و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


یا لطیف یا خبیر...

فکر کنم تو مطلب قبلی هم گفتم
آدم وقتی به زادروزش نزدیک میشه
چون گذر عمر بیشتر به چشمش میاد،
بیشتر به جنبه های مختلف زندگی اش فکر میکنه...
الان حقیقتا دلم میل به صحبت کردن داره، نه که چند روز ذهنم پر حرف بود اما زمان برای بیانش نبود...
بیشترین چیزی که واقعا فکر میکنم لطف خدا بود متوجهش شدم این بود:
من آدم خیلی لطیفی بودم... (می دونم که میفهمید قصدم خودمو بالابردن نیست،دارم حقیقت رو میگم و سیر فکرم که از کجا شروع شد...)
بچه که بودم
نسبت به همه ی دنیا محبت داشتم
همه که میگم یعنی اشیاء حتی...
وسایل ها رو آروم پایین میگذاشتم،تا به خیالم دردشون نگیره:)
آروم روی زمین قدم برمیداشتم
اگه یه کفشدوزک روی دستم راه میرفت دوستام شاید جیغ میزدن،من میرفتم یه محیط باز، دستمو آروم میذاشتم رو زمین تا راهش رو بره

از همه چیز پند میگرفتم، شعر زیاد میگفتم...

اما نمیدونم چی شد
چه اشتباهی کردم
که این لطافته ازم گرفته شد
لطافت خیلی ناز داره
خیلی باید مراقبش باشی
به سادگی کمرنگ میشه...
سخته نگه داشتنش
ولی من اون زندگی رو خیلی دوست داشتم...
بیشترین چیزی که این روزها باهاش به مروه ی الانم نهیب زدم
این بود که من،16 17 ساله که بودم،خیلی باصفا بودم
خیلی حال خوبی داشتم
نه نگاهم به مسئولیت هام بود نه حرف دیگران(چه تحسین چه تحقیر) اصلا انگار نمی شنیدم حرف کسی رو...
خیلی روی روحیاتم پافشاری داشتم
با احترام وقتی کسی میخواست برام تصمیم اشتباه بگیره قانعش میکردم 

محکم بودم

 16 17ساله که بودم،
یادمه که اون موقع هم چندسالی بود دور شده بودم از خدا
اما یه تصمیم
یه معامله ی قوی با خدا
باعث شد اونهمه نعمت و عشق وجودم رو بگیره...
*
خدایا من فدات بشم
به این ماه رمضونت خیلی امید دارم
دلم میخواد قبل ولادت امام حسن(ع) جانم، اون روحیه های قشنگ و سادگی بچه ها، در کنار پختگی و رفتارهای درست سن و سال خودم، برگرده...
خیلی بهتر و والاتر و قوی تر از قبل...
خداجانم...
تو میتونی
تو میتونی این فرصت دوباره رو با وجود اینکه زیااد فاصله دارم با حال خوب،برام به سادگی ایجاد کنی
خداجانم
اجازه میدین برگردم؟؟
**
شدیدا این دوتا سخنرانی رو توصیه میکنم
جفتش برای خود من،روزی بود...
یه رزق معنوی خوب...


http://bayanmanavi.ir/post/4699

http://bayanmanavi.ir/post/4710

ببخشید این مدلیه لینک، گوشیم برای لینک گذاشتن خیلی اذیت میکنه

  • .. مَروه ..

نظرات  (۷)

  • علی زیرایی
  • خوب بود احسنت
    پستاتون مطابق با حال و روز منه

    امیدوارم بتونم/بتونید از این ماه رمضون استفاده لازم رو ببریم
    پاسخ:

    امیدوارم من هم...
    همیشه بهترین روزها بوده برای فکر کردن،نوشتن،تصمیم جدید گرفتن...
    *
    درباره جمله اول تون: خدا یه وقتهایی یه آدم هایی سر راهت میذاره انگار دارن حرف دل تو رو میزنن
    برای خودم پیش می اومد،احساسی در من بوجود می اومد فرداش فلانی بدون انتظارم درباره اون موضوع صحبت میکرد.
    من اینها رو کاملا از سمت خدا می‌بینم
    در نیت تون،قلب تون یه اتفاق خوبی افتاده خدا داره اینطوری از در و دیوار باهاتون حرف میزنه...

    ماه رمضون تون بهشت...
    ان شاالله که حل بشه مشکلاتتون



  • خانم کوچیک
  • من این پست رو به عنوان اولین پست از وبلاگتون باز کردم.
    یه لطافت دلنشین و نازی داشت.
    می‌تونم بگم بوی بچه می‌داد (:

    پاسخ:
    :)
    شما قبلا هم اومدید
    و اتفاقا خوشحالم از دیدن تون در نراه قریبا...
    :) لطف دارید شما
    گفتید بوی بچه میداد خوبه تعریف کنم براتون:
    جاتون خالی اولین روز ماه مبارک رفته بودیم برای نماز ظهر و عصر بیت رهبری
    یه خانمی ایستاده بود پشت اولین گیت که کیف هامون رو میدیم از دستگاه رد شه و یه دختر کوچولو بغلش بود
    گفت میشه چند لحظه بچه رو بگیرید؟
    منم که عاشق اون دختر پیرهن صورتی موفرفری شدم تا به کس دیگه نگفته بغلش کردم
    چقدرر هم آرامش داشت
    فکر کنم یک ساله بود تقریبا
    احساس خیلی خوبی داشتم
    انگار خدا بهم نگاه ویژه ای کرد
    هنوز از آرامش اون بچه حالم خوبه... :)

    *
    واقعا از ته دلم میخوام خدا به اونهایی که بچه دوست دارن بچه های سالم و صالح بده و برکت فراووون
  • خانم کوچیک
  • حافظه‌ی ماهی من یاری نکرد ببخشید /:
    واااااااای شما دیدار حضرت آقا رفتید؟ خوش‌به حالتون.
    خیلی خوب بود. می‌فهمم. اثرات یه اتفاقات کوچیک خیلی عظیم و عمیق ماندگار میشه.

    * الهی آمین.
    پاسخ:
    نه فدای سرتون:)

    ببین خواهر،اصلا کاری نداره، اگه دوست دارید و تهران هستید، حضرت آقا ماه رمضون ها هر روز نماز ظهر و عصر اقامه میکنند در حسینیه، ورود هم برای همه آزاده
    خوب هستین و ان شالله عالی بشوید و برگردید...
    پاسخ:
    بزرگوارید...
    من مطمئنم هنوز هم می تونید مثل قبل بشید
    مگه میشه عبد از معبود بهتر شدن رو بخواد و معبود مخالفت کنه؟!
    همیشه راهی هست برای پرواز...
    (:
    پاسخ:
    بله
    اگر بخوای و تلاشت رو شروع کنی،خداوند از فضلش برات جبران میکنه
    مثلا باید نگاهت رو عوض کنی.

  • ام شهرآشوب
  • منو یاد شانزده سالگی خودم انداختی. وقتی روی یه آیه از قرآن ساعتها تامل میکردم
    خدایا چی شد اون صفا؟؟
    پاسخ:
    آدم خودش میفهمه چی باعث شده این صفای باطنش بره
    باید برای صاف شدن و لطیف شدن
    اون زوائد رو بندازیم دور....

    هنوز میشه
    کافیه با تضرع واقعی پشیمون بشیم و عزم کنیم که دیگه تکرار نمیشه
    اگه حتی بعدش سهوا اشتباه کنیم،توبه مو سر جاشه
    ولی دیگه باید از منافع اون خطا دل بکنیم واقعا.

    ماه رمضان هم که بهترین فرصت...
    اتفاقا شما از پاکی و صفای علی کوچولوتون میتونید کمک بگیرید. اگه اسمش رو درست گفته باشم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی