و نراهُ قریبا

آمدنش را قریب می بینیم...

آمدنش را قریب می بینیم...

و نراهُ قریبا

بسم رب الزهراء

سلام...

شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
اینجا سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده، از روزنوشت ها تا خاطرات و دغدغه ها... گاهی هم برای گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلبی رو منتشر میکنم.
اگر براتون مفیده بمونید و بخونید.
باعث افتخاره بنده است که محبان حضرت مهدی(عج) اینجا تردد می کنند.
*
همه ی نظرات برام ارزشمندند و میخونم اما ممکنه نتونم برای همه شون پاسخ بنویسم...پیشاپیش اطلاع میدم که یه وقت بی احترامی از جانب بنده تلقی نکنید...


ثانیه ثانیه منِ محتاج تر به تو...

امروز دیدم سر کلاس به طرز غیر قابل کنترلی خوابم میاد،
بعد کلاس حساب کردم ببینم چرا انقدر خسته ام؟
فهمیدم از شنبه ساعت 10 شب تا الان فقط یک ساعت خوابیدم!
و الان دوشنبه است!
حساب نکردم چند ساعت میشه فقط میدونم خیلیِ.
یعنی به درجه ای از عرفان رسیدم که تا خواب به قدر یک اراده فقط فاصله دارم :)
چه تو مترو باشم #دم_در، چه تو بی آر تی شلوغ #ایستاده باشم
همین که اراده کنم و چشمام رو ببندم،رفتم...
(بی خوابی ها بخاطر تحقیق سنگینی بود که به هر حال امروز ارائه شد.)
*
آدم به سالروز تولدش که نزدیک میشه
ذهنش فعال میشه
گذر عمر میاد جلوی چشمش
بیشتر فکر میکنه
بیشتر توجه میکنه...
من هم این روزها خیلی بیشتر توجه داشتم به موضوعات و حرف هام توی ذهنم تبدیل می‌شد به متن، ولی فرصتِ پردازش و نوشتنش رو نداشتم...
در این فاصله چندتا مطلب نوشتم که مناسب حالم بود.
و بین اون نوشته ها،شاید اینی که میگذارم دوست داشتنی تر از همه باشه و اینکه خوندنش هم هنوزم با حال و روحم مناسب و هم برای آرام بخشه...
*
ماه رمضون تون بهشتی...
این هم نوشته ی مذکور:

هر  وقت کم میارم

و کارد به استخونم میرسه
وقتی که شرایط جوری میشه که انگار دیگه نمی تونم تاب بیارم،
یاد تو می افتم...

همین یکی دو روز پیش بود
یاد اون شب افتادم
که قلبم از شدت اندوه فشرده بود و رفته بودم آشپزخونه تا به غذا سر بزنم
سکوتی که به ناچار راه سخن رو بسته بود،
من رو به یاد اون فراز نوحه انداخت:
«به اسمت قسم،
تو قلبم حرم داری...»
بغضم سنگین شد،
ذهنم ادامه ی نوحه را خوند:
«دوستت دارم و
می دونم، دوستم داری...»

و سیل اشک بود که می بارید...
تو مادر(س) رو تو قلبت داری مروه...
باهاتون حرف زدم...
یه حال مادرانه ای قدرت بهم داد
یه حالی که میگفت تا وقتی خوب باشی مادر کنارته...تو قلبته...تو قوی هستی،می تونی...
*
خیلی زیباست
وقتی اون شدت غم،گرفتگی،ناراحتی
میرسه به عشق....
دلتنگی هات قشنگ میشن
غم هات خواستنی میشن
اصلا باید ناز این غم ها و دلتنگی ها رو کشید
نه اینکه حتما شرایطت سخت بشه تا برسی به اون حال، نه
انقدری غم هست تو جهان
که اگه آدمی لطیف بشه،
روی قلبش می شینه
از اون هایی که میگن:
«غمت در نهان خانه ی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند....»

  • .. مَروه ..

نظرات  (۵)

سلام
اول پست فکر کردم منو میگی!خخخخ


چه قدر این بیت رو دوست دارم!

«غمت در نهان خانه ی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند....»
پاسخ:
سلام

ینی آدم چقدر خجسته؟ :)))
*
خیلی...
آخر اون شب چند بیت شعر گفتم
امروز اومدم بذارم چندبار به چند روش آماده کردم مطلبش رو،نشد
دیگه بی خیالش شدم
عنوان مطلب تک مصرعیه که همون شب گفتمش...
*
خیلی دلم برای شعر تنگ شده بود
شعرم میگی؟! خداوکیلی؟! این یکی دیگه از اثرات گشتن با منه! باور کن...خخخخخخخخ😎
پاسخ:
شعر میگفتیم
از هشت سالگی
بزرگ شدیم
کم شد
باید منت بکشیم
لطیف بشیم
که شعر بگیم

اثرات گشتن با شما هم کاملا مشهوده...
آثار خوب البته:)
توکل به خدا
صبوری کن صبوری کن صبوری!
پاسخ:
چشم:)
من که نمی دونم قبل از بودن من چه جوری بودی! قبل منو تشریح کن بهت بگم چه تغییری کردی.
پاسخ:
لا اله الا الله
دست بردار بانو
*

ولی جدی سوال بدی نیست
فکر میکنم بهش
بعدم خصوصی میگم خدمتتون
نمیدونستی؟...
اسم مستعار من سه پیچه!خخخخ
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی