مسئله تو ذهنمه که لازمه حل بشه
و نمیدونم منی که عادت کردم به «بلند فکر کردن» چجوری دارم حلش میکنم....
نمیتونم بگم چرا انقدر برام سنگینن....
تازه امروز به فکر داستان نویسی هم افتادم!! (بلکه این میل شدید به حرف زدن ساماندهی شه)
*
امروز یکم تلاش کردم ذهنم رو پیاده کنم و کلیی با خودم مباحثه کنم تا به نتیجه برسم
ولی علت اصلی گرفتگی ام رو فکر کنم فهمیدم
دلم میگه نمیخوام خودت حلش کنی
میگه اصلا من این مسائل رو انقدر بزرگ کردم که بری با دیگران حرف بزنی
من از تو «ارتباط» میخوام نه حل مسئله...
از اونور هم میام بنویسم میگم آخه دل محترم،چقدر توضیح میخوای بدی که ملت بتونن شرایط رو تصور کنن... تهشم خودتی که میتونی حلش کنی و تصمیم بگیری....
در اینجا دل قانع میشه تقریبا
ولی باز دو دقیقه دیگه میگه به من چه،من میخوام حرف بزنم....
**
این حالت زیاد برام پیش میاد
کلا یکی از گفتگوهای ثابت من و خودمه این قضیه...
خب بعضی جاها واقعا نمیشه بذاری حرف بزنه
یا طرف مقابل یه جور دیگه کلا تصور میکنه
یا اصلا خودتی که باید حلش کنی و....
*
راضی به گفتگوی با خدا هم نمیشه، میگه من پاسخ عینی میخوام
گرچه خییلی وقت ها عینا جواب گرفتم از قرآن یا ...

ولی خب الان روی دنده لجه....


**
در حاشیه و کاملا بی ربط باید بگم: طعنه شنیدن خیلی بده و تحملش سختتت
گاهی البته
برای چیزی که محکمی روش سخت نیست
اما گاهی سخته خیلی...
*
و در پی نوشت باید بگم
همه مون محتاج دعاییم
منم این روزها درست و حسابی عبادت نکردم اما هر وقت یادم افتاده و سر افطار،دعاتون کردم
لطفا برامون خیر بخواید از خدا...
*
چندسال پیش یه بیتی داشتم مصرع اول مضمونش این بود که: خیلی از این در و اون در دارم حرف میزنم اما... مصرع دوم: ساکت ترم از همیشه ی خویش...(یادم نمیادش کامل،همینجا هست اگه بگردم)
و دقیقا با حال این روزام مناسبه که چندتا مطلب گذاشتم خیلیی مطلب نوشتم(که باز هیچکدوم حرف دل نبوده) دو سه تا اینجا و اونجا و دفتر و... منتشر کردم ولی مغزم داره از بارش واژه منفجر میشه...
شاید بهتر باشه شعر یه شاعر دیگه رو اینجا مثال بزنم:
مرا مدح تو بر جان و از آنِ دیگران بر لب
که دریا دُر نهد در قعر و خاشاک آورد بر سر...
*
اگه سرتون شلوغه یا کم حوصله اید پیشنهاد میکنم چند روزی بهم سر نزنید... چون ممکنه حرف دلمو گوش کنم و خیلی خیلی رها #بنویسم....و ممکنه هم باز برای ساکت کردنش از در و دیوار حرف بزنم
و مغز درد بگیریم دور هم:)


  • .. مَروه ..

نظرات  (۱۱)

با خط به خط این پست احساس هم دردی میکنم ، همچین حالتی برای من خیلی پیش اومده
پاسخ:
به به
بق بقوی قدیمی....
خوش برگشتین...
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • دقیقا منم همین حس ها رو دارم.
    :)
    ممنونم
    زنده باشی
  • خانم کوچیک
  • سلام. به عنوان اولین پستی که ازتون خوندم نه‌تنها احساس پریشانی و پشیمونی بهم دست نداد بلکه گفتم یحتمل از اون دست وبلاگ‌هاییه که قراره همش بگم منم همینطور منم همینطور  و ...
    راستش نظر من در مورد این جریان تقابل عقل و دل اینه که خب چرا از این دریچه بهش نگاه نمی‌کنید باید اون حال رو بکشید از وجودتون بیرون و تبدیلش کنید به کلمات که خب تا اینجا به حرف دل گوش دادید، حالا که فرایند نوشتن انجام شده خب قطعا ذهن منسجم و منظم‌تر کار میکنه ، پس حالا به حرف عقل که میگه خودتون با خودتون مسائلتوت رو حل کنید گوش بدید و چندبار این نوشته‌هارو ولو خیلی پراکنده باشن، بخونید، یا حلش کنید یا باهاش کنار بیایید.
    اینطوری یه دوستی بین عقل و دل هم ایجاد میشه و قطعا بعد از نوشتن‌، یه سبکی لطیفی حس میشه.
    شایدهم برداشتم غلط بوده که در اون‌صورت عذرخواهی می‌کنم.
    پاسخ:
    سلام
    من حقیقتا بسی دوستتون دارم:)
    این سومین نظر شما تو این وبلاگه خواهر گلم
    دفعه پیشم گفتم بهتون که قبلا اومدین؛)
    منم مروه.... خخخ
    *
    نکته دومی که خوشحالم کرد وقتیه که این وقت شب صرف کردید برای راه حل دادن به یه بنده ی خدا که من باشم...
    خدا حاجات قلبی تون رو روا کنه به بهترین شیوه:)
    *
    و اما اصل حرفتون
    اتفاقا درست فرمودید کاملا...
    معمولا چنین کاری میکنم
    منتها الان قصد نوشتن که میکنم دلم میگه نمیخوام بنویسی میخوام حرف بزنم:)
    حالا صحبت میکنیم با هم:)
    بعد ببینم چه میکنم با این دل لجباز محترم عزیز که شهید کرد ما رو سر این دوتا موضوع فکری:))

  • خانم کوچیک
  • پروردگارااااااااا
    فقط چهل دقیقه است که دارم می‌خندم.
    راستش الان که خنده‌هام تموم شد پیش خودم گفتم آخه چراااااا نه جدا چرا این شکلیه؟ البته در این که من حافظه جولبک‌ماهی‌طوری دارم شکی نیست ولی آخه این بار سومه که این اتفاق افتاد. ضمن این‌که من اصلا وارد هر وبلاگی میشم و می‌خوام برای بار اول نظر بدم، اصلا ذکر نمی‌کنم که بار اولمه و سلام و فلان ولی این‌جارو هر سری اعلام می‌کنم و هر سری‌ام مثل گیج‌ها ریست میشم.
    و خب نمی‌فهمم چرا یادم میره.
    سر سفره افطار برام دعا کن جدا :)))))))))))
    پاسخ:
    :))))))
    خوبه که
    دل هر دومون شاد شد
    سلام چقدر جالب انگار حرف دل منو زدید.مدتی بنده هم به این مریضی مبتلا هستم!!!!
    پاسخ:
    سلام بانو
    حال خوبی نیست...
    اما ان شاالله نتیجه خوبی داشته باشه
    مثل برزخه
    ان شاالله ختم به بهشت بشه
  • خورشید ‌‌‌‌
  • و مغز درد بگیریم دورهم :)))))

    این جمله خیلی بانمک بود :)



    به نظرم خودِ نوشتن (حتی پراکنده و آشفته) به ذهن نظم میده، نتیجه ای که شاید با حرف زدن کمتر و دیرتر حاصل بشه. همین تخلیه ی مسائلی که تو سرمون میره و میاد، باعث آرامش میشه.
    حرف زدن وقتی جواب میده که یه هم صحبتِ هم دلِ آروم داشته باشید

    + داستان نویسی هم که عالیه. من هم دارم تجربه اش میکنم :)
    پاسخ:
    :))

    همینطوره
    نوشتن خیلی عالیه
    روی کاغذ عالی تر...

    دل جان گوش بده...
    فقط من نمیگما:)) 
    *
    یه دنیاییه که فکر میکنم اگه برم توش دیگه بیرون بیا نیستم و درست مثل سالیان قبل دیگه میخوام از زمین و زمان و شب و روز شعر و داستان و سوژه دربیارم....

    در حالات خوش تون ما را هم دعا کنید
    پاسخ:
    محتاج دعاییم مومن...

    بهترین خیرات روزی تون ان شاالله
    و ماه رمضان خیلی پر باری باشه براتون
    اون وقت اسم اون مریضی که چیزی که تو مغزت هست رو مینویسی و بعد عمیقا پشیمون میشی و میگی چه غلطی کردم چیه؟!! 
    پاسخ:
    دکتر شمایید...
    دکترای علوم انسانی ندارم که! .. فقط به درد فشار گرفتن از همراه مریض و دیدن آزمایشِ  عمه ی مریض که اتفاقی تو کیفشه و نوشتن آزمایش کلللللللی میخورم! 
    سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    خوش به حالتون که میتونید بنویسید
    بنده بیماری نه مینویسم نه حرف میزنم دارم
    ولی مشغولم...
    من که اصرار ندارم
    تو خودت مختاری
    یا بمان یا که نرو
    یا نگهت میدارم...
    پاسخ:
    علیکم السلام و رحمه الله و برکاته رفیق
    همین الان داشتم بهت فکر میکردم
    که سر شب میخواستم یه چیزی رو بگم بهت،یادم رفت
    *
    ممنون که سر زدی و خوندی،خوشحال شدم...
    *
    درباره نظر خصوصی ات هم
    فقط اشک....
    فقط اشک....
    هشتک هاشم دونه دونه برام شرح بده...
    *
    یا مجیب....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی