باید به تو بسپرم خداجان

تو آشپزخونه ایستاده بودم...
همه چیز مرتب و آماده...
صداها به زور میومد...
بی خیال شدم،نشستم رو زمین،تسبیح دوست داشتنی ام رو برداشتم برای صلوات فرستادن...

یه لحظه به ذهنم اومد،یه روزی میاد که همه ی اینها میشه خاطره...
همه ی این فالگوش ایستادن ها و خستگی ها و دغدغه ها و بلاتکلیفی ها....
این صلوات های از ته دل...این به خدا سپردن ها...این سنجیدن ها...

دوران پر دردسر قشنگیه...
اولین بار بود که پی بردم قشنگه...

*
میخوام یاد بگیرم از غصه های دنیا رها بشم...بی توجه بشم به دنیا...ناراحت بالا پایین دنیا نشم...
خدا کمک میکنه...
مطمئنم... :)


.. مَروه .. ۷ لایک
دُچــــ ــــار
سلام و دورد :) حس های قشنگ مستدام

سلام

تشکر

** دلژین **
خدا خیلی کمک میکنه...
چیزی که من الان بهش رسیدم بعد کلی سختی و جنگ و جدل و فکر و دل مشغولی ...:) 

سلاام مریم جان
بله
حق میگین:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بسم رب العالمین
سلام...


شاعر میگه:
من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟

**
سعی میکنم چیزی بنویسم که برای دیگران مفیده اما خیلی هم پیش اومده جهت گفتگو و یا به نتیجه رسیدن، مطلب مینویسم...خاطره، دغدغه، یادداشت های روز، در کل اینجا خودمم...سعی میکنم چیزی فراتر نشون ندم،یه آدم معمولی با همه ضعف و قوتهاش،مثل بقیه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم